

براي تبادل لينک ابتدا لينک مارو بانام:دلتنگی بسه وقت عاشق شدنه در
وبلاگ ياسايتتان قراردهيد ،
سپس از طريق فرم نظرات به ما خبر دهيد تاما هم اين کار رو براي شما بکنيم.
فروردین 1387
اسفند 1386
مهر 1386
شهریور 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
آنچنان رفتم که خود میخواستم
هرچه گفتم جملگی از عشق خاست
جز حدیث عشق گفتن دل نخواست
حکمت این عشق از دلدادگیست
عشق بی دلدادگی دیوانگیست
گر در این راه طلب دستم تهیست
عشق من پیش دلم شرمنده نیست

نميدونم چرا آونروز خيلي دير بعد از ظهر شد هر چي نگاه به اين ساعت بي مروت ميكردم به ساعت پنج بعد از ظهر نزديك نميشد كه نميشد حتي گاهي اوقات فكر ميكردم تازه عقربه ها دارن برعكس هم ميچرند. دم ظهر از مدرسه كه برميگشتم مادرم با دو سه تا زناي همسايه جلو در يه مجمع محلي راه انداخته بود و براي شيطوني تو سن و سال خودشون به زناي ديگه ميخنديدن و پشت سرشون حرفاي با مزه ميزدن: دماغ عذرا خانومو ديدي؟ مريم خانوم ميدوني چند تا بچه انداخته؟ شوهر زينب ميدوني تو خونه چي صداش ميزنه؟
خلاصه از اون دسته حرفايي كه تو صندوق هيچ عطاري پيدا نميشد . پچ پچايي كه هيچوقت تمومي نداشت.اما هميشه تو اينجور موقعيتا تا مادرم چشمش به من ميخورد از زناي محل ميكند و چند قدمي به بدرقم ميمومد امروز هم تا منو ديد فورا از جاش بلند شد و با لبخند به استقبالم اومد ولي امروز ميدونستم مادر به عادت هميشه اينكار و نميكرد بلكه حتما ميخواست با شنيدن خبر حتمي قبولي من به همسايه ها فخر بفروشه و در ادامه حرفها و تعريف و تمجيداي بسيار كه خودش بخودي خود ميومد و همسايه ها با چشاي بق زده مات و مبهوت تعريفاش ميشدن.
- سلام مامان
سلام عزيزم؟
حتي سلامش هم برا م بوي پرسش داشت منم چون ميدونستم چي ميخواد بشنوه طفره رفتم و خودمو زدم به ناراحتي.
-چي شده مادر؟
- هيچي مامان اصلا حوصله حرف زدن ندارم سرم داره از درد ميتركه.
- حتما مال آفتابه بري داخل يه كم باد كولر بخوره بهت سردردت هم خوب ميشه. خب تعريف كن ببينم چي شد؟
- چي ...چي شد؟
- اذيت نكن مگه نرفته بودي كار نامه بگيري...چي شد؟ جواب چي بود؟ قبول شدي؟ چرا هيچي نميگي؟
-قبول؟...آره قبول شدم.
-همين قبول شدم...هيچ مخلفات ديگه اي نداره...قبول خشك و خالي...من به همسايه ها چي بگم؟
-هيچي...مادر مگه همه منتظر خبر قبولي نبودن...قبول شدم ديگه.
اخماش تو هم رفته بود ميدونم چه انتظاري داشت...دوست داشت باخبر شاگرد اولي من جلو در و همسايه پز بده و فخر بفروشه. نميخواستم دلشو بشكونم و بيشتر از اين منتظرش بذارم كمي كه ازش دورشدم برگشتم و با لبخند بهش گفتم: اگه دانشجو بودم الان بورسيه كشور خارج تو دستم بود برا بهترين دانشگاههاي دنيا اما فعلا بايد فقط بفكر كنكور باشم...كنكور نمره اول و دوم نميشناسه.
لبخند رو لباي مادرم نقش بست نگاهي به چند تا زن همسايه كه احاطه ش كرده بودن انداخت و گفت: ديدي گفتم شاگرد اول ميشه پسر خودمه از همون...
ديگه منتظر بقيه تعريف و تمجيداش نشدم اونقدر فكر و ذهنم مشغول بود كه صحبتاي شيرينش بدلم نشينه و برام مهم نباشه. فرشته تموم فكرمو مشغول خودش كرده بود دقيقا همون احساسي كه تا الان باهاش بيگانه بودم احساسي كه ميخواستمش و بهيچ وجه حاضر نبودم از دستش بدم.
نميدونم چرا ميل شديدي به نوشتن پيدا كرده بودم چيز بخصوصي نبود فقط ميخواستم بنويسم برا اينجور مواقع يه دفتر بخصوصي داشتم كه هرچي بنظرم زيبا و آهنگين ميومد توش نوشته بودم با عجله داخل اتاق سه در چهارم شدم و بدون اينكه لباسامو از تن در بيارم بسراغ دفتر دلتنگيهام رفتم هميشه تو سكوت مطلق شبا سراغش ميرفتم و بعد از يه كمي فكر رو تن سفيدش شروع به نوشتن ميكردم اما الان دستم خود بخود مشغول نوشتن شده بود:
به آسمان رو كرده ام آنجا كه آبي آسمان آبي تر از چشمان تو نيست
به سرزمينهاي دور دست سر زده ام آنجا كه هيچ دختري در نگاهم زيباتر از تو نيست
به ناشناخته ترين اضلاع وجودت سر كشيدم جايي كه معادلات رياضي مجهول ميمانند
به عمق ژرفاي درونت نفوذ كردم و آنجا را نيز نوراني يافتم تا خود را در تبلور وجودت بيابم
به تو مي انديشم كه در تنهاترين لحظات پوچي قلبم را نشانه گرفتي و در بهت گنگ و نامفهومي قلبم را باصرار تپشهايش واداشتي
بتو مي انديشم كه روزگارانم را با تو ميخواهم و با تو ميخواهم چشم از دنياي خواستنيها فرو بندم
با تو هر چه كه هست را ميخواهم و هر چه كه نيست را بدست خواهم آورد...
خطهاي دفتر دلتنگيام يكي پس از ديگري پر ميشد و كلمات خودبخود پشت سرهم رديف ميشدن هنوز بيست دقيقه بيشتر از وردم به خونه نگذشته بود كه صفحه دوم رو هم تا نيمه پر كرده بودم باورم نميشد كه به اين راحتي و بدون فكر چطور اينهمه مطلب رو پشت سر هم رديف كرده بودم اگه صداي تلنگر مادرم كه بآرومي به در ميزد تا خبر آماده بودن نهار رو بهم بگه حواسم و پرت نكرده بود معلوم نبود تا كي به نوشتن ادامه ميدادم و چقدر ميتونستم پيش برم.
بعد از نهار يه دوش گرفتم و كم كم داشتم آماده ميشدم برم باشگاه لباسامو پوشيده بودم و آماده رفتن بودم كه صداي زنگ در خونه بلند شد بسرعت در و باز كردم . به جرات ميتونم بگم شايد اين اولين باري بود كه از ديدن بابك تا اين حد خوشحال شده ميشدم خودش هم فهميده بود لبخندي زد و گفت: بازم دمت گرم ما لايق اينهمه تحويل نيستيم.
- بيا تو خودتو لوس نكن.
- مگه نميخواي بري باشگاه؟
- چرا اما تا اينجا اومدي بيا داخل...
- اي ول معرفتت داره همينطوري شامل حالمون ميشه.
- چكار ميكني مياي تو يا نه؟
- نه بيا بريم
برگشتم سمت خونه و با صداي بلند خطاب به مادرم گفتم: مامان كاري نداري؟
صداي ضعيف مادرم و شنيدم كه ميگفت: دست خدا بهمرات باشه پسرم.
تو راه تا ايستگاه تاكسي جز حرف خودمون چيز ديگه اي نگفتيم سوار تاكسي هم كه شدم جز چند كلمه هيچ حرف ديگه اي بين ما رد و بدل نشد اما بعد از اينكه از تاكسي پياده شديم بابك نگاهي به اطراف كرد و گفت:
يا آدرس و ياد نگرفته يا هنوز نيومده شايد هم نتونسته خونوادشو قانع كنه بياد باشگاه.
- چطور مگه؟
- زنگ زد آدرس باشگاه رو گرفت.
- زنگ زد آدرس باشگاه رو گرفت؟ چرا تا الان خفه خون گرفته بودي؟ الان بايد بهم بگي؟
- اي بابا مگه چي شده قرار كه نذاشته آدرس گرفته بياد ثبت نام چه ربطي به منو تو داره؟ منم خواستم ببينم اومده يا نه؟ همين.
بابك كفرمو بالا آورده بود ديگه جوابشو ندادم تا اتمام ساعت خانوما بيست دقيقه ديگه باقي مونده بود بهمين خاطر اجازه نداشتيم بريم تو سالن باشگاه مجبور بوديم اين بيست دقيقه رو همين دور و برا پلاس بشيم تا نوبت ورود آقايون رو كه بوسيله يه تابلو اعلام ميشد و بزنن دم در بريم داخل.
يه گوشه اي نزديك در باشگاه ساكم و گذاشتم رو زمين و بديوار تكيه دادم هنوز خودمو درست و حسابي با اين طرز ايستادن مچ نكرده بودم كه بابك با دست زد به پهلوم: بابا خيلي خوش قوله.
سرمو كه برگردوندم ديدم نگاه بابك بسمت در باشگاه ميخكوب شده بيچاره حق داشت فرشته با يه دختر ديگه كه تقريبا همسن و سال خودش بود و شباهت زيادي هم بخودش داشت جلوي در باشگاه بما زل زده بود. بازم مثل هميشه دست و پامو گم كرده بودم حركات و رفتارم بنظر خودم خيلي مسخره شده بود كه اصلا خنده دار نبود. بابك سرش و بعلامت سلام به سمت دخترها تكان داد و آنها هم اين عمل و تكرار كردند و در ادامه دوباره اشاره اي به دخترها كرد و بعد از آن گفت: ساك و بردار دنبالم بيا.
و بسمت پارك مجاور براه افتاد. مثل بچه هاي اول دبستاني چشم و گوش بسته و رام حرفاي بابك بودم و دنبالش راه افتادم.
- برگرد ببين دارن ميان؟
- كي من؟
- آره برگرد ببين دخترا دارن ميان يا نه؟
شايد اين سخت ترين كاري بود كه بابك از من خواسته بود تا انجام بدم چيكار بايد ميكردم بي اختيار بياد بند فلزي ساعتم كه هميشه شل بود و باز ميشد افتادم دستمو كه تكون دادم فهميدم دوباره بندش باز شده زحمت زيادي نكشيدم تا ساعت بيفته رو زمين براي برداشتنش كه خم شدم رنگم پريد دخترا هر دوشون داشتن ميومدن با عجله ساعت و برداشتم و خودمو به بابك رسوندم.
- دارن ميان...دارن ميان.
- خوبه ديگه برنگرد...فقط دنبالم بيا.
چند دقيقه بيشتر نگذشت كه بابك وارد پارك شدو بعد از پشت سر گذاشتن چندتا پيچ و خم پارك يه گوشه اي ايستاد.
- همينطوري كه حرف ميزنيم چشمت باز باشه مامورا نيان.
- من تا حالا از اين كارا نكردم.
- منم دفعه اول از اين كارا نكرده بودم...اما اين مسئله ايجاب ميكنه كه اين ملاقات اولين بارت باشه ولي آخرين بار نباشه.
دخترا كه رسيدن خيس عرق شده بودم سلام كه كرد تموم وجودم لرزيد تقريبا با حركت سر و بسيار آروم جوابشو دادم. بابك كه شروع به صحبت كرد انگار كه راحت شده بودم نفس عميقي كشيدم.
- سلام من بابك هستم اينم دوستم حسينه كم حرف و بسيار خجالتيه شايد باورتون نشه اما اين اولين باريه كه ميخواد با يه دختر صحبت كنه...كه فكر نكنم از نظر شما مشكلي باشه كه من طرف صحبتتون باشم.
- اتفاقا منم تقريبا همين خصلتا رو دارم.
- خوبه پس خدا خوب در و تخته رو با هم جور ميكنه.
- ميبخشيد آقا حسين فضوليه...قبول شدين.
نفسم داشت بند ميومد انگار از يه دوندگي چند صد كيلومتري فارغ شده بودم و نفس نفس ميزدم زبونم بند اومده بود با وجود اينكه جواب سوالش بسيار راحت بود اما باور اينكه بتونم خيلي راحت جوابش و بدم سخت بود... تنها چيزي كه الان احتياج داشتم اين بود كه بابك به كمكم ميومد و حداقل تو اين اولين جلسه بحراني جواب سوالش و ميداد...اما معلوم بود داره بدجنسي ميكنه...نگاه التماس آلودي بهش انداختم...ولي او داشت پوز خند بهم ميزد...چشمام و بستم و از لج بابك هم كه شده بود سعي خودمو و كردم و گفتم: بله با اجازتون.
بار بزرگي از رو دوشم برداشته شده بود احساس ميكردم ميتونم به تموم سوالاش جواب بدم احساس بسيار خوبي بود.
- تصميم داريد تو كنكور شركت كنيد؟
كمي مكث كردم و در حالي كه نگاهمو به بابك دوخته بودم گفتم: بله...حتما.
در اين لحظه بابك بحرف اومد و با بدجنسي خاص خودش كه كمي تمسخر هم چاشنيش كرده بود گفت: اي بابا
چرا ادامه نده...اون حتما تو كنكور شركت ميكنه و مثه الان نمره اول ميشه.
- نمره اول؟
- اره بابا ...حسين با معدل بيست نمره ممتاز دبيرستان شده...بقول خودمون خرخون خرخنه.
چيزي نگفتم سرمو پايين انداختم دستمو و تو جيبم فرو بردم تا ساعتمو كه تو جيبم گذاشته بودم و در بيارم. شيشه ساعتم شكسته بود و به عقربه ساعت گير كرده بود. خيلي دوست داشتم به نحوي اين ماجرا فيصله پيدا ميكرد.
بابك دوباره به حرف اومد و گفت: فرشته خانوم شما ميتونيد هر وقت خواستيد زنگ بزنيد تا من فورا به حسين بگم...خونمون تقريبا نزديكه.
- بله حتما...من امروز با سيما دختر عموم تو باشگاه ثبت نام كردم...
- شما هم به ورزش رزمي علاقه داريد.
- راستش نه...فقط ميخواستم...بهونه اي برا بيرون اومدن داشته باشم...
- اما حسين عاشق ورزشاي رزميه...چهار ساله كه داره كار ميكنه... ميتونه حتي براي كسب مقام قهرماني هم پيشقدم بشه ولي ميگه هنوز روحيه قهرماني ندارم...مسخره نيست؟
- نه اصلا...بنظرم جالبه...
با وجود اينكه از حرف بابك دلخور شده بودم اما با جواب فرشته آروم شدم فرشته نگاهي به ساعتش انداخت بي مهابا پرسيدم: ساعت چنده؟
لبخندي زد و گفت: چهار تكميله
فورا از جا پريدم: مي بخشيد كلاس شروع شده من تا حالا غيبت نداشتم اگه اجازه بدين مرخص ميشم.
- خواهش ميكنم...بفرماييد
ساك دستيمو كه برداشتم نگاهي به بابك انداختم...اما معلوم بود نميخواد با من برگرده خداحافظي كه كردم فرشته يه قدم به طرفم اومد و گفت: بازم مياي؟...اينجا ميبينمت؟
از اينكه ميديدم با اين سوالش ميل و اشتياق خودش و براي ديدار مجدد داره نشون ميده خوشحال بودم راستش قند تو دلم آب ميكردم...سرمو پايين انداختم و گفتم: اگه شما بخوايد حتما ميام.
با اين حرف لبخندي رو لباش نقش بست و من كه از شرم سرخ شده بودم در حالي كه فكر ميكردم روي ابرها راه ميرم بسمت باشگاه براه افتادم.
[+]
نوشته شده توسط حسین طاهرزاده در 20:45
|
|
با سلام خدمت همه دوستان گل:
راستش بدرستی نمیدونم چی باید بگم تا اونجایی که مجالش و داشتم به بعضی از دوستان سر زدم و از اینکه جواب نظراتشون و دیر دادم یا اینکه دیر بهشون سر زدم عذر خواهی کردم اما میدونم این کفایت نمیکنه...نمیدونم با چه زبونی از این همه اظهار لطف قدردانی و سپاس گذاری کنم...
از اینکه تو این مدتی که نبودم با صبر و حوصله سر زدین و نظر دادین...خداییش هر کی از دستم ناراحته حق داره چرا که بی هیچ توضیح و مقدمه ای نزدیک به دو هفته زجر آور از همه شما دور بودم
نه یکبار نه دوبار بلکه هزارن مرتبه از شما عزیزان عذر میخوام و شرمنده هستم... در حال حاضر محل کارمن در حوالی شهرستان رودان از توابع بندرعباس واقع شده بعنوان مهندس ناظر معدن به اجبار این چند روز را در آن محیط و در شرایطی غیر قابل باور سپری کردم...عجیبه که هنوز در کشوری که تا این اندازه هارت و پورت داره و صدای کوس و کرنای سازندگیش همه رو گیج و منگ نموده هنوز هم مناطقی هست که تلفن و امکانات اینترنت و حتی عدم امکان دسترسی به کانالهای تلویزیونی بچشم میخوره...
بهر حال نمیخوام بیش از این وقت گرانبهاتونو با مشکلات خودم بگیرم...دوباره از فردا صبح بمدت چهار روز در خدمت شما عزیزان گلم نیستم ...عذر میخوام نتونستم خدمت همه دوستان برسم و دعوتشون کنم بنابراین از دوستای گل و با مرامم خواهش میکنم در صورتی که با من دوست مشترک دارن یا هرکس دیگه ی رو که مایل هستن بهر صورت ممکن آنها را دعوت کنند یا این آپ و به اطلاع برسونن...این مهم رو برام به انجام برسونید تا همیشه سپاسگذار و شرمنده تمام لطفهای بی دریغتون باشم و دوستانی که موفق به سر زدن به آنها نشدم نیز از دست این حقیر دلگیر نباشند...
ممنون و سپاسگذار لطف همیشگی شما دوستان عزیز
حسین طاهرزاده
[+]
نوشته شده توسط حسین طاهرزاده در 20:45
|
غم تو دل ما آدما يه جوريه
كه وقتي آدم عاشقه
بغض تو گلوش گير ميكنه
يه گوشه اي تو لك ميره
خودشو تو خونه حبس ميكنه
تو يه اتاق كوچيك بي پنجره
غم تو دل ما آدما فراوونه
همش غمه همش رنج و ماتمه
بهر طرف سر ميكشه
دنياي آدما غمه
يه چيزي اين ميون كمه
تو زندگي آدم ميخواد
يه جوري حيرون بمونه
آخه دل كوچيك آدما
مثل يه دريا ميمونه
هر چي غم توش جا ميشه
آدم وقتي دلتنگ ميشه
از زندگي دلگير ميشه
سر به بيابون ميذارم
اونقدر ميرم كه يهو تنها بشم
هيچكس نباشه جز خدا...
يه گوشه اي تو دل صحراي بزرگ
سر به هوا رو به خدا...
نگاه به آبي آسمون بكنم
خدا...خدا...خدا... كنم

داد بزنم...آهاي خدا...
چرا تو دنياي ما آدما فقط غمه؟
دنيا با اين درد و غماش جهنمه؟
آهاي خدا...
دنيا شده پر از جفا
همش جفا همش خطا
...پس كو وفا؟...
آهاي خدا...
چرا همه بهمديگه دروغ ميگن؟
هيچكس و باور ندارن
بهمديگه كار ندارن
مگه نگفتي كه همه بايد با هم يكي باشن؟
دنيا رو باور بكنن
باهم برابر بمونن
خدا...چرا ما آدما با هم بديم؟
دوستي رو باور نداريم
چشمارو رو هم ميذاريم
چرا آدم اينجوريه؟
دوست داره تنها بمونه
آهاي خدا...
حرفي بزن؟چيزي بگو؟
بايد با اين درد و غما چيكار كنيم؟
چرا هيچي نميگي؟
بازم سكوت...بازم سكوت...
تو صحرا هم پر از سكوت و غم شده
اينجا هم با همه خالي بودنش
برام مثه جهنم شده
بر ميگردم رو به دشت
يه گوشه اي كه باد مياد
تو سبزه ها ول ميخوره
آروم مي ايستم بي صدا
خدا...ميخواد چيكار كنه؟
اينجا يه كم آرومترم
از غم دنيا بي خبرم
انگار ديگه هيچ غمي نيست
باد كه مياد
دست نوازش ميكشه بصورتم
انگار از همه روزا بهترم
پرانده اي رو شاخه ها داره آواز ميخونه
رودخونه رو تن دشت مثل هميشه حيرونه
هيچكسي نيست دست تو زلال آب كنه
هيچكسي نيست قافيه رو خراب كنه
هوا پر از عاشقيه
كم كم هوا ابري ميشه
بارون كه نم نم ميباره
آروم ميرم سمت خونه
همون خونه كه خودمو تو لحظه هاش حبس ميكنم
اما بازم يه چيز كمه
قدم رو برگ زرد درختا ميذارم
آروم از همه فصلا ميگذرم
ميرسم به فصل عشق
جايي كه هر آدمي يه دفتري
تو فصل عشق جا ميذاره
يكي دفتر و تمومش ميكنه
ميذاره يه گوشه اي
يكي هم رو همه چي خط سياهي ميكشه
ميره دنبال جفا
يكي نه عشق و باور ميكنه
هنوز داره تو فصل عشق
قصه زندگيشو چاپ ميكنه
توي فصل عشق و عاشقي
تو رو ديدم كه موهاتو بسته بودي
يه گوشه ساكت و تنها و خسته بودي
يه دفتري مثل همه تو دستته
معلوم بود كه ميخواي با يه چيزي شروع كني
با چشات هي ايور و اونور و نگاه ميكردي يادمه
ساده بودي...ساده مثل يه گوله برف
ميون صد تا آدم
كه هر كدوم يه دفتري
تو دستشون آماده بود
با نگات قرعه بنام من زدي
انگار كه صد ساله بوديم
اندازه صد سال ميشناختمت
هنوز چيزي از نگات نگذشته بود
دفتر من به نصف رسيد
اگه ميخواستم از چشات فقط بگم
خودش يه دفتري ميشد جدا
ديگه اينجا هيچي كم نبود
بازم سكوت مبهمه
خورشيد داره پايين ميره
شب داره از راه ميرسه
ستاره ها نم نمك
چشماشونو رو دشت سبز باز ميكنن
ستاره ها بجاي من نگاه بدنيا ميكنن
غما رو گلچين ميكنن
رو بدشت و صحرا ميكنن
ديگه ستاره ها بجاي من
برات ترانه ميخونن
شعراي حافظ و از بهر ميكنن
با ساز و سرنا ميخونن
ستاره ها براي من
تو راه تو
تو دل شبها ميتابن
بجاي ماه نيمه شب
براي تو به سنگ و گلها ميتابن
ستاره ها بجاي من
هر شب و منتظر ميشن
براي قلب عاشقا
سنگ صبور دلتنگيها ميشن
ستاره ها براي تو
هر شب و چشمك ميزنن
بخاطر دل عاشقا
شبا دل و بدريا ميزنن
ستاره ها بخاطرت
توآسمونا ميمونن
شعراي عاشقنه رو
تو گوش ابرا ميخونن
ميخوام منم ستاره شم
پر بكشم رو به خدا...
خدا...خدا...خدا...كنم
بگم خدا...چيكاركنم؟
دنيا بازم پر غمه!...
( آپ بعدی فرشته ای روی زمین -۴ )
[+]
نوشته شده توسط حسین طاهرزاده در 20:20
|
|
همه میدانیم دوستیها چه خوب...چه بد پس از گذشت سالیان متمادی میگذرند و تنها صفات نیک و خوبیها و پسندیده های هر شخص است که نام شما را نزد دوستانتان زنده نگاه میدارد. بنابراین به هیج قیمتی حاضر نباشید حتی یک دوست نادیده هم از شما رنجیده خاطر باشد دوستی خود را نثار دوست و دشمن خود بکنید چرا که دوست اجتناب ناپذیر و عشق آفرین است و دشمن دیروز هم میتواند دوست امروز شما باشد...پس: ( چو نیکی میکنی در دجله انداز که ایزد در بیابانت دهد باز ) خودم تا حدودی از آپ قبلی دلگیر شدم...آخه بعضی از دوستان بخاطر اینکه اسمشون از قلم افتاده بود ناراحت و دلگیر شده بودند...همینطور که قبلا گفته بودم از همه دوستان گلم عذرخواهی میکنم و خواهش میکنم از دستم دلگیر نباشند اگر قصوری بوده از این حقیر به بزرگی خودتان ببخشید عمدی در کار نبوده من خاک پای تمام دوستان گلم هستم. لذا بر آن شدم بنوعی عامه پسندانه تر که کسالت آور نیز نباشد...ظاهرا مطلبی را دوباره به بهانه نام بردن اسامی دوستان گل آپ بگذارم...تا در قالب مرد عاشقی که به شهر افسانه ای عشق پا میگذارد...درد دلی دوباره نیز کرده باشم...خدا شاهد است هر چه جستجو کردم و به ذهنم فشار آوردم...سعی کردم نام تمام گلهایم را بنویسم... البته قبول داشته باشید که نمیشود در متنی که مسیر مشخصی را دنبال میکند اسامی هم نام را چندین مرتبه برای هر شخص تکرار کرد بنابراین از روش فاکتور گیری استفاده کردم و تنها به ذکر یک نام اکتفا نمودم ...پس مطمئن باشید اگر نامی را می بینید خود شما هستید...بهر حال اگر هم متوجه شدید که مطلب کاملا بی معنی و محتواست بحساب بی تجربه گی عمیق مولف بگذارید...جهت راهنمایی اضافه کنم اسامی تمامی دوستان را برنگ آبی در میان پرانتزها جای داده ام: من آن (آرش) كمانگيرم كه از چله كمان (آرزو)هايم تيري بسوي (آسمان رويا)ها فرستادم من آن (مرد تنها)يم كه (حرفهاي يك دختر غمگين) بهانه هاي شبانه ام شد و (پري تنها)ئيم (مهتاب). اي(دختر مهتاب)(شبنم) نگاه سرد صبحگاهي ديريست بر (ياسمن)هاي نو شكفته نشسته همچو (لاله)هايي كه حسرت مهرباني دست باغبان را آه ميكشند بهمراه (نغمه)(شيرين) مرغكان (بهار)ي (طلوع عشق)ي دگر را تجربه ميكنند... در (سايه روشن)هاي ايام گذشته اندوهي تلخ گلويم را ميفشارد... هما هنگام كه (فرشته)اي بروي زمين نازل شد (دختر خيره سر)ي كه از (زهره آسمان)ها بزير آمد (پري)(باران)ي لحظه هاي تنهائيم شد و (سكوت شيشه اي) (دنيا)ي خياليم را فرو ريخت آنزمان (كهكشان دل)م بدنبال (ستاره)اي جديد (ستاره هاي آسمان) را از ميان بي نهايت يكي يكي ميشمرد تا در خيال (يگانه)ترين (بيتا)ترين (نگين) آسماني را به انگشتري برگزيند اما چه سود كه زين سبب (شهره) شهر گشتم وديگرهيچ... چه سودم اين همه تلخي كه در (بهروز)ان دگر يادي از گذشته هاي دردناكم نيست... يا (علي) گفتم...(اسماء) متبركه را ياد كردم وچشم گشودم به (دريا)ي عشق تا (آزاده)وار بادبان باز كنم و پارو بدست امواج بي (ساحل) عشق را تا (سحر)گاهان (طلوع) (آرزو)ها پارو بزنم ميخواهم دوباره (آوار تنهايي)ها را بكناري بزنم... ميخواهم چندباره (الهه ناز) عشقم را فرياد كنم... ميخواهم (الهه)اي دگر بيابم...(اسير عشق) پاكش شوم... (پروانه)وار بگرد (نيلوفر) وجودش بچرخم...تا (ژاله)هاي صبحگاهي بگذار تا (هديه)اي از(وفا) برايش بفرستم تا (پرستو)هاي بهاري به حسادت غبطه خورند ميخواهم براي آن عشق (سيمين) تن لباسي مهيا كنم از گلهاي خوشبوي (مريم) (تاج خورشيد) بر سرش بنشانم و كفشهاي (سوسن)ي رنگ بر پايش كنم عشق را ميگويم همانكه ميخواهم دوباره (نوشين) جام (شيدا)يي اش رامزه كنم براه كه افتادم (دريا)ي پر تلاطم را در (آرزو)ي...خيالم گذشتم جنگلهاي تودر توي بدگماني را پشت سر گذاردم از كوهستانهاي سر به فلك كشيده (آرميتا) عبور كردم و بر(ساحره)هاي شهر(افسانه)ها فائق آمده و (نفس بريده) بدروازه هاي شهرعشق رسيدم... ميخواستم (نورا)ني ترين (پرتو)هاي خورشيد عالمتاب را با (منيره)هاي رنگي اش نثار (كدخدا)ي شهر عشق كنم اما براي گذر از زمان حال هيچ مشكلي نبود چون خود ميگذشت... بآرامي پاي بر سنگفرشهاي (مينو)يي شهر گذاردم تا آن (سان) كه بايد آن (بهزاد)ه متبرك را همچو (مريم) قديس به پرستش بايستم و كرنشهاي (ايمان)م را برخاكش فرود آورم شهر غرق در نور و (شادي) بود...(هنگامه)اي بر پا بود بيا و ببين...مجسمه هايي بس گران از خدايان (افسانه)اي (دوقلوها) (آتوسا) و (تينا) همه جا خيره به تازه واردان لبخند ميزند... (فرشته)گان عشق همه جا بال ميگشودند... صداي هل هله (شادي)شان تا چند شهر آنطرفتر... همه جا پربود از(فرشته) ستونهاي سر به فلك كشيده تا ابرها را مي پيمودند و شاپركان عاشق شهد سحرانگيز گلهاي بهشتي را مي نوشيدند شهر عشق را گلستاني بود بس وسيع با عطر درهم آميخته گلهاي عاشق ( فرشته)گان عشق همچو (ساحره)هاي كارآزموده بال به (آسمان آبي) مي سائيدند اسبهاي بالدارو تك شاخ هر سوي دوان دوان (گندم)زارهاي حومه شهر را لگد ميكردند هر (فرشته)اي بشكل يك عاشق زميني در (آسمان عشق) جولان ميداد بناگه آندورها (فرشته)اي ديدم بشكل خود ساكت و آرام گوشه اي رقص پر هياهوي عاشقي را مينگريست در عجبم چگونه ميتوان عاشق نبود (پري)زاده اي از جنس عشق داشت در شهر (افسانه)اي عشق روزها زودگذر و شبها طولانيست بيك چشم برهم زدن ماه جاي خود را در (ستاره باران) تاريكي پيدا كرد شب تابها بآرامي برتارك سياه شب برقص در آمده و بربستر سياه (آسمان) ليز ميخوردند (شهاب)ي عجول بر پهنه (مهسا)ي تاريكي خطي كشيد و خاكستر شد (مهشيد)ه ها نرمك نرمك چشم در چشم ماه زيبايي مي پرستيدند انتهاي شهر .پرستشگاه عشاق .ازدحامي غريب و همهمه اي (شيرين) همه آنجا بودند عزيزان بسياري مرا در تبلور ظهور عشق با نگاه شناور و بي اختيار بسوي نقطه نامعلومي مي فرستادند تمام چهره هاي (آشنا) و دوست داشتني در يك سوي : يلدا - مسلم - محمد صبا - فرا - فري64 - ياسمين - نرگس - عسل - بهمن - پسا غزل -محمد - رضا - آيدا - جاسي - هانيه - تپلي - الناز - ايليا - هيوا و در سوي ديگر: مرجان - گلاب - پيام - فاطمه - فاطيما - فرهاد - فريده - ملينا - مطرود - یاسی - الهام - ليلا - زينب - رها - مهديه - ايهام - نيكي - فهيمه - مليكا - زهرا دو خط موازي كه ميدانستم به نقطه اي ختم يا آغاز ميشود ضربان قلبم بيكباره همچو طوفاني نا آرام و لجام گسيخته بدرو ديوار سينه ام ميكوبد تازگي نداشت اين طغيان فصلي بي مورد از دور شبحي پيدا بود (دخترخوشبخت)ي بر تخت رواني (زرين) همچو داستاني (سيندرلا)يي گويي كه در انتظار پرنس هفت (دريا)ست و لبخنده هاي دوستان كه گه شيطنت آميز بود (دنيا)يي بود كه به (شيرين)ي شب (يلدا)ي پيارسال...هنوزم طمع شيرينش را بيادگار دارم و (آرزو)...كه آرام آرام مي آمد (آرزو)يي كه التهاب حاجتش بر هيچكس عيب نبود (آرزو)يي كه داشت به (حقيقت) مي رسيد و آن دختري كه شبحي بودش چند... اکنون چهره اي...هیچ نداشت نميدانستم كيست؟ ترسيده بودم هراسان (زمزمه)وار پرسيدم كيست آن شبح بي چهره؟ (فرشته)اي بانگ برآورد (آرزو)ي...خيالت همان كه (آرزو)ست و هر كسي نمي تواند (آرزو) باشد بناگاه از خواب شب (يلدا)ييم كه طمع (شيرين)ش را بياد دارم سراسيمه برخاستم!...





[+]
نوشته شده توسط حسین طاهرزاده در 23:0
|
|