تبليغاتX
دلتنگی بسه وقت عاشق شدنه
تصـــــــوير مرتبط

كربلاي حسين عليه السلام

منوي کاربري

Make Your HomePage    Send Email To Admin    Add to Favorites

پيغام مدير : با سلام اميدوارم از مطالب وبلاگ راضي شده باشيد

با تشکر   

لينك دوستان
?زيباترين قالبهاي وبلاگ? بهترین وبلاگ تفریحی
دانلود آهنگهاي جديد روز دنيا
بزرگترين كتابخانه الكترونيك ايران
دانلود نرم افزارهاي صوتي و تصويري
ثبت لينك
بهترين عكسها
عصرونه
كدهاي جاوا
::به اين ميگن حال واقعي::

براي تبادل لينک ابتدا لينک مارو بانام:دلتنگی بسه وقت عاشق شدنه در وبلاگ ياسايتتان قراردهيد ،

سپس از طريق فرم نظرات به ما خبر دهيد تاما هم اين کار رو براي شما بکنيم.

چت بامديـــــر
جستجوگر

Google
  
            
     در كل اينترنت
     در اين سايت

آرشيو
طراح قالب
یه کم درد و دل

 

تو اين دنيا به اين بزرگي كه بايد هميشه منتظر يه حادثه خوب و بد بود و هميشه چشم بدر دوخت و هميشه پيروز شد یا شكست خورد و هميشه منتظر معجزه بود و هميشه از خودي و بيگانه حرف زور شنيد و تو سري خورد...فكر نكنم چيز غير ممكن هم وجود داشته باشه. اكنون جانداري بنام انسان بر اين پهنه گسترده و بسيار زيبا زمين نام حكمراني دارد و بر همه علوم و امكانات و منابع و فرمانها و نافرمانيها عدالتها و بي عدالتيهاي آن احاطه دارد...هر چند ميدانم ديگر از عدالت خبري نيست و تكرار كلماتي همچون: آزادي. وطن. عدالت. مساوات. دموكراسي و حق انتخاب در ذهن خود چه لذتي دارد.

نميخواهم وارد مقوله اي جدا از مطالب گذشته ام شوم...اما دوستان گلم: پسر كم رو و خجالتي هم ميتواند وجود داشته باشد...داستان فرشته اي روي زمين تنها برگ عاشقانه زندگيم است كه اكنون جز مطالب نوشته شده آن در قالب كتابي به همين نام و متنی کاملا متفاوت و پستهاي آن در اين وبلاگ هيچ اثري از آن در ذهنم باقي نمانده است...شما فقط گزيده هايي از اين اتفاق شيرين و تلخ زندگيم را جهت سرگرمي و تفنن ميخوانيد در حالي كه من شیرینی ها و زجر آن را متحمل شده ام...روزگار ی كه بسختي گذشت...

مي شد از بودن تو عالمي ترانه ساخت

كهنه ها رو تازه كرد از تو يك بهانه ساخت

با تو مي شد كه صدام همه جا رو پر كنه

تا قيامت اسم ما قصه ها رو پر كنه

اما خيلي دير دونستم تو فقط عروسكي

كور و كر بازيچه ي باد مثل يك بادبادكي

دل سپردن به عروسك منو گم كرد تو خودم

تو رو خيلي دير شناختم وقتي كه تموم شدم

نه يه دست رفيق دستام نه شريك غم بودي

واصه حس كردن دردام خيلي خيلي كم بودي

توي شهر بي كسي هام تو رو از دور مي ديدم

تا رسيدم بتو افسوس به تباهي رسيدم

شهر بي عابر و خالي شهر تنهايي من بود

لحظه ي شناختن تو لحظه ي تموم شدن بود

مگه مي شه از عروسك شعر عاشقونه ساخت

عاشق چيزي كه نيست شد روي دريا خونه ساخت

از نظرات بسيار زيبا و آرامبخش تان سپاسگذارم ادامه مطالب اين وبلاگ جز با ياري و پشتيباني و دلگرمي شما ميسر نبوده و نیست...شمايي كه در اين مدت زمان كم و محدود هميشه همراهم بوديد از تمام كساني كه نام وبلاگهاي پر محتوا و زيبايشان در قسمت پيوندها ذكر شده و نشده ممنون و سپاسگذارم...اگر تا اين زمان از اين حقير كوتاهي و قصوري سر زده ببخشيد...تا آنجا كه توانستم سعي كردم با همه شما دوستان گل رابطه اي نزديك و صميمي داشته باشم و خوشحالي و رضايت شما عزيزان را بر علايق خودم ترجيح بدهم...در هر صورت براي اينكه در جمع به بعضي سوالات دوستان و كنجكاوي هایشان پاسخ گفته باشم كمي...البته كمي از خودم بگم:

متولد آبادان هستم و بزرگ شده شيراز اما اکنون چهار ساله بدليل مسائل شغلي ( با يكي از دوستان يك شركت جوان تاسيس كرديم در زمينه صادرات و واردات ) بندرعباس ساكن هستم ولي هنوز شيراز همان معالي آباد خانه داريم .ذهنم بيشتر از ليسانس گرافيك طاقت درس خوندن نداشت اما اكنون در شغل غير تخصصي به تجارت روي آورده ام چند تا كتاب نوشتم كه آخريش آموزش گريم فانتزي كودكان بوده و كم كم داره از زير چاپ در مياد...

...بيشتر كارهایم در زمينه كودكان بوده نمونه اي از كار گريم فانتزي را هم ميتوانيد روي عكس كوچك لوگوي نويسنده ببينيد عاشق فيلم هستم و آرشيو بسيار بزرگي از فيلم دارم كه هر لحظه بزرگتر ميشود...نقاشي و هنرهاي دستي و دكوپاژهاي سه بعدي به سبک جدید و جالبي كار ميكنم...مينياتور و تذهيب را هم كار كرده و دوست دارم .يک سبك منحصر بفرد و كميابي را هم در ايران كار ميكنم بنام كليپ آرتهاي برشي كه هنوز در ايران كسي به اين شيوه كار نمیکند و نا شناخته است تصميم دارم اگه خدا ياري كند  نمايشگاهی از آثار تابلوهای برشی داشته باشم الان هم بروی يک تابلوي برشي شبنما كار ميكنم كه در اين زمينه اولين تجربمه دوست دارم حداقل هر كار هنري را يك مرتبه امتحان كنم تا بتوانم كامل ترين آنها را ادامه بدهم.

لازمه در اینجا بدينوسيله از:آقا آرش...آقا بهزاد...ايليا خان...مرد تنها...آقا رضا...كدخداي باوفا...آقا مسلم...مطرود عزيز...آقا مهدي گل...عمو عظيم فراموش نشدني...علي آقا...آقا پيام...محمد صباي عزيز...آقا فرهاد...

و همينطور از: دختر خيره سر مهربون كه گذشته اش را بدور ريخت تا دوباره تازه باشه...ساحره خانوم گل همشهري خوبم...سحر جون...لاله جون...شيدا خانوم...تينا خانوم...كيانا خانوم...يلداي خوبم...باران جون...مرجان خانوم...شهره خانوم گل...آيدا خانوم...دنيا جون...نرگس خانوم...بهار خانوم...آتوسا و گلاب خانوم...نورا خانوم...فاطيماي عزيز...پرستو خانوم...ياسمين جون..سيمين جون...نيلوفر خانوم...ملينا خانوم...ليلا خانوم و بلاخره آرزوي عزيزم كه هميشه نظر لطفش شامل حالم بوده و يكي از دوستان بسيار بسيار خوبم هستن و بعنوان يك برادر بسيار دوستشان دارم

و همه دوستان وبلاگ گردم كه اسمشان از قلم افتاده و خودشان به بزرگي خود مرا عفر ميكنند و ميدانند كه در دل آنها را نيز دوست دارم سپاسگذارم و هرگز فراموشتان نخواهم كرد اميدوارم اين دوستيها به مانند عشقها دروغين و خيالي نباشند.

[+] نوشته شده توسط حسین طاهرزاده در 3:5 | |

فرشته ای روی زمین-3

 

اون لحظه حاضر بودم خيلي چيزا بدم تا اين نگاه هميشگي باشه . دوست داشتم ساعتها بدون حضور حتي يه نفر اونجا بايستم و اون فقط نگام كنه ... مهربونتر از هميشه ... عاشقتر از هميشه ... نگاش با هميشه فرق ميكرد. با اشاره دستي كه بابك به پهلوم زد بخودم اومدمو نگامو از دخترك گرفتم .

- پسر چه نگاهي بهت ميكنه ... شرط ميبندم تا حالا باهاش حرف نزدي.

- نه حرف نزدم.

- چرا؟ تا كي ميخواي اينطور باشي؟

-نميدونم.

يه نگاه به دخترك انداختم... با لبخندي كه زد دلم هري ريخت . نميدونم چه تغييري تو چهرم پيدا شده بود كه بابك بحرف اومد و گفت: اي بابا زشته خودتو كنترل كن.

با تعجب نگاهي به بابك انداختم...نميدونم شايد با نگاه ازش چيزي پرسيده بودم بهر حال اشاره اي كرد كه متوجه شدم بدنم بلرزه افتاده و رنگم سرخ شده...نگاهي به دور و برم كردم ببينم كسي متوجه شده يا نه ... اما همه سرشون تو كار خودشون بود هيچكس حتي نيم نگاهي هم بما نميكرد ... لبخندي تحويل بابك دادم ولي تو دلم غوغايي بپا بود...بخودم ميگفتم: خاك عالم بر سرت با ايي هيكلت يه ذره هم اراده و همت نداري... از نظر قدرت نفس هم كه صفري معلوم نيست دختره به چي تو دلخوشه ... آدم اينقدر سست و بي اراده ... يه كم سنگين باش.

انگار داشتم بلند بلند صحبت ميكردم اما متوجه شدم بابك هيچي متوجه نشده.

- از فردا پس فردا مطمئن هستم ديگه نميتوني ببينيش...چرا نميري باهاش يه قرار بذاري.

-از نظر تو خيلي سادست... اگه از دستم ناراحت بشه تموم دنيامو با دست خودم خراب كردم.

- مطمئن باش اينجوري هم هيچ دنيايي شكل نميگيره.

حرفش كاملا منطقي بود... حتي ميتونست باعث بشه تا دقايقي ديگه برا هميشه از دستش بدم...برا چند ثانيه چشمامو بستم و تصميممو گرفتم...بايد هر جوري بود...احساس خودمو بهش منتقل ميكردم...بايد ميفهميد چه احساسي نسبت بهش دارم...بابك داشت يه ريز حرف ميزد و تحريكم ميكرد... توجهي به حرفاش نداشتم به دخترك نگاهي انداختم...لبخند از رو لباش پاك نميشد...تنها كاري كه فكر كنم اون لحظه جرات انجامشو بخودم دادم اين بود كه بآرامي سرم را تكان دادم و او نيز سرش را تكان داد...معمولا اتوبوسي كه اون سوار ميشد خلوت بود. نگاهي به باك انداختم و گفتم: خط 24 مسيرش كجاست؟

- ميره عادل آباد

- تا كجا ميتونيم باهاش بريم؟

- فكر كنم تا چهار راه پارامونت با خودمون هم مسير باشه از اونجا هم ميتونيم با خط 6 بريم تا قصرالدشت.

- خوبه همين كارو ميكنيم.

بابك سرشو تكون داد و در حالي كه پوز خندي رو لباش آزارم ميداد گفت: سوار هم شديم كه چي؟ ميخواي چيكار كني؟

- هيچي فقط ميخوام بدونه بخاطر اونه كه دارم از اين مسير ميرم.

-همين ...خاك عالم برسرت ... اگه منم كه ميگم تا سوار شديم يه راست برو بغل دستش بشين و مثل اينكه از قبل ميشناسيش باهاش گرم بگير و صحبت كن...اينجوري كسي هم شك نميكنه.

- نه من از عهده اينكار بر نميام... نميتونم...

- اگه سوار شديم اينكارو نكردي ... خيلي احمقي.

بابك هيچوقت جرات نداشت با من اينطور حرف بزنه ... تا حالا خيلي جاها تودعواها پشتش در اومده بودم. اما اونروز اصلا برام مهم نبود چي داره بارم ميكنه... به تنها چيزي كه فكر ميكردم دخترك بود كه نگاهش تا خود قلبم رخنه كرده بود. تو همين فكرا بودم كه بابك گفت: اينم آخرين فرصتت ( اشاره به اتوبوسي كه به ايستگاه نزديك ميشد ) داره بسرعت بهت نزديك ميشه... راستي هنوز تلفن خونتونو وصل نكردن؟

-نه ... كاشكي وصل شده بود.

- اشكال نداره... يه كاريش ميكنيم...بريم.

اتوبوس كمي آنطرفتر روبروي جايي كه دخترك ايستاده بود توفق كرد. بسمت اتوبوس كه حركت كرديم از چشماي دخترك تعجب مي باريد ... سه چهارتا مرد و چندتا دخترخانم تموم مسافراي اتوبوس و تشكيل ميدادند .خترك بآرامي تو اولين رديف صندليهايي كه مخصوص خانمها در نظر گرفته شده بود و به قسمت آقايون وصل بود نشست و بما نگاه كرد...بابك هي بمن فشار مي آورد و در گوشم ميگفت: برو جلو برو ديگه معطل نكن يه كم بگذره ديگه نميتوني بشيني پهلوش برو ديگه...اما گوش من بدهكار اين حرفا نبود نميتونستم خودمو راضي كنم بدون هيچ مقدمه اي برم جلو بگم: سلام خانوم با من دوست ميشيد...خيلي احمقانه بود...حتما خودمو مسخره ميكردم ... اما بابك بهيچ صراطي مستقيم نبود...دست آخرهم وقتي ديد نميتونه منو وادار به اين كار بكنه...از كنار من رد شد و در حالي كه لبخند رو لباش بود سلام بلندي كرد و انگار نه انگار كه برا اولين باره كه با دختره حرف ميزنه رفت و كنار دستش رو صندلي نشست...من از خجالت سرخ شده بودم. دو رديف مونده به اونا خودمو رو يه صندلي ولو كردم و گه گاهي نيم نگاهي به اونا مي انداختم...دخترك در حالي كه مرتب نگاهش بسمت من بود مشغول صحبت با بابك بود معلومه داشتن در مورد من صحبت ميكردن دخترك هر از گاهي ميخنديد و بسمت من سرشو تكون ميداد . گذشت زمان و مكان و نفهميدم فقط يهو متوجه شدم بابك داره ميگه: فعلا خداحافظ ما بايد پياده بشيم.و من صداي نرم و مخملي دخترك رو شنيدم كه ميگفت: خداحافظ...خداحافظ آقا حسين.

ديگه هيچ چيز و هيچكس اهميت نداشت صداش با طنين زيباش داشت بارها و بارها تو گوشم تكرار ميشد... و من لبخند زدمو سري تكان دادم و با همين حس و حال اتوبوس را ترك كرديم.

-چي شد؟ چي گفتين؟

لعنتي بابك الان كه وقت صحبت كردن بود خفه خون گرفته بود و لام تا كام باز نميكرد.

- زود باش ديگه بترك...چي شد

- با با اي ول خيلي دختر باحاليه شانس آوردم خرابم نكرد.

-يعني چي؟

-ميدوني اينجور مواقع پنجاه پنجاست يا تحويلت ميگره و همه چي بخوبي و خوشي و طبق نقشه پيش ميره يا تحويلت نميگيره و همه چي خراب ميشه...اون وقت خر بيا باقلي بار كن...اين ميون هم يه سر خر پيدا بشه بياد حالتو بگيره.

- پس ايجوريا بود كه ميخواستي ما رو خراب كني؟

-نه بابا ميگم كه خيلي لوطي بود...

-خب نتيجه؟

نتيجه اينكه...قرار شد زنگ بزنه باهم صحبت كنين

-باهم صحبت كنيم؟ چطور؟

- ا...با اجازه من شماره تلفن خونمونو بهش دادم گفتم پدرت نيست مسافرته تلفنتون قطع شده...

حسابي حالم گرفته شده بود دوست داشتم ميپريدم يقه بابكو ميگرفتم تا ميخورد ميزدمش دستي به صورتم كشيدم تا يه كم عصبانيتم فرو كش كنه .

-باور كن من خواستم كمكت كرده باشم وگرنه نميدونستم از اينكه شماره خونمو دادم ناراحت ميشي؟

- من از اين ناراحت نيستم...چرا نميفهمي تو داري شالوده اين رابطه رو با دروغ ميريزي يه كلام ميگفتي تلفن ندارن...ميگفتي پدرش مرده...چرا منو وادار ميكني دروغاي تو رو با دروغاي بعدي تكرار بكنم...

بابك كمي خودشو جمع و جور كرد و گفت: اي بابا من فكردم چي شده؟

سمت بابك هجوم بردم و يقشو چسبيدم: يعني تو واقعا فكر ميكني اين اصلا مهم نيست...اهميت نداره به دوستت چه دروغايي رو تحويل ميدي...باور كه اولين جلسه اي كه ببينمش همه دروغاتو لو ميدم.

- اي بابا يقه رو ول كن... باشه برو بگو...هرچي دوست داري بگو...تو اصلا خوبي بهت نمياد... ميگن هر كي خوبي ميكنه بدي ميبينه ...همينه...بايد ميذاشتم از دستت بره...

زود عصباني شده بودم يقه بابك و ول كردم و چند قدم ازش دور شدم حالا كه بهتر فكر ميكردم ميديدم راست ميگه...اون لطف بزرگي در حق من كرده بود... در عوض من اينجوري داشتم جوابشو دادم...يه جوري شده بودم مثه كسي كه خجالت ميكشه بدون اينكه بطرفش برگردم گفتم:

ميبخشيد الكي عصباني شدم...راستش خيلي هيجان زده هستم...نميخوام از دستم ناراحت باشي.

- اشكال نداره باهاش هماهنگ ميكنم بهت ميگم كي زنگ ميزنه ميام دنبالت .

از چهاراه پارامونت كه سوار خط 6 شديم اتوبوس كيپ تا كيپ پر بود هيچ حرفي تا قصرالدشت بين ما رد و بدل نشد قصرالدشت يه تاكسي گرفتيم تا معالي آباد اونجا بود كه بابك گفت: نميخواي بپرسي چه چيزايي در موردت بهش گفتم؟

-چي گفتي؟

بابك در حالي كه لبخند رو لب داشت و بيرون و نگاه ميكرد گفت: اين مسير از جاده قصرالدشت و خيلي دوست دارم همش باغه...همش درخته... ديدي تو پاييز عجب منظره اي داره خيلي دوست دارم با دوست دخترم...سپيده رو كه ديدي...خيلي دوست دارم تو يه روز پاييزي كه زياد سرد نيست و هوا كاملا ابريه و تازه نم نم بارون پاييزي ميخواد بباره رو برگاي زرد رو زمين پا بذاريم و از آرزوهامون حرف بزنيم...خيلي شاعرانه ميشه...راستي تو كه بعضي اوقات يه چيزايي مينويسي چرا تا حالا در مورد پاييز نديدم چيزي نوشته باشي؟

-راستش بنظر من پاييز با تموم قشنگياش فصل عشاق شكست خوردست...بيشتر علاقه دارم از بهار بنويسم تا پاييز...

-بهش گفتم پسر خوب سالمي هستي... و شما اولين دختري هستيد كه تو زندگي سنگيش نفوذ داشته...

چشم غره اي بهش رفتم و بابك فورا ادامه داد: نه بابا... گفتمش اسمت حسين طا هرزاده ست بچه آباداني و نمره اول مدرسه شدي ساده هستي و ورزشكاري اهل هيچ خلاف و بامبول بازي هم نيستي...ازم پرسيد چه ورزشي كار ميكنه گفتم: ورزش رزمي پرسيد: خواهران هم داره گفتم: آره قبل از شروع كلاس آقايون خواهرا كلاس دارن آدرس باشگاه رو گرفت گفت: شايد بتونه برنامه تابستونشو جوري ترتيب بده تا بتونه بيشتر باهات آشنا بشه.

قند تو دلم نبود يعني ميتونستم تموم تابستون ببينمش؟ كم كم داشتم به خونه نزديك ميشدم من قبل از بابك پياده ميشدم بهمين خاطره خودمو جمع و جور كردمو در حالي كه دست بابك و ميفشردم ازش پرسيدم: يعني فكر ميكني واقعا زنگ ميزنه؟

-آره مطمئنم حتما زنگ ميزنه...زنگ بزنه بقيه كارها رو بسپار بمن.

تاكسي كه رسيد در خونه از بابك خداحافظي كردمو با يه دنيا آرزو و فكر و خيال پياده شدم تاكسي هنوز دو سه متري دور نشده بود كه بابك سرشو از پنجره ماشين بيرون آورد و با فرياد گفت: راستي يادم رفت اسمش فرشته ست.

 

(( تا انتهای ماجرا هفت قسمت دیگر باقیست ))

[+] نوشته شده توسط حسین طاهرزاده در 23:25 | |

رفت و آمد

دیگر بهانه ای نیست

دیگر تکرارها اهمیتی ندارند

دیگر هیچ چیز خوشحالم نمیکند

از روری که تو رفتی

دیگر لحظه های زندگی برایم شور و حالی ندارند

وقتی که تو رفتی

ساعتها بی صدا و آرام شدند

وقتی که تو رفتی جاده ها را نفرین کردم

وقتی که تو رفتی

ترانه های عاشقانه دیگر لطفی نداشتند

دیگر شعر هیچ شاعری مرا بوجد نمی آورد

و هیچ آهنگسازی حرفی برای گفتن نداشت

وقتی که تو میرفتی آسمان ابری بود

و اشک دیدگانم سرشار

وقتی که تو می رفتی

تاریکی بود و سردی معجزه

اصلا معجزه ای نبود که تو را از رفتن باز کند

وقتی که تو میخواستی بری

پیرمردی بآرامی شعر میخواند و میرفت

وقتی که تو میرفتی

پیرمرد عجب از حادثه روزگاران اشک میریخت

وقتی که تو میرفتی

لبان خشکیده و نگاه مشتاقم یارای گفتن را نداشت

دیگر زمزمه ای برای گفتن

حسی برای ابراز

و کلامی عاشقانه

حتی یک کلام!...

حضورت چه لطفی داشت

که وقتی میرفتی همه چیز رفت و همه چیز مرد

از عبور لحظه و ساعتها

هفته ها و ماهها و سالها را ساختم

تو همچنان رفته بودی

و من مانده در حسرت دیدارت

روزها را شب و شبها را با خیالت

پنهانی آشتی میکردم

حضورم نیست که چه رفتی و چه آمدی؟

اما وقتی میخواستی بیای

دنیایم رنگ دیگری داشت

حتی پروانه ها نیز در خاموشی صدایشان

عاشقانه بال میزدند

خورشید تابان ملایمتر از همیشه

و بهار زیباترین گلهایش را

ارزانی قدمهایت کرده بود

وقتی که آمدی آسمان نیز

به تماشایت کم کم ک ستاره هایش را

به بدرقه میهمانی ورودت میفرستاد

و قرص تابان ماه فرشی از نور برایت گسترده بود

وه که چه لطفی دارد خدا؟

وقتی که آمدی لبخند زدی

نگاهم را با اشک دیدگانم نثارت کردم

حضورت همان رویایی بود

که حقیقت داشت

خانه قلبم را هرگز به کسی اجاره نداده بودم

تو آمده بودی که بمانی

و صاحبخانه دائم این خانه شدی!...

[+] نوشته شده توسط حسین طاهرزاده در 11:56 | |

قصه ی وفا

به خاطر آور که آن شب به برم

گفتی که : بی تو زدنیا بگذرم

کنون جدایی نشسته بین ما

پیوند یاری شکسته بین ما

گریه میکنم

با خیال تو به نیمه شبها

رفته ای و من

بی تو مانده ام غمگین و تنها

بی تو خسته ام دلشکسته ام

اسیر دردم

از کنار من میروی ولی

بگو چه کرده ام؟

رفته ای و من آرزوی کس به سر ندارم

قصه ی وفا با دلم مگو که باور ندارم .

[+] نوشته شده توسط حسین طاهرزاده در 23:37 | |

تودر قلب منی تو در وجود منی

 You,re My Heart You,re my Soul

Deep in my heart there,s a fire - a burning heart

Deep in my heart there,s desire - for a start

I,m dying in emotion

It,s my world in fantasy

I,m living in my , living in my dream

You,re my heart You,re my soul

I,ll keep it shining everywhere I go

You,re my heart You,re my soul

I,ll be holding youbforever , stay with you together

You,re my heart You,re my soul

Yeah , I,m feeling that our love will grow

You,re my heart You,re my soul

That,s the only thing I really know

Let,s close the door & belive my burning heart

Feeling all right , come on , open up your heart

I,ll keep the candles burning

Let your body melt in mine

I,m living in my , living in my dream

تو در قلب مني تو در وجود مني

در عمق قلبم آتشي است - قلبي سوزان

در عمق قلبم آرزويي است - براي آغاز

من در احساساتم ميميرم

دنياي من در خيال است

من در روياهايم زندگي ميكنم - در روياهايم

تو در قلب مني تو در وجود مني

هرجا بروم جلوه گرش خواهم كرد

تو در قلب مني تو در وجود مني

تو را براي هميشه نگه خواهم داشت همواره در كنارت خواهم ماند

تو در قلب مني تو در وجود مني

آري احساس ميكنم كه عشقمان شكوفا ميشود

تو در قلب مني تو در وجود مني

اين تنها چيزيست كه واقعا" ميدانم

بيا در را ببنديم و به قلب سوزانم ايمان بياوريم

راحت باش بيا و آتشي در قلبت بيفروز

شمعها را روشن نگه خواهم داشت

بگذار وجودت در من ذوب شود

من در روياهايم زندگي ميكنم - در روياهايم

[+] نوشته شده توسط حسین طاهرزاده در 15:32 | |

مطالب پيشين