

براي تبادل لينک ابتدا لينک مارو بانام:دلتنگی بسه وقت عاشق شدنه در
وبلاگ ياسايتتان قراردهيد ،
سپس از طريق فرم نظرات به ما خبر دهيد تاما هم اين کار رو براي شما بکنيم.
فروردین 1387
اسفند 1386
مهر 1386
شهریور 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
آنچنان رفتم که خود میخواستم
هرچه گفتم جملگی از عشق خاست
جز حدیث عشق گفتن دل نخواست
حکمت این عشق از دلدادگیست
عشق بی دلدادگی دیوانگیست
گر در این راه طلب دستم تهیست
عشق من پیش دلم شرمنده نیست

خدايا من کيستم که بر درگاه تو زارم يا قصه درد خود بتو پردازم.
در عشق تو من که هستم که در منزل من از وصل رخت گلی دمد بر گل من .
الهی ای راهنما به کرم ، فروماندم در حيرت يکدم ، آن کدام است ؟ دمی که نه حوا در
آن گنجد نه آدم .
اگر من دم بيابم چون من کيست ؟ بيچاره زنده ای که بی نفسش بايد زيست
الهی از جود تو هر مفلسی را نصيبی و از کرم تو هر دردمندی را طبيبی و از رحمت تو
هر کسی را سهمی .
بگذار تا داستان درد خود بتو پردازم ، بر درگاه تو ميزارم و به اميد تو می نازم ، يک نظر
در من نگر تا دو گيتی به آب اندازم .
مهر تو به مهر خاتم ندهم ...
وصلت به دم مسيح مريم ندهم ...
عشقت به هزار باغ خرم ندهم ...
يک دم غم تو به هر دو عالم ندهم ...
الهی هر چند ما گنه کاريم تو غفاری ، هر چند ما زشت کاريم تو ستاری ...
الهی گنج فضل تو داری و بی نظير و بی ياری ، ما را سزاست که خطاهای ما را در
گذاری.
الهی به نشانت بينندگانيم ، به نامت زندگانيم ، به فضلت شادمانيم ، به مهرت نازداريم ...
از جام مهر تو مست مایيم ، صيد عشق تو در دام مایيم ...
زنجير معنبر تو دام دل ماست .
عنبر ز نسيم او غلام دل ماست .
در عشق تو چون خطی بنام دل ماست .
گویی که همه جهان بکام دل ماست .
الهی دانی که من به خود و به اين ورزم و نه به کفايت خود شمع هدايت افروزم ...
از من چه آيد ؟ و از کردار من چه گشايد ، طاعت من به توفيق تو ، خدمت به هدايت تو
...
توبه من به رعايت تو ، شکر من به انعام تو ، ذکر من به الهام تو ...
همه تویی ، من که ام ؟ اگر فضل تو نباشد من بر چه ام ؟
الهی ، اگر تو مرا خواستی ، من آن خواستم که تو خواستی و آن خواهم که تو خواهی
آمین ..
[+]
نوشته شده توسط حسین طاهرزاده در 13:16
|
|
سلام گلهام:
اینو اصلا به حساب آپ نذارین چرا که اصلا نیت آپ کردن نبوده بلکه میخواستم یه چندتا حرف نگفته رو با شما دوستای همیشه همرام بزنم تا هیچگونه سوء تفاهم یا دلیلی برای ناراحتی و دلگیری نباشه...
راستش اول میخواستم از دوستای پرشین بلاگی معذرت خواهی کنم که بواسطه هک وب هاستشون متاسفانه عجله کردم و لینکهای با ارزشونو از لیست پیوندام پاک کردم بهمین دلیل برای این دعوتهای اخیر به این عزیزان دسترسی نداشتم بنابراین اگر احیانا تشریف آوردن که میدونم حتما قدم رنجه میکنن زحمت بکشن آدرس جدیدشونو هم بذارن ممنون میشم...
دوم میخوام از اون دسته دوستایی دلجویی کنم که وبلاگ خوب زیبا و پر محتواشون بهر دلیل مورد بی مهری سیستم Fil ترing مخابرات قرار گرفته که این حقیر رو از دسترسی به این دوستان عاجز نموده است مثل دوست عزیز و با ارزشم آرزو که تو اولین کامنت جدیدشون گله و ناراحتی خودشونو اعلام کرده بودن که در اینجا این دوست و دوستان عزیز صادقانه عذرخواهی کرده و از همه دوستان درخواست میکنم در صورتی که یک Fil ترShekan خوب و کارآمد در دسترس دارند معرفی نموده تا اینجانب از خجالت این دوستان در آمده و از زیر انگ بی وفایی و کم لطفی در آمده و با این دوستان نیز مثل سایرین ارتباط راحت و روزانه ای داشته باشم...
سوم اینکه در بین سریالهای ماه رمضان در تیتراژ تبلیغاتی سریال میوه ممنوعه و در انتهای قسمت سوم این سریال قطعه شعر زندگی مواج منو که در شیراز در سال هفتاد و دو گفته بودمو بنقل از زبان پیرمرد شمالی بیان میکنن:
زندگی به امواج دریا میماند
گاه چیزی از ساحل میبرد
گاه چیزی به ساحل میآورد
چون به سرکشی افتد خروشان ماسه ها را میشوید و با خود میبرد
ولی میتواند در این بین تخته پاره ای را نیز با خود به ساحل آورد
تا ساحل نشینی بام خراب کلبه اش را با آن بپوشاند
البته این شعر تنها برای یک مرتبه در روزنامه محلی صبح ساحل در بندرعباس چاپ شد و بار دوم نیز در ابتدای افتتاح همین وبلاگ ثبت شده بود اما نمیدونم به چه طریقی بدست این دوستان عزیز رسیده... بهرحال کاشکی میتونستن برا دلخوشی دل ما ندید بدیداهم که شده منبع رو بنحوی ذکر میکردن بهرحال مبارکشون باشه...برا این پست قسمت نظرات و فعال نمیکنم چرا که هنوز دوستای گلم لطفشونو بطور کامل نصیب پست قبل نکردن...بازم از همینجا از تموم دوستای همراهم کمال قدردانی و تشکر را دارم...تا پست بعدی ...بای
حسین طاهرزاده
[+]
نوشته شده توسط حسین طاهرزاده در 10:0
|
|
بلاخره اگه وقت کنم میخوام از طرحهای گرافیکی که خودم میسازم استفاده کنم هرچی باشه میگم گرافیست و هیچ از عمل خبری نیست . فعلا با این دو تا شروع میکنم تا در آپهای بعدی بتونم بیشتر از طرحهایی که در دست تهیه دارم آپ کنم امیدوارم استفاده کنید.

صبر کنید این پایینی با تموم بی محتوائیش عکس متحرکه!
البته اگه بعضی از دوستان نتونستند کامل ببیننش متاسفانه این تقصیر من نیست امان از دست این سرعت اینترنت ایران بهرحال میتونید تو کامپیوترتون سیوش کنید بعد نگاش کنید.

[+]
نوشته شده توسط حسین طاهرزاده در 22:20
|
|
خشكم زده بود بجرات ميتونم بگم اگه دست و پاهام حركت ميكرد اون لحظه از حركت افتاده بود. جز اينكه گه گاهي نيگاش كنم هيچ حرفي برا گفتن نداشتم . مرد هيكل دار و چهارشونه اي بود خيلي متين و جدي بنظر ميرسيد...حتي جرات نيگاه كردن به بابكو هم نداشتم...تو سكوت خفه كننده اي فقط نگاهم ميكرد...چشماش برق خاصي داشت كه نشون از جديتش بود. كمي جابجا شد و خودشو سمت چپ تخت خواب...كنار دستم كشوند . نيگاهي از روي بي تفاوتي به تخت پيرمرد كنار دستم انداخت و پرسيد: اين بيچاره چشه؟
انگار زبونم بند اومده بود...چند لحظه اي به سكوت گذشت تا اينكه بابك با دستپاچگي شروع به صحبت كرد:
ا...ميبخشيد دخالت ميكنم...آخه حضورتون خيلي ناگهاني بودش...من...من بابك هستم بابك معصومي دوست حسين آقا...راستش در مورد اين پيرمرده ما هيچي نميدونيم...از وقتي اينجا هستيم اين بنده خدا به همين حال و روزه...حتي دكترا هم كمتر از بقيه بهش سر ميزنن...
- خب پس بابك شما هستين...راستي شما پسر ارشد دكتر معصومي نيستين؟
رنگ از روي بابك پريده بود...با اون همه بلبل زبوني طفلكي لال شده بود و بمن نيگاه ميكرد...درست گفته بود پدر بابك آقاي دكتر معصومي از استاتيد خوب رشته كالبد شكافي تو دانشكده پزشكي شيراز بود و مادرش هم استاد تاريخ ادبيات زبان فارسي تو دانشكده ادبيات...هردوي اونا آدماي تحصيلكرده و فهيمي بودن كه بجز درس مطلق از بابك هيچ چيز ديگه اي انتظار نداشتن كه متاسفانه بابك به اين مسئله اصلا اهميتي نميداد...و با وجود امكانات مالي بسياري كه در اختيار داشت كمترين توجه ممكنو به درس و مدرسه نشون ميداد.
- بهر حال متاسفم شما رو تو اين وضعيت ملاقات كردم سلام مخصوص اينجانب و خدمت ايشون برسونيد...من دكتر شاهپسندي هستم...فارغ التحصيل رشته طب هسته اي از دانشگاه سوربن فرانسه تقريبا نزديك به پنج ساله كه به ايران اومدم و مشغول تدريس دانشجوهاي اين رشته ام...فرشته تنها دخترمه...راستش تنها اميد زندگيمه...تنها چيزيه كه تو زندگي بهش اهميت ميدم... بي رو درواسي بگم ميخوام تو تمام مراحل زندگيش موفق باشه و مدارج عالي تحصيلي رو بگذرونه...نميخوام الان خواسته يا نا خواسته كه با شما آشنا شده تو زندگي حال و آيندش تغييري ايجاد بشه...و از درس و ادامه تحصيل عقب بمونه...هنوز برا شما وقت بسياره...عشق و عاشقي هم سن و سال مخصوص خودشو داره...هميشه تو اين جور مواقع يه كم فكر و انديشه به هيچ جاي آدم برنميخوره...اينا رو گفتم كه الگوي كار دستت باشه اگه عاقل باشي و بفهمي چي ميگم كه هيچ...باور كن از هيچ كمك مادي و معنوي برا سر و سامون گرفتنت دريغ نميكنم...اصلا فرض ميكنم پسر خودمي...اما در غير اينصورت...با تمام قوا در مقابلت ميستم و از انجام هيچ كاري هم فرو گذار نخواهم بود...بهتره متوجه جا و موقعيت خودت باشي...تو بهيچ وجه بدرد اون نميخوري حداقلش الان وصله جور اون نيستي...شكر خدا امسال هم تونست با نمرات بسيار خوب سال سوم رو هم پشت سر بذاره...دوست دارم برا سال چهارم دور و برش نباشي تا بتونه تموم هوش و ذهنشو به درس و مدرسه بسپاره اگه موفق بشه با نمره و رتبه بالا اين مرحله رو هم پشت سر بذاره براش بورسيه ميگيرم برا ادامه تحصيل ميفرستمش خارج از كشور...البته هميشه اين خواست خودش بوده كه برا ادامه تحصيل به فرانسه يا انگليس بره و مدارج دانشگاهي رو تو دانشگاههاي اونجا بگذرونه...پس ميتوني اگه واقعا دوستش داري بزرگترين كمك ممكنه رو بهش بكني و بي سر و صدا از زندگيش كنار بري.
سكوت عميقي تموم فضاي اتاقو فرا گرفته بود حتي صداي عبور و مرور ملاقاتي ها رو هم تو سا لن نميشنيدم...پشت سر هم حرف زده بود حلاجي تموم اون حرفا تو ذهنم احتياج به وقت داشت كه نداشتم...هيچ جلمه تو ذهنم وجود نداشتم...ميترسيدم با يه حرف نسنجيده اوضاع رو از اونچه بود بدتر و بدتر ميكردم بابك هم بي حركت و متفكر ايستاده بود...دكتر شاهپسندي كه جو رو مناسب ديده بود از جا حركت كرت و بقصد بيرون رفتن از اتاق خطاب به بابك گفت: ميبخشيد ميتونم چند لحظه بطور خصوصي با شما صحبت كنم...بابك نگاهي به من انداخت و در سكوت بدنبال دكتر براه افتاد در آخرين لحظه دكتر بآرامي بروي پاشنه پا چرخيد و گفت: تموم اين حرفها رو از جانب يه پدر شنيده باش و بعنوان يه دوست تجزيه و تحليل كن...اميدوارم اونقدر عاقل باشي كه راه درستو انتخاب كني.
از اتاق كه خارج شد نفس راحتي كشيدم...احساس خفگي كه از حضور دكتر شاهپسندي بمن دست داده بود از بين رفته بود و در حال تنفس شديد هواي اتاق بودم خيلي سعي كردم تا به حرفهاي دكتر فكر كنم اما نميشد و تنها مانعش چهره فرشته بود كه بيكباره تموم افكارمو بهم ميريخت و دوباره برميگشتم سر پله اول...تقريبا از خروج دكتر نيم ساعتي گذشته و كم كم زمان عيادت ملاقات كنندگان هم بسر رسيده بود...هنوز داشتم با خودم كلنجار ميرفتم كه احساس كردم يه نفر داره از كناره در اتاق دزدكي نگاهم ميكنه ...كمي خودمو جابجا كردم تا بهتر بتونم شخص مورد نظر رو ببينم...نميدونم چرا امروز بايد اينهمه حادثه غير مترقبه برا من يكي پيش بياد كه تن و بدنمو بلرزونه و از خود بيخودم كنه...شخص مورد نظر كسي نبود بجز فرشته...وقتي فهميد كه متوجه حضورش شدم... كمي بيشتر خودشو نشون داد و با خجالتي آميخته به ناراحتي گفت: سلام...راستش نميخواستم ناراحتت بكنم...اما بايست ميديدمت...
-نه...بفرماييد... اصلا مهم نيست...باور كنيد خيلي بموقع اومدين خيلي بوجودتون احتياج داشتم...خوشحالم اومدي.
لبخند زيبايي رو لبش نقش بسته بود...خدا انگار تو چهره اين دختر هيچي كم نگذاشته بود همه چي سر جاي خودش با دقت خاصي چيده شده بود انگار تو خلقت فرشته از جنس ديگه اي استفاده كرده بود و با حوصله تر دست بخلقت زده بود...تو همين فكرا بودم كه فرشته اومد داخل و خودشو كنار تخت خوابم ايستاد:چه بلايي سر خودت آوردي؟
با وجودي كه از هنگام رفتن دكتر فكرم خيلي مشغول شده بود اما با ورود فرشته همه رو بدست فراموشي سپردم و با لبخندي در جواب گفتم: آخه كدوم آدم عاقلي از پشت بخودش چاقو ميزنه و خودشو عيلون و ويلون بيمارستان ميكنه...تازه دست و پاي خودشو هم از كار ميندازه.
لبخند فرشته رو لباش خشك شده بود و دوباره رنگ غصه بخودش گرفته بود...اما خيلي زود دوباره بخودش مسلط شده و گفت: پدرم اينجا بود نه؟...من باهاش صحبت كردم...اون آدم با شعور و فهميده اي...از نظر فرهنگي هم خيلي بالاست...جريان تو رو با شوق و علاقه گوش داد حتي گفت حاضره در رابط با بورسيه تحصيلي خارج از كشور هم كمكت كنه...ميدونستم خيلي ماهه...
بيچاره از صحبتهاي پدرش هيچ خبر نداشت...نميدونست چه حرفهاي تو اين اتاق چهار ديواري گفته شده دوست داشتم بهش ميگفتم كه پدرش شايد با اين نيت اومده اما حرفهايي غير از اينا زد و رفت...بايد ميفهميد كه پدرش بقصد عيادت نيمومده بلكه اومده بود تا حرفهاي تحقير آميزشو بارم كنه و بره و در آخر سر هم بگه كه بايد دخترشو ترك كنم...بايد بهش ميگفتم: ببين فرشته پدرت اينجا بود تا...
- سلام تو اينجايي فرشته؟
- سلام بابك باور كن با وجود اينكه قول داده بودم اما دلم طاقت نياورد...ميخواستم فقط ببينمش حالا تو هر وضعيتي كه بود فرق نميكرد.
- من همين الان از پدرت جدا شدم...واي عجب مرديه...
- خوبه يا...
- عالي...واقعا صحبتاش بدل ميشينه...
بابك نگاهي بمن انداخت و ناراحتي منو از صورتم فهميد و بسرعت جهت عوض كردن موضوع گفت: خب مثل اينكه وقت ملاقاتي تمومه...تو هم الان پدرت ميره خونه...شايد اگه ببينه نيستي شك بكنه...
-شك بكنه؟ هرگز تنها چيز كه اون از من نميپرسه اينه كه كجا بودم و با كي بودم؟
- من نگفتم بپرسه گفتم شك بكنه.
_آره بهتر ديگه بريد منم يه كم درد دارم ببينم ميتونم يه ساعتي چرت بزنم يا نه؟
فرشته هنوز لبخند زيبايي رو لباش بود معلوم بود كه دوست نداره باين زوديها اونجا رو ترك كنه داشت با خودش كلنجار ميرفت...اما بلاخره بحرف اومد و گفت: با وجودي كه دوست داشتم بيشتر بمونم اما بايد برم تو هم استراحت كن تا زودتر خوب بشي...اومدي بيرون يه جشن كوچيك سه نفره ميگيريم بايد قول بدي ديگه تو شب تاريك با كسايي كه نميشناسي درگير نشي...خب خداحافظ...فردا ميبينمت...
-فردا؟
- آره ...فردا...ميخوام هر روز بيام عيادتت...
- آخه شايد پدرت متوجه بشه هر روز سر اين ساعتا مياي ملاقات...مهم نيست متوجه بشه...بهتر الان كه موضوع رو ميفهمه...متوجه ميشه تا چه حد برام اهميت داري...باي
-خدافظ...
با لبخند بدرقشون كردم ...خيلي جلو خودمو گرفته بود تا دردي رو كه از چند لحظه پيش تو پشتم احساس كرده بودمو بروز ندم...
- بابك راستي سر رات به پرستار بگو يه سر به اينجا بزنه
- باشه الان ميرم
بسرعت از فرشته جدا شد و فرشته بجاي اينكه از اتاق خارج بشه دوباره به اتاق برگشت و بسرعت دست راستمو تو دستش گرفت...گرم شدم بودم انگار كوره اي بود كه داشت تموم حرارتشو به وجودم منتقل ميكرد
احساس كردم عرق كردم و مطمئن بودم صورتم سرخ شده...
- شبا برات دعا ميكنم...ببين با خودت چي كردي...اگه حتي ذره اي بفكر من بودي...
هنوز حرفش تموم نشده بود كه پرستار بهمراه بابك سر رسيدن بسرعت دستش و از دستم بيرون كشيد و پشت قاب در از نظر ناپديد شد و بابك هم دستي تكون داد و رفت.
[+]
نوشته شده توسط حسین طاهرزاده در 12:46
|
|

خواب ديدم در حوالي خواب بدرگاه خدا رسيده ام چند...
بدرگاه كوبيدم و زجه زنان طلب گفتگو با خدا كردم...
كمي كه گذشت درب بيصدا و عظيم در برابرم گشوده شد . قدم به درون كه گذاردم از بارگاه كبريايي در
عجب افتادم...
از دور صدايي برآمد كه تو در برابر ذات كبريايي ايستاده اي بازگو هرآنچه كه ميخواهي...
گفتم ميخواهم با خدا صحبت كنم...
خدا گفت: پس تو ميخواهي با من صحبت كني ؟
گفتم: اگر وقت داشته باشيد؟
خدا لبخندي زد و گفت: اي بنده وقت من ابديست...هر چه در ذهن داري بپرس؟
لب به سخن گشودم و پرسيدم: چه چيز بيش از همه شما را در مورد انسان منقلب ميكند؟
خدا پاسخ داد: اين كه انسانها از بودن در دوران كودكي ملولند و تسريع بر بزرگ شدن دارند و آنگاه حسرت دوران كودكي خود را ميخورند... اين كه سلامت خود را نثار مال دنيا ميكنند و بعد مال دنيا را صرف
بازگشت سلامتي خود...

اين كه با نگراني نسبت به آينده حال فراموششان ميشود...همچون كه نه در حال و نه در آينده زندگي
ميكنند... اين كه آنگونه زندگي ميكنند كه گويي هرگز نخواهند مرد و بدانگونه ميميرند كه گويي هرگز زنده نيوده اند...
آنگاه كه خدا مرا غرق در تفكر ديد دستانم را در دست گرفت...دوباره پرسيدم: به عنوان خالق دوست داريد
انسانها چه درسهايي از زندگي بگيرند؟
خدا دستم را رها كرد و دوباره لبخندي زد: ياد بگيرند كه نميتوان ديگران را مجبور به دوست داشتن خود كرد...اما ميتوان محبوب ديگران شد...
ياد بگيرند كه خوب نيست خود را با ديگران مقايسه كنند...ياد بگيرند ثروتمند كسي نيست كه ثروت بيشتري دارد...بلكه كسي است كه نياز كمتري دارد...
ياد بگيرند كه تنها چند ثانيه كافيست تا زخمي عميق در دل كساني كه دوستشان داريم ايجاد كنيم...اما سالها

وقت لازم است تا اين زخم التيام يابد...با بخشيدن بخشش ياد بگيرند...
درك كنند كساني هستند كه آنها را عميقا دوست دارند...اما بلد نيستند احساساتشان را ابراز كنند يا نشان
بدهند...انسانها بايد بدانند كه دو نفر ميتوانند به يك موضوع واحد بنگرند و آن را متفاوت ببينند...
ياد بگيرند هميشه كافي نيست كه ديگران آنها را ببخشند بلكه گاهي هم بايد خودشان خود را ببخشند تا قاضي خود باشند و به عدل بينديشند...
ياد بگيرند قبل از انجام هر كاري به اين بينديشند كه من هميشه اينجا هستم!

[+]
نوشته شده توسط حسین طاهرزاده در 17:29
|
|

خيلي ساده شروع شده بود بي هيچ مقدمه اي يه عشق شكل گرفته بود و من بوضوح رگ و ريشه اي كه از احساسش تو وجودم داشت شكل ميگرفت با خبر بودم. تمرين اونروز و با شوق شعفي بي سابقه به اتمام رسوندم بطوري كه استاد آخر وقت به طعنه بهم گفت: با چي دوپينگ كرده بودي؟ و من هم با لبخند در جوابش گفتم: با دلم.
تمرينم كه تموم شد مثل هميشه هوا كاملا تاريك شده بود و نور نئون لامپ ويترين مغازه ها بدجوري آدمو ميخكوب ميكرد. مسافرا تا نيمي از خيابونو اشغال كرده بودن تا هركي ميتونه زودتر از ديگري تاكسي بگيره و خودشو از اين ازدحام خفه كننده نجات بده…مجال ايستادن نبود اصلا دوست نداشتم وقتمو به انتظار تاكسي ايستادن هدر بدم بنابراين براه افتادم و قدم زنان خودمو از اون شلوغي جدا كردم . دو تا خيابون كه دور شدم حتي تعداد عابراي پياده به تعداد انگشتاي يه دست هم نميرسيد نميدونم چرا دلم ميخواست تنها باشم احساس عجيبي پيدا كرده بودم گه گاهي يه نسيم زود گذر يهويي پيداش ميشد و موهامو بهم ميريخت و مجبورم ميكرد يه دستي تو موهام بكشم و بعدش به شاخ و برگ درختاي دور و بر ميزد و صداي خش خش اونا رو در ميآورد. دوست داشتم شعر بگم حالا هرچي كه بود يه كم از ابي ميخوندم يه كم از گوگوش اما آخر سر هر چي سر زبونم اومد و بصورت ترانه اي فی البداهه شروع بخوندن كردم چيزايي كه شايد اصلا بهمدیگه ربط نداشت ولي خودم لذت ميبردم با وجود اينكه ميدونستم اصلا به هيچ عنوان صداي خوب و دلنشيني ندارم ولي داشتم بلند بلند كلمات رو تو تاريكي خيابون ميخوندم و براهم ادامه ميدادم...هر چي بزبون ميآوردم همش توصيف فرشته بود .نميدونم كي به نزديكياي بلوار ستارخان رسيدم وقتي به خودم اومدم كه يه موتوري جلو پام ترمز زد و گفت: كارت شناسايي؟
از قيافشون ميباريد مامورن اما با بي خيالي و يه كم عصباني گفتم: شما؟
- صداي هاي هايت تا چندتا خيابون اونطرفترو پر كرده فكركردي تو خيابوناي لس آنجلس قدم ميزني؟
-من فكري نكردم...اما بايد بدونم شما چي...
هنوز حرفم تموم نشده بود كه با احساس درد شديدي رو گونه راستم صداي زنگي تو گوشم شنيدم.
تا اومدم بخودم بيام دو سه تا سيلي ديگه نوش جان كرده بودم...ساك دستي رو زمين انداختم و با مردي كه سيلي تو صورتم زده بود در گير شدم چندتا مشت كه تو صورتش زدم دستم از خون صورتش خيس شد.
از دماغش مثه فواره خون ميومد تا بخودم اومدم دو سه تا مشت و لگد از نفر دو نوش جون كردم و افتادم رو زمين اما بسرعت بلند شدم و بطرف نفر دوم هجوم بردم تو اين حين و بين و تاريكي با لگد گذاشتم تو چونه طرف .
داشتم خودمو برا لگداي بعدي آماده ميكردم كه يهويي نفسم گرفت و چشام سياهي رفت با سر رو زمين افتادم... و ديگه چيزي نفهميدم.
-...اخلاقي به بخش اتفاقات...آقاي دكتر اخلاقي به بخش اتفاقات.
وقتي با شنيدن اين صدا آروم آروم چشاموباز كردم همه چيز خيلي نوراني و تميز بنظر ميرسيد .اتاق بزرگي بود كه درو ديوار و سقفش سفيد سفيد بود دو تا تخت سمت راستم بود و سه تا تخت سمت چپ بهمين تعداد تخت هم درست سمت ديگه اتاق به چشم ميخورد خانم پرستاري كه پايين تختم ايستاده بود و پرونده تو دستشو مطالعه ميكرد خطاب به همكار ديگه اش كه با لاي سر مريض ديگه اي بود گفت: معلوم نيست اين بدبختو كي ميخوان ببرن اتاق...
براي بار دوم كه چشامو باز كردم همه جا تاريك بود و ساكت نميتونستم دست و پامو حركت بدم درد نسبتا شديدي تو قسمت پهلو و كمرم حس ميكردم اما نميتونستم دستمو به اونجا برسونم...بنابراين بلند بلند گفتم:
كسي اينجا نيست...پرستار...درد دارم...كسي نيست...آي...يكي بياد...آي...
هنوز از درد چشام رو هم بود كه صداي پرستار و شنيدم: چيه چي شده؟ چته بيمارستان و گذاشتي رو سرت؟
- ميبخشيد درد دارم .
-وقتي دعوا ميكردي فكر دردش نبودي؟ تحمل كن تا دكتر شيفت و صدا كنم بياد
خدا پدرشو بيامرزه از وقت رفتنش تا برگشتنش فكر نكنم بيشتر از هفت هشت دقيقه گذشت كه بهمراه دكتر شيفت برگشت. دكتر جون و تقريبا بچه سالي بود شايد تنها چند سال از خودم بزرگتر بود.
- خب چي شده دوست عزيز؟
-آقاي دكتر بخدا پشت كمرم و پهلوم بدجوري درد ميكنه نميتونم تحمل كنم.
-طبيعيه جانم با اين چهل پنجاه تا بخيه اي كه خوردي نفس كشيدنت هم مثه معجزه ست. الان ميگم مسكن بهت بزنن تا بتوني شب راحت بخوابي.
-ممنونم آقاي دكتر...مادرم...كسي بمادرم خبرداده؟
-خب تا الان كه بيهوش بودي...يه شماره تلفن تو جيبت بود كه زنگ زديم يه آقايي اومد گفت شما رو نميشناسه. منتظر بوديم تا بهوش بياي...
-شماره يكي از دوستامو ميدم به اون زنگ بزنيد مادرم اگه بفهمه هول ميكنه.
-باشه...مشكلي نيست...شماره رو بدين به پرستار
شماره رو كه به پرستار گفتم دكتر نگاهي به ساعتش انداخت و ادامه داد: ساعت دوازده و ربعه خانم جلالي لطفا تماس بگيريد اگه بيدار بودن موضوع و به دوستشون اطلاع بدين.
-چشم آقاي دكتر
-ميشه بپرسم چه اتفاقي واصم افتاده؟
-بعله ميتوني بپرسي اما ترجيح ميدم جوابشو فردا بهت بدم حالا آمپول مسكن و زدي حتما چشماتو ببند و استراحت كن ... شب بخير...
-شب بخير دكتر
راستش ديشب نفهميدم چطوري خوابم برد يا از اثرات مسكن بود يا از خستگي اما صبح با نوازش دست مادرم از خواب بيدار شدم : سلام
مادرم داشت گريه ميكرد... با گوشه چادرش اشك چشاشو پاك كرد و گفت: چه سلامي آخرش از دست تو دق ميكنم ... كي ميخواي از اين دعوا و مرافه ها دست برداري تا كي بايد هي دنبالت تو اين بيمارستان و اون بيمارستان باشم تو بدنت يه جاي سالم مونده...حالا اگه پدر و برادر هم داشتي كه پشتت باشن دلم نميسوخت آخه تو بي كسي مطلق بدر و ديوار ميكوبي...بسه ديگه تورو خدابسه...
- مامان چرا وقتي از ماجرا خبر نداري الكي قضاوت ميكني؟
-چطور از ماجرا خبر ندارم اگه مغازه دارا بدادت نرسيده بودن بايد سردخونه ميومدم دنبال جنازه ت...همين الان هم فكر نميكردم راست بگن همش ميگفتم حتما مرده نميخوان بهم بگن...آخه اين چه زندگيه؟
-مادرمن الان كه بخير گذشته والله بخدا من مقصر نبودم من فقط از خودم دفاع كردم...
-ولش كن اصلا حرفشو نزن...الان چطوري جاييت درد نميكنه؟
-چرا يه كم پهلوم درد ميكنه ديشب بزور مسكن خوابيدم.
- بابك رفته برات كمپوت بگيره تا همين الان هم اينجا بود الان ميادش...ديشب با باباش اومد در خونه بهم خبر داد.
-آره گفتم اگه مستقيم از بيمارستان بهت زنگ بزنن هول ميكني.
-اي مادر...باور كن ديگه عادت كردم اين دفعه پنجم شيشمه كه تو بيمارستانا عيلون ويلونت شدم.
-سلام بيدارشدي؟
سرمو كه برگردوندم چهره بابك و ديدم كه لبخندش اين روزا برام دلنشين شده بود...سعي كردم دستمو بالا بيارم و به بابك دست بدم اما موفق نشدم...سلام بابك و بي جواب گذاشتمو گفتم: از ديشب تا الان نميتونم دستمو حركت بدم چي شده؟
بابك نگاهي به مادرم انداخت...مادر در حالي كه سعي ميكرد ناراحتي خودش و مخفي كنه خطاب به بابك گفت: مادرجون بابك دستت درد نكنه اون كمپوت و باز كن بچم بخور خون زيادي ازش رفته اين كيسه خونايي كه بهش وصله جاي خون خود آدمو نميگيره بايد بخوري و خودتو تقويت كني...
مادرمو ميشناختم معلوم بود اتفاقي افتاده كه نميخواد خودش بزبون بياره نميخواستم تو اين موقعيتي كه پيش اومده زياد بهش سخت بگيرم معلوم بود باندازه كافي از اين حادثه غمگين شده و از درون داره میسوزه...ولي اين موضوع برا خودم خيلي مهم بود بهمين خاطر رومو بسمت بابك كردمو گفتم: توهم نميخواي بگي چي شده چرا نميتونم دست و پامو تكون بدم؟
- خب منم چيز زيادي نميدونم...صبر كني دكتر قراره بياد برا خودمون هم توضيح بده.
ديگه دنبالشو نگرفتم بابك در كمپوت باز كرد و داد دست مادرم هنوز چند تكه گلابي بيشتر نخورده بودم كه دكتر بهمراه دو سه تا همراه وارد شد از خوردن دست كشيدم و منتظر شدم تا نوبت سركشيم برسه. زياد منتظر نشدم چون معلوم بود بيشتر برا سركشي بمن اومده تا ديگرون.
-سلام پهلوون؟خوبي؟درد نداري؟
-سلام آقاي دكتر زياد خوب نيستم...كسي جواب سوالامو نميده.
-سوالت چيه بپرس بتونم جواب ميدم.
-چرا دستو پامو نميتونم حركت بدم؟
دكتر نگاهي به مادرم انداخت و با لبخند ادامه داد:خب حالا كه همه اينجا هستين بايد از نظر پزشكي مسئله رو براتون توجيه كنم...شما از سه ناحيه سمت راست پهلو و قسمت مياني كمر و قسمت بالاي كمر تقريبا نزديك گردن مورد اصابت ضربات چاقو قرار گرفتين كه بايد متذكر بشم دو تا ضربه اول اصلا مهم نبودن و ميشد با يه بخيه سرپايي مرخصت كنيم اما ضربه آخر كه به نزديكي گردن اصابت كرده باعث شد تا بررسي بيشتري روي شما انجام بشه و تو اين بررسي كه توسط استاد اينجانب دكتر محمودي صورت گرفت متوجه آسيب جزعي يكي از رگهاي نخاعي شما شديم كه تا حدودي خطرناك بنظر ميرسيد و اجبارا شما رو تحت عمل جراحي قرار داديم و خوشبختانه خطر بكلي رفع شده و شما پس از بهبود منطقه مذبور قادريد با انجام مراحل فيزيوتراپي بهبودي كامل خودتونو بدست بياريد. البته ضربه اي هم كه هنگام سقوط بسرتون وارد شده مزيد بر علت بوده.
-چقدر وقت لازمه تا كاملا خوب بشم؟
-سوال خوبيه...خوشبختانه اندام شما ورزشكاريه و نهايتا سه هفته ديگه ميتونيد فيزيوتراپي رو شروع كنيد...البته اين بدين معنا نيست كه اصلا قادر به راه رفتن يا حركت نباشيد... تا هفتاد و دو ساعت ديگه شما ميتونيد حركت قسمتي از نواحي از كار افتاده يا اينكه حركت تموم نواحي رو بدست بياريد كه در اينصورت به تنها سه چهار جلسه فيزيوتراپي احتياجه تا اين حركتها جهت دار بشه ...هنوز نميشه بدرستي نتيجه كلي عمل رو اعلام كنيم بهمين خاطر ترجيح ميدم شما رو به بخش انتقال بدن تا ببينيم خدا چي ميخواد.
-اما...
-اصرار به رفتن نداشته باش چون اصلا دوست ندارم باهات چونه بزنم...بيمار خوبي باش.
سپس در حالي كه لبخندي رو لباش نقش بسته بود چيزي تو پرونده من كه تو دستش بود نوشت و پس از خداحافظي از اتاق خارج شد.
-خب شكر خدا مادرجون خطر رفع شده...مشكل گشا نذر كرده بودم سر رام بگيرم ببرم قبل از غروب آفتاب بدم درو همسايه...بابك جون تو اينجا هستي؟
-آره مادر شما كار داريد تشريف ببريد من پيشش ميمونم.
-كاري با من نداري حسين جون؟
-نه مادر برو بابك هست
-خدافظ...خداحافظ
هنوز مادرم از اتاق خارج نشده بود كه بابك دست گذاشت رو شونم و با حرص و هيجان گفت: خره خدا بهمون رحم كرد.
-آره نامردا از پشت زدن و گرنه...
-نه منظور اين نيست بابا تو هم همش فكر زد و خوردي...
-پس چي؟
-ديشب كه آوردنت اينجا چون نميدونستن كي هستي و از كجا اومدي تو جيباتو وارسي كرده بودن شماره تلفن فرشته كه رو كاغذ نوشتم بهت دادمو تو جيبت پيدا ميكنن زنگ ميزنن باباي فرشته گوشي رو برميداره خلاصه بگم كه ديشب برا شناسايي تو امد اينجا و رفت.
- تو از كجا فهميدي؟
- صبح گريه كنون فرشته زنگ زد خونه گفت: صبح پدرش سر صبحونه ازش پرسيده كه آيا پسري به اسم حسين طاهرزاده ميشناسه يا نه؟
-اسممو از كجا ميدونسته؟
-آي كيو مثه اينكه كارت باشگاه تو جيبت بوده...
-خب؟
-خلاصه فرشته اولش جا ميخوره اما ميگه نه...پدرش هم جريان ملاقات ديشبشو تعريف ميكنه. فرشته ميگفت هر طوري شده عصري مياد بيمارستان.
-مياد اينجا؟
-ايرادي داره نگرانه بيچاره داره خود خوري ميكنه.
-نميخوام تو اين وضعیت منو ببينه.
-بهر حال...شايد اين وضعيت برا هركس ديگه هم ممكن بود پيش بياد... راستي مغازه دارا يكي از اون دونفرو تا اومده بپره رو موتور گرفتنش دادنش تحويل مامورا...از بچه بسيجياي خلايي همون محل بوده...دنبال اون يكيش هم كه چاقو زده هستن بگيرنش چون خودش مامور بوده مادرشو به عزاش ميشونن.
قبل از ظهر با كمك بابك و پرستارا به بخش انتقالم دادن ظهر كه شد بابك اجازه خواست تا يه سر خونه بزنه و برگرده.
بعد از ظهر هر چي منتظر شدم بابك نيومد خبري هم از فرشته نشد وقتي از پنجره اتاق چشمم به تاريكي زود هنگام آسمون خورد خيالم راحت شد كه ديگه پيداشون نميشه...اما الان بخوبي معني انتظار كشنده رو فهميده بودم انتظاري كه شيرينيش به تلخي زود گذرش غلبه داشت.
فردا ساعت كمي از هشت گذشته با سوزشي كه تو پهلوم احساس كردم از خواب پريدم.
-تكون نخور جانم دارم پانسمانتو عوض ميكنم.
نميدونم چرا با وجود اينكه خواب سنگيني نداشتم متوجه حضورشون نشده بودم حتما اثرات مسكنايي بود كه تو سرم تزريق ميكردن...كيسه خون از ديشب تا حالا خالي شده بود اما هنوز بازش نكرده بودن . اين اتاق از اتاق قبلي كوچيكتر بود فقط پنج تا تخت توش بود كه سه تاش خالي بود و يكي ديگش يه پيرمرد روش خوابيده بود كه از ديروز كه اومدم بيهوش بود و رو صورتش ماسك هوا زده بودن. پرستارا كه رفتن اتاق ساكت شده بود صداي دستگاه ضربان قلب پيرمرد تنها صدايي بود كه سكوت اتاقو پر ميكرد. طرفاي ساعت دوازده در اتاق باز شد و بابك با يه پلاستيك خرت و پرت وارد شد.
-سلام...چطوري...ميبينم بهتري؟
-سلام...نيستي؟
-ديروز برا متقاعد كردن فرشته خانم كه نياد ملاقاتت مجبور شدم تو يه جلسه حضوري وضعيت تو رو بهش گزارش بدم بهمين خاطر نتونستم بيام...اما گفتم بهتره بخاطر تو هم كه شده از اومدن به بيمارستان منصرفش كنم...ولي نميدونم تا كي ميتونم راي شو از اومدن به اينجا تغيير بدم پس بهتره سريعتر حالت خوب بشه تا مجبور نباشم هي بهش دروغ بگم.
خيالم راحت شده بود...بلاخره بابك موفق شده بود از اومدن به بيمارستان منصرفش كنه...اما با اين وجود خيلي دوست داشتم دوباره ببينمش... ميخواستم با همون زبون بي زبوني هم كه بود باهاش صحبت ميكردم ولي از طرفي نميخواستم منو مثل يه جنازه بي حركت بدين وضعيت رو تخت بيمارستان ببينه...
-ميخواي برات كمپوت باز كنم...
-نه بابا تا حالا تو عمرم اينقده كمپوت نخورده بودم.
-راستش ميدونستم حوصلت سر ميره اما با وضعيتي كه داشتي نميدونستم چيكار بايد بكنم منم كه نميتونم تمام وقت اينجا باشم...گفتم برات واكمن بيارم...
-دستت درد نكنه...ولي...
-وقتي خواستم برم روشنش ميكنم فداي سرت بذار روشن بمونه تا خودش خاموش بشه بهتر از هيچيه.
ساعت سه بعد ازظهر بود كه سر و كله ملاقاتيا پيداشون شد بابك رو صندلي كنار تختم مشغول ورق زدن يه مجله بود
هدفون واكمن تو گوشم بود با آهنگ ابي غرق رويا شده بودم كه متوجه مردي هيكل دار و قد بلند شدم كه روبروي تختم ايستاده و با لبخند بمن نگاه ميكنه. با صداي تقريبا بلندي به بابك گفتم: بابك...بابك... لطفا اينو خاموشش كن..
-خيلي خب بابا چرا داد ميزني؟
بابك هم يكدفعه متوجه مرد روبروي تختم شده بود نگاهي به مرد تر و تميز و خوش پوش انداخت و در حالي كه هدفونها را از گوشم بيرون مياورد گفت: سلام آقا بفرماييد؟
مرد در حالي كه بكنار تختم آمده بود درحالي كه دگمه كتش را باز ميكرد گفت: سلام پسرم حتما منو نميشناسين اما من تعريف شما رو خيلي شنيدم.
-تعريف منو؟...براچي؟...ازكي؟...
-شما رونه... شما رو آقاي طاهرزاده...
رنگم پريده بود تا اونجايي كه يادمه اين آقا رو هرگز نديده بودم اما سعي كردم برو خودم نيارم بنابراين با لبخند گفتم: نظر لطفتون...لطف كردين تشريف آوردين...ما قبلا همديگه رو ديديم؟
-راستش شما نه اما من شما رو ديدم دو سه روز پيش بود با شما ملاقات كردم همون شب حادثه...شما بيهوش بودين...اومدم مطمئن بشم حالتون خوبه.
-ممنونم بهترم...شما؟
-...من...من پدر فرشته هستم.

[+]
نوشته شده توسط حسین طاهرزاده در 17:20
|
|