دلتنگی بسه وقت عاشق شدنه
جایگاهم قلب است و دیدگاهم عشق شعرم زرد است و زندگیم عشق 
قالب وبلاگ
چت باکس


از آخرین روزی که یه آپ داشتم نزدیک به سه سال می گذره!

الآن که بهتر نگاه می کنم ... زندگی رو از آنچه که می پنداشتم بیرحم تر می بینم

نه می شه سر بسرش گذاست و نه می شه خودتو به امواج بلندش بسپاری

می بردت هرجا که خواست، به کجا پاتو به خشکی بذاره ؟ ...

یه جواب می خواد قد یه دنیا!

با من که بد کرد ... به جزئیاتش کار ندارم ... حتی نمی خوام به دورانی که برام اندازه ی یه قرن گذشته فکر بکنم.

ولی روزگار با من بد کرد. می خوام سعی کنم دوباره به سختی از جام بلندشم،

ولی می ترسم بازم به زمینم بزنه ... چیزی ازم باقی نمونده و بیهوده نفس می کشم

خیالتون راحت باشه از بس که از این روزگار ضربه خوردم ، پوستم کلفت شده ... تصمیم ندارم خودکشی کنم. ولی باز، روزگار خیلی به من بد کرد.

نمیدونم چرا دارم اینا رو می نویسم ... می دونم تموم شمایی که دست به وب می شید هر کدومتون یه کتاب پر از رنجای ناگفته دارین ... ولی اجازه بدید من یه جا از دست این زندگی داد بزنم: روزگار با من چه ها کرد.

به خاطر نداشته هام ناراحت نیستم ... بخاطر از دست داده هام نیز زانوی غم در بغل نگرفته ام ... بخاطر دوستام و دوست داشتنی هایی که از دست دادم ناراحتم.

بخاطر اون تعداد کمی که واقعاً بمن تکیه کرده بودند و نا امیدشان کردم، غمگینم.

ای کاش در این دوران از میان افسانه ها و داستانهای دوست داشتنی کودکانه سیندرلایی ظاهر می شد و با عصای جادویی فرشته ، ....

بذارید در حد یه آرزو دلم به این رویا ،خوش باشه ...اینم یه تلاش بیهوده برا ساختن با روزگار! دیگه بخاطر خیال رویت در رویاهای شبانه ام متاسف نیستم ... می دونم این متن خسته و کننده رو می خونی ، بنابراین با هر آنچه که از من باقی مانده و نمانده می گویم که بخیال رویت واقعاً محتاجم ... تنهایم مگذار!!!!!!!!!!!!!!!!!!

سلفی میزارم  ... صفر صفر، تنها یه تصویر سرد و بی روح بجا مانده!

Image and video hosting by TinyPic

 

[ سه شنبه بیست و هشتم بهمن 1393 ] [ 2:37 ] [ حسین طاهرزاده ]

بخاطر روزهایی که تند و تند گذشتند متاسفم


بخاطر حوادث تلخ و غمناک گذشته متاسفم


بخاطر بغضی که گلویم را همچنان می فشارد


برای نگاههای همیشه در سکوتم متاسفم


بخاطر اینکه شبها تا صبح دیده بر هم نزدم متاسف نباش


من بخاطر خیال رویت در رویاهای شبانه ام متاسفم...

[ سه شنبه بیست و سوم خرداد 1391 ] [ 0:16 ] [ حسین طاهرزاده ]


دیگر تکرارها اهمیتی ندارند


دیگر هیچ چیز خاصی خوشحالم نمیکند


از روزی که تو رفتی دیگر لحظه های زندگی


برایم شور و حالی ندارند


وقتی که تو رفتی ساعتها بی صدا و آرام شدند


وقتی که تو می رفتی جاده ها را نفرین میکردم


وقتی که تو رفتی ترانه های عاشقانه دیگر لطفی نداشتند


دیگر هیچ شاعری با شعر گونه هایش


مرا بوجد نمی آورد


هیچ آهنگسازی حرفی با نت هایش نمی زد


وقتی که تو می رفتی آسمان ابری بود


زرد و بی روح


و اشک دیدگانم سرشار


وقتی که تو می رفتی


تاریکی بود و سردی معجزه


اصلا معجزه ای در کار نبود


وقتی که تو می خواستی بروی


پیرمردی بآرامی شعر فراغ می خواند و می رفت


وقتی که تو می رفتی


پیرمرد عجب از دست روزگاران اشک می ریخت و می رفت


وقتی که تو می رفتی


لبان خشکیده و نگاه مشتاقم


یارای گفتن را هم نداشت


دیگر زمزمه ای برای گفتن


حسی برای ابراز


و کلامی عاشقانه


حتی یک کلام!...


حضورت وه چه لطفی داشت


وقتی می رفتی همه چیز رفت و همه چیز مرد


از عبورت لحظه ها و ساعتها


هفته ها و ماهها و سالها را ساختم


و تو همچنان رفته بودی سخت


و من مانده در حسرت دیدارت


روزها را شب وشبها را با خیالت


پنهانی خواب می دیدم


حضورم نیست که چه رفتی و چه آمدی؟


اما وقتی خواستی بیایی


دنیایم رنگ دیگری داشت


حتی پروانه ها نیز در خاموشی صدایشان


عاشقانه بال می زدند


خورشید تابان ملایمتر از همیشه


و بهار زیباترین گلهایش را ارزانی قدمهایت کرده بود


وقتی که آمدی آسمان نیز به تماشایت کم کمک


ستاره هایش را به میهمانی ورودت می فرستاد


و قرص تابان ماه فرشی از نور


برایت گسترده بود


وه که خدا چه لطفی دارد؟


وقتی که آمدی لبخند زدی


نگاهم را با اشک دیدگانم نثارت کردم


حضورت همان رویایی بود


که حقیقت داشت


و تو آمده بودی که بمانی...و من


خانه قلبم را هرگز به کسی...اجاره نداده بودم.

[ پنجشنبه هجدهم خرداد 1391 ] [ 8:52 ] [ حسین طاهرزاده ]


برای لحظات زندگیم که تند و تند گذشتن ناراحت نیستم. راستش حتی


بهشون فکر هم نمیکنم.به گذشته هم نگاه نمیکنم چونکه تو گذشته هیچ 


تغییری نمیتونم ایجاد کنم امشب یکی از


عزیز ترین دوستام گفت دلم گرفته و کاش یه داداش داشتم باهاش درد و


دل میکردم...در جوابش  یه کامنت گذاشتم که فکر کنم دلتنگیهای خودشو


از یاد برد...واقعا نمیخواستم


ناراحتش کنم فقط یه شجره نامه کوچیک خانوادگیمو براش شکافتم تا


شاید با نگاهی به من و خودش دیگه احساس دلتنگی نکنه...هر چی باشه


یاری داره که در گیره


امتحاناشه...امتحانا هم میان و میرن و روزای خوب و شاد و تعطیلات


تابستونی هم از راه میرسن...خنده میاد شادی میاد با تفریحاش...ولی من


بازم تنهام...


هوا خیلی داره گرم میشه مثه شرجی دم کرده...اجبارا چون گرمایی


هستم کولر روشن کردم تو آسمون تیره پانزده دقیقه بامداد روز جمعه


دوازدهم خرداد ماه نود و یک تکه های


ابر شنا کنان آروم آروم میگذرند...


-چکار میکنی؟


-کار خاصی نمیکنم دارم یه مطلب برا وبلاگم مینویسم


- ول کن بابا یه امشب ما اومدیم پیشت چسبیدی به وبلاگ نویسی


-چند لحظه صبر کنی الآن تموم میشه


-من که دارم از گرسنگی میمیرم مهمون دعوت کردی هیچی تو یخچالت


واصه خوردن گیر نمیاد؟


داش سیا یا همون سیامک خودمون پسر عمه خانممه تازه با زن و بچه اش


از سوئد اومده ما دو تا خیلی با هم دوستیم تا اونجایی که میشناسمش


خیلی نق نقو و شکم پرسته واصه


همین تا اومد یه راست رفت سر یخچال ببینه چی هست و چی نیست.


-هنوز گشتنه مگه سر فردوسی دو تا فلافل نخوردی؟


-اون که عصر پنجشنبه بود الآن صبح جمعه ست


خدائیش راست میگفت...برم یه فکری برا شکمش کنم


برگردم............................................................................................

.....................................................بفرما......................................


خب بلاخره براش سوسیس تخم مرغ درست کردم و خودمم نشستم


باهاش یه لقمه زدم جاتون خالی


سیا تازه نشسته یه فیلم میبینه و پشت سر هم داره میگه بیا بشین با هم


ببینیم...ببخشید دوست داشتم بیشتر بنویسم ولی...شب خوش...آدینه


بخیر

[ جمعه دوازدهم خرداد 1391 ] [ 0:32 ] [ حسین طاهرزاده ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

پای اگر فرسودم و جان کاستم
آنچنان رفتم که خود میخواستم
هرچه گفتم جملگی از عشق خاست
جز حدیث عشق گفتن دل نخواست
حکمت این عشق از دلدادگیست
عشق بی دلدادگی دیوانگیست
گر در این راه طلب دستم تهیست
عشق من پیش دلم شرمنده نیست
امکانات وب


برای نمایش تصاویر گالری كلیك كنید


دریافت كد گالری عكس در وب

آپلود نامحدود عکس و فایل

آپلود عکس