تبليغاتX
دلتنگی بسه وقت عاشق شدنه
تصـــــــوير مرتبط

كربلاي حسين عليه السلام

منوي کاربري

Make Your HomePage    Send Email To Admin    Add to Favorites

پيغام مدير : با سلام اميدوارم از مطالب وبلاگ راضي شده باشيد

با تشکر   

لينك دوستان
?زيباترين قالبهاي وبلاگ? بهترین وبلاگ تفریحی
دانلود آهنگهاي جديد روز دنيا
بزرگترين كتابخانه الكترونيك ايران
دانلود نرم افزارهاي صوتي و تصويري
ثبت لينك
بهترين عكسها
عصرونه
كدهاي جاوا
::به اين ميگن حال واقعي::

براي تبادل لينک ابتدا لينک مارو بانام:دلتنگی بسه وقت عاشق شدنه در وبلاگ ياسايتتان قراردهيد ،

سپس از طريق فرم نظرات به ما خبر دهيد تاما هم اين کار رو براي شما بکنيم.

چت بامديـــــر
جستجوگر

Google
  
            
     در كل اينترنت
     در اين سايت

آرشيو
طراح قالب
عید مبارک

[+] نوشته شده توسط حسین طاهرزاده در 10:34 | |

دلم میخواد دلت برام تنگ بشه!

یه روایت شیرین با یه کمی دست کاری از مجموعه کاری خوب و گل

     خانم مریم حیدرزاده ( اونچه دل خواسته و سرهم شده ) :

 

پري تموم قصه هام سلام

                     چطوري خوش ميگذره؟

خدا كنه بادي بياد و دزدكي غماتو با خود ببره

من چي بگم واصه تو فرقي نداره خبرم؟

همونجوري عاشقتم همونجوري دربدرم

به آب و آتيش ميزنم تا شبا خوابم ببره

اما نميشه فكر تو از اين چيزا قويتره

اين افتخاره واصه من بخاطرت بيدار باشم

چشامو روهم بذارم و خيال تو رو پذيرا باشم

چند شب پيشا باد مي اومد پنجره رو بسته بودم

از هرچي آدمه تو دنيامون خسته بودم...


ادامه مطلب

[+] نوشته شده توسط حسین طاهرزاده در 7:48 | |

آخرین نفر

 

روزي كه بدنيا آمدم

گلها همه بشكل تو بودند

تو خوشبخت و من خوشبخت و همه بدبخت

روزي كه بدنيا آمدم

پروانه ها بالهايشان را به لطف ديدن تو بر هم ميزدند

و تو شاخه شاخه ميشكفتي

روزي كه بدنيا آمدم

چشمه ها زودتر از من جاري شده بودند

تا بعد از گذشت فرسنگها بتو برسند

وبچه آهو زودتر ازمن راه رفتن را آموخته بود

روزي كه بدنيا آمدم

دنيا رنگ ديگري بود پرنده ها بيشتر از من تو را ديده بودند

ومن بدنبال طعم خوش لبانت ميگشتم

من تو را نميشناختم كه كوهها با تو حرف زده بودند

من تو را نديده بودم كه نسيمهاي عاشقانه به ديدار تو مي آمدند

من از هزار توي دلت گذشتم و از جاده ي احساسات سرازير شدم

 همه ي خودم را برايت ترجمه كردم

و به خيابانهاي خاموش قلبت پاي گذاردم

چه اشكهايي كه زودتر از من بر گونه ات باريده بود

وچه لبخندهايي كه تو به ديگران هديه كرده بودي

روزي كه بدنيا آمدم

ميدانم دير آمدم ولي آمدم

و چه گامهايي كه زودتر از من بسوي تو برداشته شده بود

و لبهايي كه باميد تو به تبسم نشسته بود

و چه دشتهايي سبزشده بودند

روزي كه بدنيا آمدم

چه انسانهايي كه قبل از چشم گشودن من عاشقت شده بودند و تو نميداني

ناگهان حسرتي بزرگ بر دلم فرود آمد

با خود گفتم: آه من دير آمده ام خيلي دير

روزها پي در پي گذشت

نهال احساسات من در ميان گرمي پر حلاوت عشق تو قد كشيد

                                                                  - به ريشه رسيد

ومن در كوره ي پر حرارت عشق تو ميسوختم

وخاكسترم را بادها دست بدست با خود ميبردند

به خيابانهاي خاموش قلبت كه پاي نهادم همه را در آرامش ديدم

هيچ تاثيري از التهاب رسواي عشق نبود

وآنگاه بود كه من مثل شيشه هاي يك پنجره ي فراموش شده

از يك عمارت متروك اما پر صدا شكستم

سالها نيز پي در پي هم گذشت

من بي مايه و خريدارتو هنوز پابرجا هستم

هر روز غمت در شبستان دلم بغض كرده و بتحصن مي نشيند

 و ديو بي اعتنايي بر سر راهت

پيغامهاي نگاه عاشقانه ام را كه براي احوالپرسي تو ميفرستم

                                                 - مسخره ميكند

افسوس كه حاملان نگاه عاشقانه ام

هميشه بي نتيجه ي لطف نگاهت باز ميگردند

خدايا:

ميدانم دوباره بعد از مدتها دير آمده ام

اما از بي" تو " بودن خسته ام

ميخواهم يكشب بي هيچ آداب و اطلاعي به اتاقت بيايم

برايت شاخه اي گل رز قرمز عاشقانه بياورم تا با تو آشتي كنم

و تو بي هيچ سرزنشي مرا بپذيري

خداوندا:

ميخواهم عاشقي ديگر باشم

                            متفاوت

و عيبي نيست كه دير آمده ام

اگر چه آخرين نفر باشم!

 

 

[+] نوشته شده توسط حسین طاهرزاده در 7:36 | |

باران

ميخواهم باران باشم تا ببارم برآنچه كه روحم را ميآزارد

ميخواهم تن به شرشر رش وارش بزنم

تا بمانند سياهي هاي موجود

زلال روحش را با تنم آشتي دهم

ميخواهم زمزمه ي چكيدن بي وقفه اش را ترجمه كنم

ميخواهم هم پيمان قول و قرارهايش

ميان من و او و زمين خيس بارون خورده باشم و آسمان ابري زخيم

ميخواهم شادي سبزترين سبزه هاي

                                        دشتي شايد پهناور-

                                                - شايد كوچك و متروك

را با بارش فصلي اش تجربه كنم

ميخواهم آنچنان ببارم بس تند و سيل آسا

رودخانه هاي خشك را سيرآبي ببخشم

بديها را بيالايم

وبر لبهاي تركيده ي خشك مرطوب شوم

و در دل خاك اسير

ميخواهم همان باران باشم

لغزنده و جاري

تا راهي شوم

شايد آرام و خرامان چون بركه اي در دل جنگل تيره ي تو در تو

يا خروشان مثل آبشاري پر گرفته از بلنداي يك كوه.

[+] نوشته شده توسط حسین طاهرزاده در 7:26 | |

روزی پرواز خواهم کرد

چشمانش بصورت تو

دستش بروي دستت

ولبانش پوست لطيفت را نوازش ميكنند

اين بيش از آنست كه بتوانم تحمل كنم

چرا قبلم گريه ميكند؟

احساساتي كه نميتوانم با آنها مقابله كنم

اكنون تو آزادي تا مرا ترك كني

اما فريبم نده

و لطفا" باور كن

باوركن هنگامي كه ميگويم

دوستت دارم را

تو فكر ميكني همه ممكن است به اندازه كافي

شعرهاي عاشقانه داشته باشند

اما من اطرافم را ميبينم

و ميدانم اينطور نيست

چه عيبي است اگر همه بدانند من عاشقم

عشق ما را از جايي كه هستيم فراتر خواهد برد

من روزي پرواز خواهم كرد

در پهنه آسماني كه عقابها پرواز ميكنند

هيچوقت نميدانستم ميتوانم چنين

احساسي داشته باشم

مانند اين است كه هرگز آسمان را

پيش از آنكه در بوسه تو محو شود نديده ام

روزي پر - وا خواهم كرد

پرواز خواهم كرد

من شب را دنبال ميكردم

چون نميتوانستم نور را تحمل كنم

نميدانم كي دوباره زندگي خواهم كرد

اكنون همه چيز را به ديروز خواهم سپرد

عشق تو بيش از اين برايم چه خواهد كرد؟

وقتي كه عشقت در وجودم جاري است

چرا از رويايي به روياي ديگر زندگي را بگذرانم؟

و هنگامي كه رويا پايان ميگيرد

چرا از روز بترسم؟

من پرواز خواهم كرد

تا براي تو هديه اي بفرستم

آه خدايا زندگي چقدر زيباست

اكنون كه تو در اين دنيا هستي

هديه ام شعرگونه من است

ممكن است خيلي ساده باشد

اما اكنون كه آنرا ميخواني

اميدوارم اهميت ندهي

اميدوارم توجه نكني

كه مجبورم از كلمات استفاده كنم

زندگي چقدر شگفت انگيز است

اكنون كه تو در دنيا هستي

بروي بام ايستاده ام

و بادها مرا لگد ميكنند

و شعرگونه هايم را با خود ميبرند

پس مرا ببخش اگر فراموش كرده ام

تمام خوبيهايت را توصيف كنم

خوبيهايي كه يا سبزند يا آبي

در هر حال اين مهم است

كه مقصودم چيست؟

چشمان عسلي تو شيرين ترين

چشماني هستند كه من تا كنون ديده ام

فصلها تغيير ميكنند

از زمستان به بهار

وناگهان عمرم تلف شده بنظر نمي آيد

همه اش بودن در كنار توست

ديگر كوهها بلند نيستند

و نه رودها خيلي عريض

اين شعرگونه را زمزمه كن

من در كنارت خواهم بود

ممكن است از قهر خدا

ابرهاي طوفانزا بيايند

يا ستاره ها فرو بريزند

يا پروازها معني نداشته باشد

اما من همچنان دوستت دارم

تا پايان زمان

دوستت خواهم داشت

- زيرا

بزرگترين چيزي كه هر كسي روزي خواهد آموخت

اين است كه عشق بورزي و در مقابل بتو عشق بورزند.

[+] نوشته شده توسط حسین طاهرزاده در 9:17 | |

درددلی با خدا

[+] نوشته شده توسط حسین طاهرزاده در 12:12 | |

شب عاشق

انصافست كه از همه آنچه غصه ي اين دل فرسوده مادر به عزا

اشك ماتم به حرمسراي غم دل بارانم

يا به هواي مستي اين ياوه سرا سر به حريم خالي دل بزنم

تا به شوق كم مكي حادثه باز غم دل به پشيزي بفروشم

و هم پيمان شب بي عاطفه ي عاشق شوم!

[+] نوشته شده توسط حسین طاهرزاده در 12:8 | |

قلب سوخته

 

زيبايي, آن آهوي سرخوش و خرامانيست كه...ميباريد

زيبايي, آن شوق پرلهيب سوزنده ايست كه... ميسوزاند

تنديس او پيكره اي ست جاندار و سركش كه... ربوده

شكار آن قطعه قلب درمانده ايست كه... سوخته!

[+] نوشته شده توسط حسین طاهرزاده در 12:4 | |

عکسهای فانتزی(بدیدنش می ارزه )

 

[+] نوشته شده توسط حسین طاهرزاده در 11:45 | |

صحرا. دریا . دشت

باد سراسيمه

حجم ناباورغربت دشت

عبور جويباري در برهوت -

- كه بيراهه ميرفت

غرش رعدي كه به سكوت ميرسيد

و برقي كه در تاريكي ديده نميشد

بوي كاه گل خيس خورده

و صحراي رويايي خشك

كه نقشش از خيال مي آمد

و آن درخت بلوط پير

كه سايه اي پهن داشت

ياد آن سماور هميشه جوش مادر بزرگ

بوي نان گرم و تازه ي تيري روي تاوه

زمستونا كرسي گرم و صحبتهاي شبانه

قور قور قليان راستي تا يادم نرفته

و آنطرف دشت سبز

- بدريا ميرسيد

- آبي ميشد

باد كه بود دريا مواج و پر تلاطم

همهمه ي باد و خش خش علفهاي دشت

لغزش موجها بروي هم

برخوردشان به صخره هاي ساحل

غوغايي بر پا شده بود بيا و ببين

اما صحرا آنطرف دريا

با حسرت خيره بدريا مينگريست

وعطش لرزش چمنزار دشت سبز را

- در دل ميپروراند

خشكي صحرا تازگي نداشت

خروش دريا هم

لغزش سبزه ها بروي هم نيز

بحث تازه نزديكي همه اينها بود

حداقل در ماجراي ما تا بداينجا

و دريا در اين بين هم بصحرا ميزد و هم بدشت.

[+] نوشته شده توسط حسین طاهرزاده در 12:22 | |

حادثه عشق

[+] نوشته شده توسط حسین طاهرزاده در 12:18 | |

مذهب عشق

فرياد كنم كه جان من بخاطرت مثل يه قطره ميچكد

آب شوم

- نيست شوم

مثل سنگ خيس شوم

بخاطرت سقوط كنم

فرو بيفتم از يه برگ

مثل يه شبنم تازه شم

مثل يه ساقه بشكنم

نگاه به اين چهره نكن

حادثه ايست در پس آن

براي موندن تو من صداقتو گريه كنم

از اشك چشمام تو بخوان

چرا كه من گريه كنم؟

گريه كنم زار بزنم

تا قصه هموار بكنم

براي بودن تو من

زمزمه فرياد بكنم

دادبزنم آهاي شما كه آدمين

عاشقي دين نداره

اينو همه خوب ميدونين.

[+] نوشته شده توسط حسین طاهرزاده در 20:26 | |

جسم پوسیده

همه ي نگاهها را دنبال ميكنم... و فريادها را تجربه

همه ي حرفها را مي فهمم و باور دارم... و پندها را بيهوده

باور ميكنم كه كه تو هميشه حقيقت را ميديدي... و من ناداني

اكنون مي بينم از همه ي غرور مردانه ي من... تنها جسمي است

                                                         - كه پوسيده.

[+] نوشته شده توسط حسین طاهرزاده در 19:49 | |

اگر بال پرواز داشتم

هنوز تا قله راهي باقيست

پشت سر تپه ها را و روبرو كوهها را مي پيمايم

دردور دست كوهپايه حاصل خيزترين جلگه را مي بينم

- پرآب

ابرها بركول هم سوار, ازدحام عجيبي دارند اينجا

از تپه ي قبلي به بعد ديگر صداي قمريهاي خاكستري سرگردان شنيده نميشود

تنهايي در عظمت كوه ادغام شده ام

اگر باران مي باريد شايد حس غريبي را هم با خود مي شست و ميبرد

اما ابرها بيهوده فقط مرا مينگرد

تعداد سنگها بيشتر از حوصله ي من بود

شمارش آنها فايده اي نداشت

سربالايي نفس گير

- خسته ام كرده بود

نفسهايم بي تا بتر از هميشه بشمارش افتاده بود

چند لحظه اي براي استراحت مي ايستم

سبزي جلگه ي زير پايم بوجدم مي آورد

تلاطم مواج سبزه هاي بلند را كه باد مي لرزاندشان

جلگه مرز مشخصي نداشت

تا چشم كار ميكرد سبزي جلگه بود و هجوم باد غارتگر درآن

وسط جلگه رودخانه اي مي گذشت

- پر آب

سرچشمه و مقصد هرجا بود هيچ

عبورش در جلگه حكايتي شاعرانه داشت

همه ي سبزي زير, با آب جاري و رقص باد در سبزه ها

احساس عجيبي داشت آدمي

ارتفاع همه چيز زير پا را خردتر از آنچه بودش, نشانت ميداد

اگر بال داشتم شايد از اينجا با يك پرش

به بلنداي كوه مجاور ميپريدم

اگر بال داشتم شيرجه وار بميان سبزه ها سركي ميكشيدم

- شايد

اگر بال داشتم شوق پرواز داشتم

ميپريدم شايد تا ابرهاي آبستن از باران پائيزي

با يك هجوم گهواره پر بار از قطرات بارانشان را واژگون ميكردم

اگر بال داشتم خلاصه ساعتي را به پرواز مشغول بودم

ميپريدم به ارتفاع در ابرهاي پنهان قله

در پرواز ردپايي از تو در برفها نمي بينم

ميخواهم پر وا كنم ودر بي انتهايي آبي يكدست آسمان جا خوش كنم

از آنجا به تمام دست نافتني هاي وجودم دست يابم

تلاطم بي امان سبزه و موجهاي غلتان سبزينه

نميدانم چرا مرا بياد موجهاي كف آلوده دريا انداخته ؟

همان موجهاي سركش از خروش طوفان

(مي تازد به ماسه هاي نرم ساحل چه بي رحمانه )

ولي خروش دريا كجا و ترنم نسيم در سبزينگي جلگه ي پر بار

براه كه مي افتم

- تازه بغض ابري آسمان ميخواهد بتركد

قطره هايش صورتم را لمس كرده

هجوم سردي, تنم را بلرزه واداشته

قدمهايم را تندتر ميكنم تا بسوراخي بخزم

فرارم با اشتياق بارش باران, جور نيست

بزير تخته سنگي بزرگ ميخزم

صداي برخورد باران با تخته سنگهاي بزرگ را نمشنوم

اينجا باران شاعرانه تر ميبارد

شايد همين غريبانگي جلگه بدينجا كشانيده ام

هوا هواي خوب تنهائيست

-رويائيست

- بايد حس كرد

بايد حس كرد عاشقانه ترين روياي موجود

همين بارش باران بر جلگه ي سبز پر خواهش انبوه است!

[+] نوشته شده توسط حسین طاهرزاده در 19:28 | |

بديهاي من

بياد باران كه ميبارد بر زمين خسته از تازش آفتاب

بنام آسمان كه ميرساند سرگردان كشتي امواج را بساحل دوردست

براي رودخانه كه جاري ميشود به رگهاي كوير نيمه جاني كه آبش آرزوست

بخاطر شب كه با سياهي مواجش مي پوشاند تمام بديهاي تحمل ناپذيرم را.

[+] نوشته شده توسط حسین طاهرزاده در 19:43 | |

درد دل

[+] نوشته شده توسط حسین طاهرزاده در 19:5 | |

بنام حق...

آنكه جان دادم

آنكه آفريدم از آنچه كه هيچ بودم

آنكه آموختنيم آموخت

حركتم داد تا توانستن را باور كنم

اما بزمين ميزندم

چراكه بياد آورم...

بياد آورم كه قادري دارم توانا

كه شكر نعماتش را بجا نياورده ام

... آنگه كه بسبحان داده هايش مي نشينم

پنداري براي آنست كه فقط نغمتم ندهد...

[+] نوشته شده توسط حسین طاهرزاده در 18:52 | |

دلبري

تو آن سركش موجي هستي كه ويرانگري

تو آن سرو ناز گري كه دل مي بري

من آن بي بضاعت بي ارزشم

كه در اوج درماندگي زاو دل مي بري

 

[+] نوشته شده توسط حسین طاهرزاده در 18:41 | |

ثمره عصر کامپیوتر

[+] نوشته شده توسط حسین طاهرزاده در 11:26 | |

امید

زندگی به امواج دریا میماند

چیزی از ساحل میبرد و چیزی به ساحل میآورد

چون به سرکشی افتد خروشان ماسه ها را می شوید و با خود میبرد

ولی میتواند دراین بین تخته پاره ای را نیز با خود به ساحل آورد

تا ساحل نشینی بام خراب کلبه اش را با آن بپوشاند.

[+] نوشته شده توسط حسین طاهرزاده در 10:59 | |

مطالب پيشين