X
تبلیغات
دلتنگی بسه وقت عاشق شدنه

دلتنگی بسه وقت عاشق شدنه

جایگاهم قلب است و دیدگاهم عشق شعرم زرد است و زندگیم عشق

با تاسف...


بخاطر روزهایی که تند و تند گذشتند متاسفم


بخاطر حوادث تلخ و غمناک گذشته متاسفم


بخاطر بغضی که گلویم را همچنان می فشارد


برای نگاههای همیشه در سکوتم متاسفم


بخاطر اینکه شبها تا صبح دیده بر هم نزدم متاسف نباش


من بخاطر خیال رویت در رویاهای شبانه ام متاسفم...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم خرداد 1391ساعت 0:16  توسط حسین طاهرزاده  | 

رفت و آمد


دیگر تکرارها اهمیتی ندارند


دیگر هیچ چیز خاصی خوشحالم نمیکند


از روزی که تو رفتی دیگر لحظه های زندگی


برایم شور و حالی ندارند


وقتی که تو رفتی ساعتها بی صدا و آرام شدند


وقتی که تو می رفتی جاده ها را نفرین میکردم


وقتی که تو رفتی ترانه های عاشقانه دیگر لطفی نداشتند


دیگر هیچ شاعری با شعر گونه هایش


مرا بوجد نمی آورد


هیچ آهنگسازی حرفی با نت هایش نمی زد


وقتی که تو می رفتی آسمان ابری بود


زرد و بی روح


و اشک دیدگانم سرشار


وقتی که تو می رفتی


تاریکی بود و سردی معجزه


اصلا معجزه ای در کار نبود


وقتی که تو می خواستی بروی


پیرمردی بآرامی شعر فراغ می خواند و می رفت


وقتی که تو می رفتی


پیرمرد عجب از دست روزگاران اشک می ریخت و می رفت


وقتی که تو می رفتی


لبان خشکیده و نگاه مشتاقم


یارای گفتن را هم نداشت


دیگر زمزمه ای برای گفتن


حسی برای ابراز


و کلامی عاشقانه


حتی یک کلام!...


حضورت وه چه لطفی داشت


وقتی می رفتی همه چیز رفت و همه چیز مرد


از عبورت لحظه ها و ساعتها


هفته ها و ماهها و سالها را ساختم


و تو همچنان رفته بودی سخت


و من مانده در حسرت دیدارت


روزها را شب وشبها را با خیالت


پنهانی خواب می دیدم


حضورم نیست که چه رفتی و چه آمدی؟


اما وقتی خواستی بیایی


دنیایم رنگ دیگری داشت


حتی پروانه ها نیز در خاموشی صدایشان


عاشقانه بال می زدند


خورشید تابان ملایمتر از همیشه


و بهار زیباترین گلهایش را ارزانی قدمهایت کرده بود


وقتی که آمدی آسمان نیز به تماشایت کم کمک


ستاره هایش را به میهمانی ورودت می فرستاد


و قرص تابان ماه فرشی از نور


برایت گسترده بود


وه که خدا چه لطفی دارد؟


وقتی که آمدی لبخند زدی


نگاهم را با اشک دیدگانم نثارت کردم


حضورت همان رویایی بود


که حقیقت داشت


و تو آمده بودی که بمانی...و من


خانه قلبم را هرگز به کسی...اجاره نداده بودم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم خرداد 1391ساعت 8:52  توسط حسین طاهرزاده  | 

لحظه ای با من


برای لحظات زندگیم که تند و تند گذشتن ناراحت نیستم. راستش حتی


بهشون فکر هم نمیکنم.به گذشته هم نگاه نمیکنم چونکه تو گذشته هیچ 


تغییری نمیتونم ایجاد کنم امشب یکی از


عزیز ترین دوستام گفت دلم گرفته و کاش یه داداش داشتم باهاش درد و


دل میکردم...در جوابش  یه کامنت گذاشتم که فکر کنم دلتنگیهای خودشو


از یاد برد...واقعا نمیخواستم


ناراحتش کنم فقط یه شجره نامه کوچیک خانوادگیمو براش شکافتم تا


شاید با نگاهی به من و خودش دیگه احساس دلتنگی نکنه...هر چی باشه


یاری داره که در گیره


امتحاناشه...امتحانا هم میان و میرن و روزای خوب و شاد و تعطیلات


تابستونی هم از راه میرسن...خنده میاد شادی میاد با تفریحاش...ولی من


بازم تنهام...


هوا خیلی داره گرم میشه مثه شرجی دم کرده...اجبارا چون گرمایی


هستم کولر روشن کردم تو آسمون تیره پانزده دقیقه بامداد روز جمعه


دوازدهم خرداد ماه نود و یک تکه های


ابر شنا کنان آروم آروم میگذرند...


-چکار میکنی؟


-کار خاصی نمیکنم دارم یه مطلب برا وبلاگم مینویسم


- ول کن بابا یه امشب ما اومدیم پیشت چسبیدی به وبلاگ نویسی


-چند لحظه صبر کنی الآن تموم میشه


-من که دارم از گرسنگی میمیرم مهمون دعوت کردی هیچی تو یخچالت


واصه خوردن گیر نمیاد؟


داش سیا یا همون سیامک خودمون پسر عمه خانممه تازه با زن و بچه اش


از سوئد اومده ما دو تا خیلی با هم دوستیم تا اونجایی که میشناسمش


خیلی نق نقو و شکم پرسته واصه


همین تا اومد یه راست رفت سر یخچال ببینه چی هست و چی نیست.


-هنوز گشتنه مگه سر فردوسی دو تا فلافل نخوردی؟


-اون که عصر پنجشنبه بود الآن صبح جمعه ست


خدائیش راست میگفت...برم یه فکری برا شکمش کنم


برگردم............................................................................................

.....................................................بفرما......................................


خب بلاخره براش سوسیس تخم مرغ درست کردم و خودمم نشستم


باهاش یه لقمه زدم جاتون خالی


سیا تازه نشسته یه فیلم میبینه و پشت سر هم داره میگه بیا بشین با هم


ببینیم...ببخشید دوست داشتم بیشتر بنویسم ولی...شب خوش...آدینه


بخیر

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم خرداد 1391ساعت 0:32  توسط حسین طاهرزاده  | 

قصه دل


یکی بود یکی نبود زیر گند کبود


جایی که هیچکی نبود یه پری نشسته بود


لخت عور تنگ غروب توی تاریکی کور


جایی که هیچکی نبود شبح یه قصه بود


پری قصه ما گریه میکرد از اون بالا


تنهایی روی ابر بهار نشسته بود


قطره قطره چیک و چیک اشک پری


مثه بارون میچکید رو سر ما


پریا تشنتونه؟ پریا گشنتونه؟


پریای نازنین چتونه زار میزنین؟


شب که اومد پریا خسته شدن


زیر چلچراغ ستاره ها مرغ پر بسته شدن


پری قصه ما میخواست صداش به کهکشون بره


میخواست با بال بسته هم تا اوج آسمون بره


میخواست بگه دوست دارم قد یه دنیا یه عالمه


اگه همه دنیا هم بگن اندازه من نمیشه بازم کمه


تقدیم به یکی از دوستای گلم


که خودش خوب میدونه من با اونم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم خرداد 1391ساعت 0:44  توسط حسین طاهرزاده  |