تبليغاتX
دلتنگی بسه وقت عاشق شدنه

دلتنگی بسه وقت عاشق شدنه
جایگاهم قلب است و دیدگاهم عشق شعرم زرد است و زندگیم عشق 

دیشب خواب نداشتم

زیر رگه هایی از مهتاب

که از پرده آویز میگذشت و می چکید

و بی حریر بر بسترم میدرخشید

دیشب از چهره ی ماه سبد سبد گل نور میریخت

همچون رگباری از باران

و قلب من آرزو داشت

ماه به اتاقم پا گذارد

چون اتاقم صاف و آغشته از خزه بود

با آن همه گل نور

نفسم سنگین از عطرشان می شد

و من به پنجره فکر میکردم

که ماه در آستانه آسمان ایستاده است

شاداب همچو دختری که تازه از گرمابه بیرون آمده

و من آسمان را با این ماه عاشقانه دوست دارم

کسی در زیاتگاهی دور دعایی را زمزمه می کند

و آوای سنگینش...

موزون در امواج باد سرگردان ست

صبح دسته ای را دیدم که می گذشت

که تابوت مرده ای را می بردند

و از دور دستها صدا گریه می آید

صدای که از گلوهای گرفته بر می آید

و بر پلک آسمان قطره ای اشک سرخ آویخته است

همین دیشب در سکوت مرطوب جنگل مجاور

آوای شکفتن و رستن در جریان بود

ترانه ای سبز که بصورت مه به هوا می خواست

و صبحگاهان شبنمی خنک به گلبرگها می نشست

رویاها بسیارند و هیاهوی بهار گذران

دیشب روی روانداز حریرم

قاب پنجره داشت

مروارید میریخت

بقدری شیرین و رویایی که خوابم را ربود

بهار زندگی را بیدار می کند

اما تو لبخند درخشانی

که برلبان پژمرده زندگی شکوفایی

ترا بهار بگویم چگونه می توانم؟

بهار هم میگذرد و تو جاودانی

[ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 15:5 ] [ حسین طاهرزاده ]


تمام انسانهایی که نقش در زنده بودن و زندگی دارند بنوعی

همواره تو دست اندازهای ناهموارش بالا و پایین میروند و گه

گاهی هم زمین میخورند...هیچکس حتی من هم از این قاعده

مستثنی نبوده و نیستم و تا کنون

بارها و بارها زمین خورده ام ولی باز از زمین بلند شده ام

و با قدمهایی بلندتر خودمو هم قدم مسیر در جریان

زندگی کرده ام...

واقعا تو این قضیه تجربه زیادی پیدا کرده ام و بارها و

بارها زندگیمو تو شهرهای مختلف از صفر شروع کرده ام...

البته توی نبرد زندگی تاکنون شکست نخورده ام و همیشه زنده

مونده ام ولی قدماش بعضی اوقات تند میشه و

تو نفس ازش کم میارم و عقب میمونم...

نمیدونم چطور میتونه آنقدر تند بره؟ بهر صورت این سوال

برای خیلی از دوستان مطرحه که این همه مدت کجا

بودمو و چه کردم و چرا حتی نتونستم یه پیام و حتی یه خبر

از خودم تو وبلاگم یا دوستانی که بواسطه ایمیل یا

حتی تلفن باهاشون در ارتباطم داشته باشم... شاید مقدمه ای

که در ابتدا گفتم گویای همه چی باشه ولی

سعی میکنم کمی بیشتر. تنها کمی بیشتر موضوع را بشکافم تا

شاید دوستان عزیزم کمی درکم کنند.

خب دوستان قدیمیم تقریبا می دانند که شغل من علی رغم تخصص

و تحصیلاتم تجارت بود که متاسفانه بدلیل

ندانم کاری خود و بعضی از دوستان متضرر شدم و اجبارا بخاطر

پرداخت بدهی های مالی شرکت متاسفانه تمام

زندگیم از دست رفت و حتی کامپیوتر شخصی ام را هم

فروختم...البته لزومی به ذکر جزئیات بیشتر نیست...

پس از ابتدا شروع کردم و شهر محل سکونتم را با تمام بدی و

خوبیهایش عوض کردم و اکنون در استان اصفهان

شاهین شهر ساکن هستم و همه چیز انگار تولد و شروعی دوباره

از ابتدا آغاز شد...الآن خدا رو شکر همقدم

زندگی دارم قدم برمیدارم و از فکرها و فشارهای روزگار فارغ

شده ام ... در این مدت هم شاید بارها میتوانستم

سری به نت بزنم ولی گفتم نمیخواهم آقای غم لقب بگیرم پس

صبر کردم و اکنون در خدمت دوستان گلم

هستم باشد که گناه بی معرفتیم را با نگاهی به مشکلات گفته و

ناگفته ام ببخشند و با رویی گشاده و دلی

سرشار از دوستی دوباره گرد هم جمع شویم.

البته این را هم میدانم که مطمئنا دلایلم برای بعضی از

دوستان نزدیک و گلم کافی نیست ولی اگر آنها یکطرف

این ماجرا و خارج از گود بوده اند من سمت اصلی ماجرا و

درون گود بودم...کاش میتوانستند در خیال هم که

شده خودشان را جای من میگذاشتند و در مورد مشکلاتم و دوستی

شان با من بقضاوت می نشستند.

واقعا از صمیم قلب انتظار دارم همه دوستانم مرا ببخشند و

دوباره لایق دوستی شان باشم.

امیدوارم

[ جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 ] [ 12:27 ] [ حسین طاهرزاده ]

اول که دلتنگی هایم را شروع کردم گفتم آنقدر می نویسم که

به آخر برسم...ولی بعد فهمیدم با دلتنگیهایم به ابتدا

رسیده ام که پایانی ندارد... پس گفتم دیگه دلتنگی بسه وقت

عاشق شدنه... و نوشتن را هم تمام کردم...اکنون منم و زندگی

که با هم اجین شده ایم و عادت کرده ام که هر جا میخواهد

مرا ببرد و دم بر نیاورم... اکنون زندگی با وجود اینکه

هنوز ببازیم میگیرد گه گاهی هر چند کوتاه نیش خندی هم

میزند ولی میزند!

ببازیهایش عادت کرده ام و سختی هایش را نیز بجان خریده ام

شانه به شانه اش جلو میروم در این بین به پوچی هایش هم نظر

می انداختم و به پوشالی های اطرافم هی میزدم و از آنها

سبقت گرفتم...آزاد و سره شده ام خالی و پر . خالی از آنچه

بوده ام و پر از آنچه که نیستم... دیگر به پشت سر نمی نگرم

روبرویم روشنی است و شادی دیگران. آنقدر شادی هست که زمزمه

های دلتنگی در آن کور سویی بیش نباشد...

چشمانم باز است و راهم هموار... اگر سختی باشد هم چه باک

هدفم انتهاست تا کجا باشد هم چه باک. گر انتهایش مرگ هم

باشد با چشمانی باز و سینه ای سرشار از طعم خوش زندگی به

استقبالش رفته ام... براق و وحشی در انتها چشم در چشم مرگ

سینه به سینه اش می ایستم و از آنچه در زندگی بنام تلخ و

شیرین می شناسم برایش می گویم... به مرگ و ناکامی میگویم

تو که همیشه در انتهایی چه دیدی و به کجایی؟... او پایان

دردهایم را نوید میدهد و من شیرینی لحظات فراموش نشدنی

دوران زنده بودنم را باو گوشزد میکنم... مرگ میگوید بجز

فراغ و درد هجر و شکست  و فریب زندگی چه داشت که من

ندارم... و من میگویم زندگی بهار دارد تابستان گرم و پاییز

سرخوش و زمستان سرد دارد... زندگی شکوفه دارد میوه ی نو رس

تازه دارد باد خنک و دریا و صحرا و جنگل خیس سر سبز

دارد... زندگی والدین دارد زندگی فامیل و بستگان دارد و زن

و بچه دارد... زندگی نوازش صدای کودکان است و رایحه عطر

گلهای محمدیست...آبشار نرم سر ریز از کوهسارست... و زندگی

مجموعه اشک و لبخندهاست... در خنده هایش غم و در گریه هایش

شادی پنهانست... زندگی حال است و احوال... زنگی من و تو

هستیم... زندگی ماست و برماست... زندگی عشق و عشق

زندگیست...در شکستش دلتنگی و در  اندوهش حکمتیست و سایه ای

از امیدواری...شاید شکست امروز تو هدیه ای از خدا و مقدمه

ای بر پیروزیت باشد... زندگی با تلخی هایش شیرین است و در

شیرینی توامش کرختی و کسالت هموار.

زندگی با ارزش تر از آن است که تنها به بیهودگی هایش

بایندیشیم...زندگی این است که با بدیها و خوبیهایش همراه

باشیم...و شیرینی اش گذران سختی هاست.

پس در سختی ها و بیماریهای لاعلاج هم به امیدواریهایش

باندیشیم به کشتی عشقهای به ساحل رسیده فکر کنیم و پرواز

پرنده را بیرون قفس بیاد بیاوریم... شاید اگر بمقصد نرسیده

ایم اشتباه از خط آغاز باشد..پس بیایید دوباره آغاز کنیم

با نگاهی تازه و دیدگاهی جدید از دریچه ای نو.

[ سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 15:47 ] [ حسین طاهرزاده ]
هنوز تا قله راهی باقیست
پشت سر تپه ها را و روبرو کوهها را می پیمایم
در دور دست کوهپایه حاصل خیزترین جلگه را می بینم
پر آب-
ابرها بر کول هم سوار. ازدحام عجیبی دارند اینجا
از تپه ی قبلی به بعد دیگر صدای قمری های خاکستری سرگردان
شنیده نمیشود
تنهایی در عظمت کوه ادغام شده ام
اگر باران می بارید شاید حس غریبی را هم با خود می شست و می برد
اما ابرها بیهوده فقط مرا مینگرند
تعداد سنگها بیشتر از حوصله ی من بود
شمارش آنها فایده ای نداشت
سربالایی نفس گیر
خسته ام کرده بود-
نفسهایم بی تابتر از همیشه بشمارش افتاده بود
چند لحظه ای برای استراحت می ایستم

سبزی جلگه ی زیر پایم بوجدم می آورد

Image and video hosting by TinyPic

تلاطم مواج سبزه های بلند را که باد میلرزاندشان

جلگه حدود مشخصی نداشت
تا چشم کار میکرد سبزی جلگه بود و هجوم باد غارتگر در آن
وسط جلگه رودخانه ای میگذشت
پرآب-
سر چشمه و مقصد هر جا بود هیچ
عبورش در جلگه حکایتی شاعرانه داشت
همه ی سبزی جلگه زیر. با آب جاری و رقص باد در سبزه ها
احساس عجیبی داشت آدمی
ارتفاع همه چیز زیر پا را خردتر از آنچه بودش. نشانت میداد
اگر بال داشتم شاید از اینجا با یک پرش
به بلندای کوه مجاور می پریدم
اگر بال داشتم شیرجه وار بمیان سبزه ها سرکی میکشیدم
شاید-
اگر بال داشتم شوق پرواز داشتم
می پریدم شاید تا ابرهای آبستن از باران پائیزی
با یک هجوم گهواره پر بار از قطرات بارانشان را واژگون میکردم
اگر بال داشتم خلاصه ساعتی را به پرواز مشغول بودم
میپریدم به ارتفاع در ابرهای پنهان قله
در پرواز ردپایی از تو در برفها نمیبینم
میخواهم پر وا کنم و در بی انتهایی آبی یکدست آسمان جا خوش کنم
از آنجا به تمام دست نیافتنی های وجودم دست یابم
تلاطم بی امان سبزه و موجهای غلطان سبزینه
نمیدانم چرا مرا بیاد موجهای کف آلوده دریا انداخته؟
همان موجهای سرکش از خروش طوفان
"میتازند به ماسه های نرم ساحل چه بیرحمانه"
ولی خروش دریا کجا و ترنم نسیم در سبزینگی جلگه ی پر بار
براه که می افتم
تازه بغض ابری آسمان میخواهد بترکد-
قطره هایش صورتم را لمس را کرده
هجوم سردی. تنم را بلرزه وا داشته
قدمهایم را تندتر میکنم تا بسوراخی بخزم
فرارم با اشتیاق بارش باران. جور نیست
بزیر تخته سنگی بزرگ میخزم
صدای برخورد باران با تخته سنگهای بزرگ را نمی شنوم
اینجا باران شاعرانه تر میبارد
شاید همین غریبانگی جلگه بدینجا کشانیده ام
هوا. هوای خوب تنهائیست
رویائیست-
باید حس کرد-
باید حس کرد عاشقانه ترین رویای موجود
!همین بارش باران بر جلگه ی سبز پر خواهش انبوه است
[ جمعه دوم اردیبهشت 1390 ] [ 17:38 ] [ حسین طاهرزاده ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

حرف دل نویسنده

پای اگر فرسودم و جان کاستم
آنچنان رفتم که خود میخواستم
هرچه گفتم جملگی از عشق خاست
جز حدیث عشق گفتن دل نخواست
حکمت این عشق از دلدادگیست
عشق بی دلدادگی دیوانگیست
گر در این راه طلب دستم تهیست
عشق من پیش دلم شرمنده نیست
فال حافظ