

براي تبادل لينک ابتدا لينک مارو بانام:دلتنگی بسه وقت عاشق شدنه در
وبلاگ ياسايتتان قراردهيد ،
سپس از طريق فرم نظرات به ما خبر دهيد تاما هم اين کار رو براي شما بکنيم.
فروردین 1387
اسفند 1386
مهر 1386
شهریور 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
آنچنان رفتم که خود میخواستم
هرچه گفتم جملگی از عشق خاست
جز حدیث عشق گفتن دل نخواست
حکمت این عشق از دلدادگیست
عشق بی دلدادگی دیوانگیست
گر در این راه طلب دستم تهیست
عشق من پیش دلم شرمنده نیست
- فردا صبح كه از خواب بيدار شديم اثري از پدرت نبود. همه جا رو دنبالش گشتيم و بهر اسمي كه ميشد صداش كرديم ولي توفيري نداشت. از ديشب به بعد هيچكس مازيارو نديده بود طرفهاي عصر نسرين و ديدم كه نفس نفس زنون در اتاقو باز كرد و گفت: مازيار كنار رودخونست نزديك همونجايي كه از آب گرفتيمش.
همه با عجله خودمونو به رودخونه رسونديم... مازيار رو يه تخته سنگ بزرگ نشسته بود و زار و زار گريه ميكرد. هر چي دلداريش ميداديم و ازش خواهش ميكرديم بگه چي شده انگار نه انگار... اصلا دوست نداشت با هيچكس صحبت كنه...زياد پا پيچش نشديم و همه با هم بسمت روستا برگشتيم. كابوس اونشب و گريه هاي اونروز و هرچي كه اونروز اتفاق افتاد از اسراري شد كه هنوز هيچكي از اون خبر نداره. تقريبا مازيار يكي از اعضاي خانواده بحساب ميومد مرد كاري و زحمتكشي بود و اصلا فكر و خيال برگشتن به شهر و ولايت خودشو نداشت حتي هيچ اشاره اي هم به گذشته اش نداشت. البته اين باون معنا نيست كه كسي ازش نميپرسيد... نه... ولي هميشه جز سكوت برا جواب هيچي نداشت. بهمين خاطر ديگه بكل از پرس و جو در رابطه با اين موضوع منصرف شده بوديم.
تو كاراي آبادي به همه كمك ميكرد... همنه از دستش راضي بودن... هيچ دشمني نداشت و اين تنها چيزي بود كه پدرتو راضي نگه ميداشت. بعضي وقتا طرحها و ايده هاي جديدي ميداد كه هميشه با استقبال روبرو ميشد. و با اجراي اونا يه سنگ از جلو پاي مردم آبادي برداشته ميشد و روز به روز مازياربين مردم روستا محبوبترميشد. دست خط بسيار زيبايي داشت به هيچكس برا نامه نوشتن نه نميگفت... اخه اونوقتا سطح سواد تو روستا خيلي پايين بود يه چندتا از اين سپاهي دانشا از طرف دولت يه مدتي ميومدن و يه چيزاي ياد ميدادن و ميرفتن... فقط ميخواستن مدت خدمتشونو بگذرونن و برن... هيچ تعهد و مسئوليت درست و حسابي نداشتن... ولي با وجود پدرت و همكاري اهالي يه مدرسه ساختيم... مدرسه كه نه وسط آبادي يه گله جا رو چهار ديواري كرديم و پدرت شد معلم مدرسه... هيچ مدرك و چيزي نبود فقط بچه ها و بعضي از بزرگا ياد ميگرفتن بخونن و بنويسن... از سرمونم زياد بود...منو نسرين و رقيه و يه دو تا از فاميلاي خودمون اولين كسايي بوديم كه تو باصطلاح مدرسه آبادي ثبت نام كرديم و با سواد شديم... گوش كردن به حرفايي كه پدرت سر كلاس درس ميگفت واقعا آدمو به رويا فرو ميبرد... ولي هميشه ميگفت گول ظاهر فريبنده شهر و نخوريد اينجا پر از صلح و صفاست در حالي كه تو شهر همش دروغ و نيرنگه.
بلاخره روز عروسي منو رقيه فرا رسيد تا الان به بهونه هاي مختلف از جمله مرگ و ميرو خشكسالي و اختلاف خانوادگي عقب افتاده بود ولي ديگه همه اين دوره ها رو پشت سر گذاشته بوديم و اگه خدا ميخواست همه چي داشت طبق برنامه بخوبيو خوشي پيش ميرفت. نامزاد نسرين هم اومده بود از دو تا ده اونطرفتر با ايل و طايفه ريخته بودن تو عروسي. پسره خودش آدم خوبي بود ولي خواهراي پاچه پاره و دو بهم زني داشت كه فضول بودن و تو هر كاري از جمله زندگي داداششون هم دخالت ميكردن... هيچكس از تيغ زبون تندشون در امون نبود بهر طريقي كه ميتونستن همه رو مسخره ميكردن و از همه چيز ايراد ميگرفتن و حتي تو زندگي سايرين هم دخالت ميكردن...بهمين خاطر ت اين ده و روستاهاي ديگه اطراف هيچ وجه خوب و اجتماعي نداشتن... نميدونم رو چه حساب سيف اله خان پدر نسرين و پدر بزرگ تو چطوري قبول كرده بود اين دو تا با هم نامزاد بشن.
بگذريم... مازيار سنگ تموم گذاشته بود از سير تا پياز كارايي كه تو عروسي بايد انجام ميشد و برنامه ريزي كرده بود و از رو برنامه جلو ميرفت... هيچكدوم از مهمونايي كه از راه دور دعوت شده بودن مازيارو نميشناختن ولي مازيار با خنده و رويي خوش از هم پذيرايي ميكرد و خنده از رو لباش دور نميشد.
با ياد آوري حرفاي شيرين عمو كريم يه كمي از حال و هواي سرد دور و برش دور شده بود. توله سگ جوون هر از گاهي از جاش بلند ميشد و يه نگاهي به بالا و پايين كوچه مينداخت و دوباره يه گوشه اي سرشو ميون دستاش ميذاشت و تو حالت خواب و بيداري از سرما زوزه هاي خفيف و سوزناكي ميكشيد...يه دفعه هم بلند شد و سمت پايين كوچه چند تا پارس كرد و دمي هم تكون داد و برگشت سرجاش...
بارش ممتد بارون هنوز ادامه داشت فقط يه كمي از وزش باد كم شده بود... سرما چشماشو حسابي سنگين كرده بود شايد اگه تن به خواب ميداد و ميخوابيد ديگه نميتونست بلند بشه... برا همين به خاطرات از دست رفته گذشته پر از درد و رنجش پناه برده بود تا بلكه ميون شلوغي در هم و برهم خاطرات شنيده ها و ديده هاش يه نقطه روشني پيدا كنه و يه لبخند رو لباش نقش ببنده... شايد بنوعي تو موقعيتايي گير كرده باشيم كه برا خلاصي از وضعيت بوجود اومده موجود به ياد آوري خاطره هامون پناه ببريم... فرهاد در همين حالت داشت تمام شنيده هايي كه عمو كريم با حوصله و شمرده شمرده براش تعريف كرده بود رو بياد ميآورد:
دو سه تا از شاگردا و يه چند تا از اهالي رو گذاشته بوديم تحت اختيار پدرت تا بتونه با امر و نهي كردن به اونا كارا رو بنحو احسنت به پيش ببره... كه خداييش خوب از پس كارا بر اومده بود و حواسش به هيچي نبود جز كارش... منو بابام هم داشتيم به مهمونا خوش آمد ميگفتيم كه يه لحظه متوجه شدم رقيه داره از تو خونه با دست بهم اشاره ميكنه كه برم پيشش... بهر كلكي بود چند لحظه بعد خودمو به رقيه رسوندم و گفتم: چيه... مگه نميدوني الان وقتش نيست كه ببينمت؟
- ميدونم... ولي همينطوري كه مشغولي يه نگاهي هم به نسرين بنداز... انگار همش دنبال مازياره؟
- خب داره كارا رو انجام ميده... بد كرده؟
- آخه خل و ديوونه كسي با نگاه كار انجام ميده... منظورم اينه نگاش دنبال مازياره.
- آها اينو بگو... فكر كردم وردست مازيار شده.
خب خداييش حرف حساب ميزد تا به چشم خودم نديدم باورم نشد...نسرين با نگاه همه جا مازيارو تحت نظر داشت اصلا تو حال و هواي خودش نبود... يه عده از دور و بريا هم كم كم متوجه شده بودن... ولي مازيار غرق كارش و بود و هيچ توجهي باين موضوع نداشت... هر وقت هم با نسرين روبرو ميشد لبخندي ميزد و ميرفت پي كارش... ولي مثه روز روشن بود كه نسرين داره خودشو بهر نحو به مازيار نزديك ميكنه... تا اينكه تو همين زاغ سياه چوب زدنا متوجه صورت برافروخته مجتبي نامزاد نسرين شدم... نميدوني از خشم چطوري داشت سبيلاشو يكي يكي با دندوناش از جا ميكند... اگه همينجوري پيش ميرفت مطمئنا از اون سبيلاي مشكي پر پشت ديگه چيزي باقي نمي موند... بايد يه كاري ميكردم و تا وضع بدتر از اين نشده بود نسرين و متوجه رفتار بچه گونش ميكردم. بهمين خاطر تو اولين فرصت خودمو به نسرين رسوندم و بازوشو گرفتم و كشيدمش پشت ديوار ساختمون... در حالي كه بازوش درد گرفته بود و داشت ميماليدش گفت: وحشي چته دستم درد گرفت؟
- چرا ميخواي كاري كني كه دوباره اين عروسي بهم بخوره؟
- من؟
- بله تو...ببين خودت خوب ميدوني روزي كه مازيار و از آب گرفتيم داشتيم مقدمات عروسي رو مي چيديم بعد از اون هم دوبار ديگه قرار گذاشتيم مراسم بگيريم كه نشد از روز دو سال گذشته... خواهشا دندون رو جيگر بذار امشب هم بخوبي و خوشي بگذره تموم بشه قول ميدم خودم در مورد تو با مازيار صحبت كنم... با اين كارات همه كم كم دارن متوجه ميشن.
- برام فرق نميكنه كي متوجه شده و كي نشده... من مازيارو دوست دارم... اگه اونم منو دوست داشته باشه همه چي حله... ولي اگه منو دوستم نداشته باشه همه من با مرتضي و اون خواهراي جادوگرش ازدواج بكن نيستم كه نيستم.
اين جمله آخرو تقريبا با صداي بلندتري داد زد بهمين خاطر در حالي كه دستمو رو دهنش ميذاشتم گفتم: ساكت دختر... ساكت... اين چه كاريه ميكني... اين حرفا جار و جنجال بپا ميكنه... من دارم بهت قول ميدم... هر كاري از دستم بر بياد انجام ميدم فقط امشبه رو تحمل كن اينم بخاطر رقيه.

- باشه كريم... من نميدونم چي خوبه چي بد... اميدوارم بعد از اين چند روزه عروسي و بعدش قولتون يادتون نره.
- چشم عزيزم... بخدا يادم نميره... مطمئن باشم.
- بله... بخاطر شما و رقيه... نه بخاطر خودم.
خلاصه خدا بخير كرد و اونشب همه چي بخير و خوشي تموم شد و نسيرين بعد از اون صحبتها حتي كوچكترين توجهي هم به مازیار نكرد و مجتبی هم عروسي رو با لبخند و خوشي بانتها رسوند... تموم خويشاوندا طي دو سه روز بعد برگشتن سر خونه و زندگي خودشون. چند روزي گذشت خبري از نسرين نبود... حتي بعد از عروسي هم بما سر نزده بود... سيف اله خان ميگفت تو خونه خودشو زندوني كرده بيرون نمياد... از موضوع صحبتايي كه با نسرين داشتم به رقيه هيچي نگفته بودم بخيال اينكه بعد از مراسم عروسي آبا از آسياب مي افته و همه چي فراموش ميشه با مازيار هم صحبتي نداشتم... مازيار اصلا از جريان بويي نبرده بود.
بخيال اينكه موضوع بفراموشي سپرده شده يه ماه گذشت... و من طي اين يه ماه فقط يه بار نسرينو ديدم كه اونم با نگاه پر معني نسرين همراه بود... تا اونجايي كه ميشد سعي ميكردم باهاش روبرو نشم تا شايد بتونه موضوع رو بفراموشي بسپره. ولي بلاخره نسرين كار خودشو كرد... يه روز جواد پسر دايي نسرين بدو بدو اومد سر زمين و گفت كه نسرين غيبش زده... تا شب تموم سوراخ سنبه هايي رو كه احتمال ميداديم ممكنه سر بزنه رو گشتيم... اما اثري ازش نبود... فورا فك و فاميلا جمع شدن يه جلسه ترتيب دادن... مادر نسرين مرده بود ولي بعلاوه پدرش... يكي از خاله هاش و دو تا داييش و دو تا عموي نسرين كه هر دو تا از سيف اله خان كوچيكتر بودن و من و خونوادمو رقيه و كدخدا محمد كه بزرگ روستا هم بحساب ميومد ديگه كسي حضور نداشت... هركي يه چيزي ميگفت و هم منتظر بوديم تا از هر فكر و ايده اي يه برداشتي كنيم... تا اينكه مازيار در زد و با اجازه وارد شد... كسي با ورودش مخالفت نكرد... همه اونو جزئي از خونواده ميدونستن... بمحض اينكه مازيار نشست سيف اله خان با نگاه مهربون هميشگيش به مازيار چشمشو دوخت و گفت: پسرم نميدونم اين چه بدبختيه كه داره بسرمون مياد...عقلم به جايي قد نميده... نميدونم كجا ممكنه رفته باشه... تو چيزي تو فكرت نيست؟
- راستش من نميدونم... از عروسي به بعد منم مثه بقيه خيلي كم ديدمش... يا شايد بهتر بگم اصلا نديدمش... برام عجيب بود تا اينكه از اينبر و اونور حرفايي بگوشم خورد...
همه نگاهها به مازيار دوخته شده بود عجب شخصيتي داشت اين مازيار...معلوم بود از همه چيز خبر داره و اصلا حرفي نزده...ميخواستم چيزي بگم كه متوجه نگاه خشمگين رقيه به مازيار شدم خيلي بد ميشد اگه رقيه حرف بي ربطي ميزد ولي دوباره مازيار بحرف اومد و گفت: شايد بعضي ها علي ناپديد شدن نسرين خانومو وجود من بدونن... ولي باور كنين تا همين چند روز پيش... از احساس نسرين خانوم هيچ اطلاعي نداشتم... نميخوام بحرفام شاخ و برگ بدم و وقت اين جلسه رو بگيرم... ولي الان كه از احساس نسرين خانوم مطلع شدم...
چند لحظه اي مكث كرد و بعد روشو كرد طرف سيف اله خان و با حالتي شبيه سجده كردن ادامه داد: منو ببخشيد... من آدم نمك به حرومي نيستم... من نمك نميخورم كه بعد بخوام نمكدون بشكونم... من مديون شما هستم... من مديون اين خونواده هستم... من مديون نسرين خانوم هستم... اعتراف ميكنم منم نسرين خانومو دوست دارم و اگه شما اجازه بدين و منو به غلامي خودتون قبول كنيد... ميخوام باهاش عروسي كنم... خواهش ميكنم... خواهش ميكنم...

[+]
نوشته شده توسط حسین طاهرزاده در 23:45
|
|
كوچه تو شب زمستوني فرو رفته و صداي شر شر بارون يه لحظه هم قطع نميشد آب بارون از گذر تموم درزها و جوبها تن به شيب پايين كوچه داده و سر و صدايي راه انداخته بود. تاريكي مطلق شب ابري ديماه قرص كامل ماه شب چهاردهمو تو خودش پنهون كرده بود. يه كم اونبر تر ناودوني فرسوده اي با سر و صداي فراوون صداي بارش رويايي بارونو تو خودش محو كرده و ديگه هيچ صدايي بگوش نميرسيد. پشت شيشه پنجره خونه روبرو بخار آب جمع شده و بخوبي ميشد گرماي توي خونه رو احساس كرد.
شايد توي همين خونه اي كه او زير سر پناه دم درش سر ميون زانو و دست زير بغل كرده
و از سرما بخودش مي لرزيد يه خونواده دوست داشتني كنار سماور كهنه مادربزرگشون كه شايد عمرشو داده باشه به شما بساط گرم و پر مهر چايي خورون بپا باشه. شايد هم همه زير كرسي گرم خودشون رفتن و چشاشون كم كم گرم خواب ميشه. پاهاش تو كتوني كاملا خيسش يخ زده بود انگشتاي پاشو بسختي حس ميكرد. خوب ميدونست كه دماي بدنش پايين اومده و ديگه زير بغلهاش هم احساس گرمي نميكرد. از لاي چاك سر زانواش سفيدي پاهاش توي چشم ميزد.

با وزش هر از گاه باد سرما تا مغز استخونش نفوذ ميكرد.
گذشت زمون رو فراموش كرده و زير سر پناه نسبتا وسيع يه خونه قديمي و بزرگ بخودش پيچيده و منتظر قطع شدن بارون ايستاده بود. با وجود اينكه خونه نمايي قديمي و رنگ و رفته داشت ولي ميشد با يه كم دقت فهميد كه از اون خونه هاي اشرافي اصيله كه مثه يه نگين انگشتر تو اون محله ميدرخشيد. محله آشنايي نبود همه چيز براش تازگي داشت اما سرما حس تماشاي تازه هاي اونجا رو هم ازش گرفته بود اگه باد نمي اومد مي تونست تا حدي سرما رو تحمل كنه . با هر وزش باد دندوناشو بهم فشار ميداد و هر چه بيشتر خودشو جمع و جور ميكرد. چشاش سنگين شده بود و ميل به خواب هر لحظه تو وجودش بيشتر و بيشتر ميشد ولي با اين وجود هر چند لحظه يه بار يه نيم نگاهي به بالا يا
پايين كوچه مينداخت. تا اينكه يه دفعه متوجه شد تو تاريكي مطلق بالاي كوچه دو تا چشم
براق داره نگاش ميكنه خواب از چشاش پريد يه كم جمع و جور شد تا بلكه بتونه به لرزش غير ارادي كه ناگهان تو وجودش افتاده بود غلبه كنه. نميدونست ترسيده يا اينكه هنوز از سرما داره بخودش مي لرزه بارش بارون يه لحظه هم قطع نميشد نور چراغ صد
وات زير سر پناه فقط تونسته بود يه دو سه متر اطراف در خونه رو روشن كنه بقيه
كوچه تو سياهي تيره شب فرو رفته بود بهمين خاطر اگه صاحب اون دوتا چشم وحشتناك به اين محدوده نميرسيد نميتونست بفهمه با چه يا كي بايد طرف باشه.

تو همين افكار سرگرم كننده بود كه يهو احساس كرد دو تا چشم براق داره بهش نزديك ميشه احساس ميكرد چشاش داره از حدقه بيرون ميزنه بخوبي ميدونست كه از هيچ چي تا حالا باين اندازه نترسيده بود. بي اراده نگاهي به سمت ديگه كوچه انداخت شايد باين فكر بود كه كسي رو ببينه و ازش كمك بخواد اما جز تاريكي و سكوت صداي ريزش بارون هيچي نبود. سرما از وجودش پريده بود الان جز اينكه ميخواست هر چه زودتر بفهمه چه اتفاقي داره ميفته به هيچ چيز ديگه اي فكر نميكرد حتي از ترس داشت بطور فرضي قدماي صاحب چشمو ميشمرد براي يه لحظه چشماشو بست و باز كرد شايد دنبال يه معجزه بود. اما حالا فهميده بود تو خيال و رويا نيست و ميتونه به حقيقي بودن چيزي كه ميبينه اعتماد داشته باشه. نفسي براحتي كشيد و بي اختيار يه لبخند زوركي رو لباش نقش بست چونكه الان ميدونست صاحب اون تا چشم براق و ترسناك يه توله سگ جوني بود كه مثه موش آبكشيده شده و از سرما زوزه هاي خفيف كوتاه و نامحسوسي ميكشيد و بسمت او مي اومد.

توله سگ جلو سرپناه كه رسيد زير چشمي و در حالي كه دمشو وسط پاهاش فشار ميداد نگاهي باو انداخت و آروم آروم در حالي كه مستقيما نگاشو باون نمي انداخت خودشو زير سر پناه كشيد و يه گوشه اي رو زمين چمباتمه زدو سرشو ميون پاهاش گذاشت و تو يه حالت خواب و بيداري اونو مي پائيد. هنوز چند لحظه اي از اومدن توله سگ نميگذشت كه چراغ سر پناه خاموش شد و توله سگ جوان اون و كوچه بارون زده همه تو تاريكي مطلق فرو رفتن.

اسمش فرهاد بود يه پسر تقريبا ريز نقش صد و هفتاد و پنج سانتي متري با چشم و ابرويي مشكي و موهاي صاف و تقريبا قهوه اي تيره. صورت گردي داشت كه هاله اي از غم هميشه تو نگاش موج ميزد. دستاش ظريف ودخترونه بود نوعي وقار و متانت خاصي تو وجودش بچشم ميخورد. موهاي خرمايي بسيار بلندش تا پشت شونه هاش ميرسيد. بلوز نسبتا نو سرمه اي رنگ كفش ته سبز كتوني چيني و شلوار جين آبي كهنه نخ نما شده اي بتن داشت.

تو خاطرات گذشتش اثري از پدر و مادرش نميديد شايد غير از چند تا عكس و يه گردنبند خانوادگي هيچ ميراثي از اونا بهمراه نداشت.
ولي يه چيزايي از پدر و مادرش شنيده بود كه تمومش برميگشت به خاطرات شيريني كه شوهر خالش يعني كريم آقا براش تعريف كرده بود. او هرگز دست نوازش مادر و پدرشو احساس نكرده بود عكسي كه تو گردنبند خونوادگي پدرش بهمراه داشت اونا رو بسيار مهربان و عاشق پيشه نشون ميداد پدرش مرد خوش قيافه و اشراف گونه اي بنظر ميومد كه چشايي بسيار زيبا و گيرا داشت كه با ابروايي كشيده و خوش حالت تو صورت سفيدش تزيين شده بود و با ريشاي صاف وخوش فرم خرمايش چهره اي مردونه و باوقار پيدا ميكرد.

مادرشم زن بسيار زيبا و دلربايي بود كه نجابت و مهرباني رو تو عكس هم ميشد از چهرش حدس زد و عاشق لبخند شيرين رو لباش شد.كريم آقا هميشه ميگفت: فرهاد تو از خوشگلي و خوش تيپي هيچ چي از اون خدا بيامرزا كم نداري چشم ابروات كه به پدرت رفته با همون نگاه مردونه و گيرا. لب و دهن و بيني كوچيكت هم به مادر خدا بيامرزت. اون گردي قشنگ صورتت هم به خاله جونت رفته.

بعد از مرگ پدر و مادرش خاله رقيه باصرار كريم آقا سرپرستي فرهاد و بعهده ميگيره و از تحويل بچه به پرورشگاه جلو گيري ميكنه و از اون به بعد كريم آقا مثه يه پدر دلسوز و فداكار از فرهاد مراقبت كرده و حسابي تر و خشكش ميكرد. كريم آقا كه فرهاد هميشه عمو كريم صداش ميكرد در مورد پدر فرهاد ميگفت: ما مازيار و مثه يه ماهي از آب گرفتيمش...باورت نميشه ولي عين حقيقته...وقتي به آب زدمو از آب درش آوردم تموم بدنش زخمي و تكه تكه بود. نيمه جون بود هيچكي اميدي به زنده بودنش نداشت ازش خون زيادي رفته بود چند جاي بدنش واقعا زخماي وحشتناكي برداشته و سرش در اثر برخورد به تخته سنگاي رودخونه شكافاي عميقي خورده بود تا به بهبودي كامل رسيد يه چند ماهي طول كشيد ولي جالب اينجاست وقتي بهوش اومد به همه مثه آدم فضائيها نگاه ميكرد... انگار كه از يه سياره ديگه اومده بود با تعجب نگامون ميكرد...حرف نميزد و چيزي نميگفت هميشه سوالامونو با نگاه بهت زده و متعجبش جواب ميداد . نميدونستم كيه و از كجا اومده حتي نميدونستيم چي بسرش اومده. همه ما براش غريبه هايي بوديم كه به چهره هامون عادت نداشت.
معلوم بود از جنس ما نيست. ماها آدماي ساده و دهاتي بوديم كه با يه كاسه آبدوغ خيار هم سير ميشديم و خدا رو شكر ميگفتيم. يك سال گذشت از نظر جسماني پدرت كاملا خوب خوب شده و تو كاراي كشاورزي و بقيه كارايي كه ما ميكرديم هم كاملا راه افتاده بود. كم كم منو خاله رقيه هم كه از پنج سال پيش نامزاد شده بوديم داشتيم مقدمات عروسي رو تو عيد فطر برنامه ريزي ميكرديم...راستي ميدوني تا وقتي كه پدرت گذشته خودشو بياد آورد و فهميد كيه و اسم و رسمش چيه چي صداش ميكرديم؟...احمد همه باسم احمد ميشناختنش بخاطر همين حتي بعد از ياد آوري حافظه ش خيليها مازيار صداش نميكردن دوست داشتن بهون اسمي كه پهلوشون طلوع كرده بهمون اسم هم غروب كنه.
اسم مادرت نسرين بود همه نسرين گل صداش ميزدن اون بود كه پدرتو شناور تو آب رودخونه پيدا كرد و دون دون صدامون كرد تا از آب درش آورديم...خلاصه اينكه مراقبتاي نسرين و تر و خشك كردناي اون بود كه پدرتو از مرگ حتمي نجات داد...فكر كنم اونوقتا پدرت بيست وچهار يا بيست و پنج سال بيشتر نداشت.
بلاخره تو همين هنگ و ونگ تداراكات عروسي بود كه چند تا از فك و فاميلاي دور كه اسم يكيشون مازيار بود و تو آبادي ديگه اي زندگي ميكردن برا خريد چند راس گوسفند پيش پدر نسرين اومدن و بعد از تفاهم قرار و مدار طرفاي غروب...وقتي همه بلند شدن تا از خونه خارج بشن پدرت از جاش جم نميخورد برا همه عجيب بود درسته كه اصلا حرف نميزد اما با رفتار و كردارش هميشه بهمه احترام ميذاشت بهمين دليل خيلي زود تو دل همه جا شد و همه با آغوش باز بين خودشون پذيرفتنش. تو خودش فرو رفته بود انگار هيچكس دور و برش نيست حتي صداي خداحافظي مازيار و همراهاشم نشنيد و در جواب سوالاي ما هيچ عكس العملي نشون نميداد.
طرفاي ساعت يك و دو بعد از نيمه شب بود كه صداي داد و فرياد همه رو از خواب پروند. صدا از اتاق پدرت بود همه با هر وضعي كه بودن با عجله خودشونو پشت در اتاق رسونده بودن پدر نسرين و نسيرين از بقيه جلو تر بودن و با ضربه زدن بدر ميپرسيدن : چيه احمد جان درو وا كن چي شده؟
پس از چند لحظه در اتاق بآرومي رو پاشنه چرخيد...پدرت با سر و صورتي خيس عرق و نفسهاي تند و تند جلو همه ايستاد و براي اولين با بحرف اومد و گفت: همه چي رو بياد آوردم...اسمم مازياره مازيار نصرتي...لطفا منو باسم خودم صدا بزنيد.

[+]
نوشته شده توسط حسین طاهرزاده در 0:35
|
|

سلام به همه دوستاي گلم:
سلامي به وسعت عشق...سلامي به سبكي ابر...به زلالي آب...
به يكدستي آسمان...به لطافت باران...سلامي به امروز...
سلامي به طلوع امروز ...سلام به بهاري دوباره...به تولدي ديگر
ميخواهم بابت تمامي انتظارهايي كه در طول سال گذشته بر شما تحميل كردم
عذر خواهي كنم...بابت تمام نبودهايم...بابت تمام بدقوليهايم...و بابت تمام
بديهايم . ميدانم در اين مدت یک سالروزهای بسیاری را بدليل اتفاق ناگواري
كه برايم افتاد وکم یا بیش همه در جريان هستيد در خدمت دوستان نبودم
كه دوباره بدين طريق از تموم دوستاي گلي كه يك لحظه هم تنهام نذاشتن
و با كامنتهاي پر از مهر و محبتشون شرمندم كردن و ابراز نگرانيهاشون
بيشتر و بيشتر مرا بزندگي دوباره دعوت كرد... اما هميشه هيچ كار
خدا بي حكمت نيست همونطور كه يه زندگي رو براحتي ميگيره همزمان
به يه زندگي بي ارزش هويت و بها ميده و باعث رشد دوبارش ميشه
و من همون تولدي ديگر هستم
مردي جديدي كه ناديده هاي زندگيشو دوباره ديد و براي ديده هاي
گذشته اش افسوس خورد...نميدونم اما من زندگي دوباره امو بيشتر
مي پسندم تا ببينم شما از اين به بعد نگرشتون نسبت بمن چه خواهد بود؟
همونطور كه همه دوستاني كه سر ميزنند متوجه شدند سعي كردم خيلي
چيزا رو با اين نگرش عوض كنم قالب وبلاگ...اسم وبلاگ و همينطور
از اين به بعد محتواي نوشتاري وبلاگ هم عوض خواهد شد...بهمين
منظور با عرض تاسف بايد خدمت همه دوستان عزيزم اعلام كنم كه
ديگه فرشته اي روي زمين آپ نخواهد شد...
ولي در همينجا به تمام علاقه منداي اين سرگذشت اعلام ميكنم كه:
منو فرشته هرگز بهمديگه نرسيديم از اين به بعد پدر فرشته گردانده
كامل اين سرگذشت ميشه بطوري كه ورق كاملا برميگرده...من طي
دوره نقاهتم كاملا فرشته رو از دست دادم...تماسش بكل با
من قطع شده بود و بابك هم ديگه بهم سر نميزد...روند رو به بهبودم
نيز به كندي پيش ميرفت
هيچ چيز اونجور كه بنظر ميرسيد نبود... تا اينكه يه روز در كمال
ناباوري با يه كارت دعوت به عروسي فرشته و بابك دعوت شدم...
از توصيف اين لحظات متنفرم...عروس داماد
براي ماه عسل به فرانسه رفتن و ديگه هرگز برنگشتن...الان فرشته
صاحب يه فرزند پسر و يه فرزند دختره كه اسم فرزند پسرشونو حسين
گذاشتن...فرشته دكتراي مامايي داره و بابك هرگز ادامه تحصيل نداد...
از چند و چون ماجراي بابك و فرشته هيچي نفهميدم...
نميدونم چطور ولي تونسته بود آدرس وبلاگمو پيدا كنه و هر وقت
فرشته اي روي زمين آپ ميشد
يه نظر كوتاه و مختصر بي نشوني ميداد و ميرفت...كاش حداقل يكشون
توضيح ميدادند كه چرا اين بلا رو سر من آوردند...بعد از اين ماجرا من
هرگز روحيه گذشته تلخمو بدست نياوردم
و شكستهاي پي در پي باعث شد با وجود طبع شوخ و خندانم آروم بشم
و تو خودم فرو برم...
اينها رو گفتم تا بدون پرداخت به زواياي تاريك و ناگفته ماجرا به حس
آخر سرگذشتم برسيد تا حدودي جبران مافات كرده باشم...باشد
كه دوستاي خوبم از تجربه هايي كه از رنج و محنت
بدست مياد درس بگيرن و سرشونو ودر جهت هر بادي خم نكنند...
در عوض از اين به بعد ميخوام داستاني ديگه اي رو آپ بذارم بنام:
((عروسك قصه من))...
اين داستانو سال شصت وهفت شروع كردم و سال شصت و نه پس
از نوشتن هشتصد صفحه به اتمام رسوندمش...داستانيه از ظهور يه
عشق...داستانيه از چرخ روزگار...داستان مرديه
كه دلش درياست و عشقش سرشار...بنظر من خوندن اون خالي از
لطف نيست...مطمئنم با خوندن
اولين قسمت اون از طرفدارهاي پرو پا قرص اون خواهيد شد...چرا كه
هر قسمتش يه حرف تازه ست از رنج و دردي كه حسش ميكنيم و دم بر نماريم.
[+]
نوشته شده توسط حسین طاهرزاده در 2:1
|
|
(تقدیم به الف - شونته که شکوفائیم را مدیونش هستم)
منم سرگشتهء حيرانت اي دوست
كنم يكباره جان قربانت اي دوست
ولي ناشازش و پي وصل كويت
دهم سر بر سر پيمانت اي دوست
دلي دارم در آتش خانه كرده
ميان شعله ها كاشانه كرده
دلي دارم كه از شوق وصالت
وجودم را زغم ويرانه كرده
من آن آوارهء بشكسته حالم
ز هجرانت بطال و رو بزوالم
منم آن مرغ سرگردان تنها
پريشان گشته شد يكباره حالم
ز هر سر بر سر سجاده كردم
دعايي بر آن دلداده كردم
زحسرت ساغر چشمان اي دوست
لبالب يكسره از باده كردم
دلا تا كي اسير ياد ياري؟
ز هجر يار تا كي داد داري؟
بگو تا كي ز شوق روي ليلي
چو مجنون پريشان روزگاري؟
پريشانم پريشان روزگارم
من آن سرگشتهء هجر نگارم
كنون اميديست باميد وصلت
درون سينه آسايش ندارم
ز هجرت روز و شب فرياد دارم
ز بيدادت دلي ناشاد دارم
درون كوهسار سينهء خود
هزاران كشته چون فرهاد دارم
چرا اي نازنينم در خفايي؟
دمادم با دل من در جفايي؟
چرا آشفته كردي روزگارم؟
عزيزم دارد اين دل هم خدايي.
[+]
نوشته شده توسط حسین طاهرزاده در 1:37
|
|