تبليغاتX
دلتنگی بسه وقت عاشق شدنه - فرشته ای روی زمین
تصـــــــوير مرتبط

كربلاي حسين عليه السلام

منوي کاربري

Make Your HomePage    Send Email To Admin    Add to Favorites

پيغام مدير : با سلام اميدوارم از مطالب وبلاگ راضي شده باشيد

با تشکر   

لينك دوستان
?زيباترين قالبهاي وبلاگ? بهترین وبلاگ تفریحی
دانلود آهنگهاي جديد روز دنيا
بزرگترين كتابخانه الكترونيك ايران
دانلود نرم افزارهاي صوتي و تصويري
ثبت لينك
بهترين عكسها
عصرونه
كدهاي جاوا
::به اين ميگن حال واقعي::

براي تبادل لينک ابتدا لينک مارو بانام:دلتنگی بسه وقت عاشق شدنه - فرشته ای روی زمین در وبلاگ ياسايتتان قراردهيد ،

سپس از طريق فرم نظرات به ما خبر دهيد تاما هم اين کار رو براي شما بکنيم.

چت بامديـــــر
جستجوگر

Google
  
            
     در كل اينترنت
     در اين سايت

آرشيو
طراح قالب
فرشته ای روی زمین

هنوز داشت بر و بر نگام ميكرد دست و پامو گم كرده بودم و بدرستي نميدونستم چيكار بايدبكنم . دوسه مرتبه نگام و به چشماش دوختم گفتم شايد دست برداره ديدم نه با با تازه يه لبخند مخملي خيلي قشنگي هم رو لباش نقش بست كه هري دلمو ريخت يه لرزش گنگ و نامفهوم كه نميدونستم چيه تموم وجودم و فرا گرفته بود درست مثه كسي كه بدنش رو پاهاش سنگيني ميكنه بخودم ميلرزيدم دخترك روبروم ايستاده بود تنها چند قدم بيشتر با هم ديگه فاصله نداشتيم بحساب معادلات رياضي اگه رو كاغذ هم ميخواستي حسابش كني دو دوتا چهار تا بود بايد ميرفتم و سر صحبت و باز ميكردم ولي من آدم اينكار نبودم اصلا" برا اينكارا ساخته نشده بودم حتي چند مرتبه تو اين زمينه چند تا از دوستاي نزديكم يه سري كلاساي آموزشي فشرده تشكيل داده بودند ولي توفيري نداشت اين كم رويي جزيي از وجودم بود و غير قابل تغيير ديگه كاملا" بچه ها راهشون و از من جدا كرده بودن هر وقت ميخواستن برن خوش گذروني دور من يكي رو خط ميكشيدن و خودشون ميرفتن و گه گاهي از باجه تلفن عمومي زنگ ميزدن و سر بسرم ميذاشتن تا بقول خودشون منو هم تو شاديشون سهيم كرده باشن اما چشمتون روز بد نبينه درعوض فردا كلي مطلب تازه داشتن برا تعريف كردن و پز دادن جوري تعريف ميكردن كه انگار يه دختر از جنس پري تحويلشون گرفته بود تو لحظه هايي هم از ذوق كردناشون خندم ميگرفت و بخودم ميگفتم : دختراي بيچاره خبر ندارن اگه بدون منظور به اين بدبختا نگاه ميكنن يا ميخندن چه روياهاي خام و بيهوده اي رو تو ذهن اين بخت برگشته ها درست ميكنن فرهاد ميگفت : خداييش اون دختره مانتو آبي آسموني پوشيده بود باور كن با نگاش التماس ميكرد كه بهش شماره بدم ... از اونطرف بابك حرفش و قطع ميكرد و ميگفت : چرا راه دور ميري ... دختره كه بهش تنه زدم ديدي با مادرش اينا كه ميرفت تا كجا برميگشت نگاه ميكرد ... خلاصه سرتون و درد نيارم از در خونه تا دبيرستان كه ميرسيديم كلي حرف زده بودن و ما شنيده بوديم تازه وقتي خداحافظي ميكرديم بريم سر كلاس قرار ميذاشتن بقيشو زنگ تفريح تعريف كنن كه اين خودش مصيبتي بود مجبور بودم خيلي از اون حرفاي تكراري رو دوباره گوش كنم و با اونا به بي مزگي حرفاشون بخندم ...

الآن تو يه لحظه حساس و غريب گير افتاده بودم نه راه پس داشتم و نه راه پيش بخاطر همين بي حسي و بي علاقگي بود كه تو اين قضيه بچه ها لقب يخچال فريزر بهم داده بودن ... دختر خوشگلي بود يا شايد من اينطور تصور ميكردم ولي حتما" يكي از اون دخترايي بود كه بصورت فرشته از آسمون بزمين اومده بود من كه اينطور ميديدم محصل بود كتاباشو محكم به سينه ميفشرد قبلا" هم چند باري ديده بودمش ولي هيچوقت اينطور بهش دقت نكرده بودم هيچ نقصي نداشت چشماي عسليش از اونجا بخوبي مشخص بود قد و بالا و هيكلش هم عالي بود اما هنوز صداشو نشنيده بودم ولي صد در صد صداي دلنشين و مخملي خيلي بهش ميومد پوست سفيدش تو آفتاب برق ميزد و تيپ اسپورتش نگاه آدم و بي اختيار بطرفش برميگردوند . هيچ راه فراري نبود بايد يه جوري به نحوي نگامو از نگاش ميدزديدم از طرفي نميخواستم كم بيارم دنبال يه بهونه بودم كه از پشت سرم صداي بوق بلند ماشيني چرتمو پاره كرد با عجله سرمو برگردوندم و به نشونه عذر خواهي دستم بروي سينه گذاشتم و كمي خودمو خم كردم و بكناري رفتم راننده پيكان سواري كه حتما" آماده شده بود بد و بيراه نثارم كنه با اين عكس العمل لبخندي رو لباش نقش بست و در حالي كه تو اين حين و بين يه نگاش هم به دخترك بود دو سه تا بوق توام به نشونه تشكر زده و از اونجا دور شد . نفس راحتي كشيده بودم و از اينكه ت.نسته بودم از تير نگاه دخترك جون سالم بدر ببرم لبخندي رو لبام نقش بسته بود ... هميشه هر وقت ساعتهاي متوالي تو صف اتوبوس الاف ميشدم دوستام يكي يكي سر ميرسيدن ولي امروز از اون روزا بود كه هيچ چيز بر وفق مراد نميگذ شت . هنوز چند لحظه اي بيشتر نگذشته بود كه ميل دوباره ديدن دخترك تموم وجودمو فرا گرفته بود ميخواستم بدونم آيا هنوز هم متوجه من بود يا اينكه اتفاقي نگاهش با نگاه من تلاقي پيدا كرده بود...حس عجيب و غريبي بود تا حالا اينجوري نشده بودم ناگهان دلو زدم بدريا و يه دفعه برگشتم چه شجاعتي...هنوز متوجه من بود بمحض اينكه برگشتم لبخند زد ديگه كاملا" مطمئن شده بودم كه هيچ چيز بصورت تصادفي نبوده و او مستقيم بمن نگاه ميكرد از دور سه چهار تا از محصلاي دبيرستاناي ديگه در حال نزديك شدن بودن ولي زياد اهميتي ندادم و غرق در افكار خود بفكر راه چاره اي براي اين جريان بودم خلاء وجود يكي از دوستام بخوبي حس ميشد شايد اگه فرهاد ... مجيد... يا حتي بابك بود دل و جرات بيشتري تو اينكار پيدا ميكردم ... ولي بازم فكر نكنم جرات نزديك شدن به دخترك رو داشته باشم البته خيلي جاها تو كتاباي جور وا جور خونده بودم دخترها هرگز پيشقدم نميشن تا سر صحبت و با پسرا باز كنن... اما بنظر من كار اشتباهيه يعني بعضي از آقايون كه مثه من كم رو خجالتي با بي تعارف بگم بي عرضه هستن بايد از عشقشون دور بمونن يا اينكه به وصل نرسن ؟ مسخره ست عشق دختر و پسر نمشناسه هر كي عاشقه بايد بگه ... اما مگه من عاشق بودم ؟ نميدونم چي بايد اسمشو ميذاشتم : عشق...علاقه...حس...ميل...هوس... چي بود؟

تو همين فكرا بودم كه صداي بچه محصلا توجهمو جلب كرد : با اين بيچاره چيكار كردي خانوم ... بدبخت لب و لوچش آويزون شده ... وسپس همگي زدند زير خنده . دخترك كمي خوش را جمع و جور كرد و رويش را برگردوند بسمت خيابون از خجالت سرخ شده بود متوجه دخترك بودم كه پسرا چند قدم از من دور شده بودند بايد يه كاري ميكردم مطمئنا" از من انتظار داشت ... بآرومي برگشتم و گفتم : مثه اينكه خدا چاك دهن شما رو بيش از اندازه باز كرده ؟...

پسرا كه جا خورده بودن ايستادن و با تعجب برگشتن و بمن نگاه كردن... چهار نفر بودن ولي من از نظر قد و هيكل يه سر وگردن از همشون بلندتر و ورزيده تر بودم تو اينجور وقتا بچه ها حسابي برام تره خورد ميكردن آخه معمولا" صدام ميكردن حسين كله ميگفتن اگه سر قد بازي و دل و جرات تو دعوا باشه با حسين تو دهن شير هم ميشه رفت ولي با كم رويي حسين از در حموم زنونه هم نميتوني رد شي ... خلاصه پسرا كه كم كم حال و هواشون عوض شده بود با خشم بمن نگاه ميكردن توش مونده بودن ... كتابامو كنار درختي كه ايستاده بودم گذاشتم... يكي از اونا كه عقب تر از همشون ايستاده بود بحرف اومد و گفت : عجب بچه پرروييه ...مگه دوست داري جلو زيدت كنف بشي؟

از درخت يه كم فاصله گرفتم و گفتم : اگه كج و كوله و آويزون هم كه باشم از هر چهارنفرتون سرترم ... يه كاري نكنيد كه خرج لباساي پارتونو رو دست پدر مادرتون بذارم...

همه يه نگاهي بهم انداختن جا خورده بودن اصلا" انتظار نداشتن تو سينه شون بايستم صداي بوق ممتد يه اتوبوس به گوش ميرسيد

- بچه ها سرويس اومد

پسرا در حالي كه همديگه رو ميكشيدن تا از برخورد جلوگيري كرده باشن بسمت اتوبوس براه افتادن و در اين بين يكيشون در حالي كه ادا و اطوارا خنده داري از خودش نشون ميداد گفت : حيف شانس آوردي وگرنه حسابي كنف ميشدي...

لبخندي تحويلش دادم و در حالي كه احساس غروري وجودمو فرا گرفته بود كتابامو برداشتمو سرجام برگشتم خيلي دوست داشتم زودتر بفهمم دخترك بعد از اين جريان چه عكس العملي از خوش نشون ميده بخاطر همين بي صبرانه منتظر موقعيت مناسبي بودم تا بدون اينكه ميل و اشتياق خودم و نشون داده باشم بسمت دخترك برگردم...هنوز چيزي نگذشته بود كه از دور بابك رو ديدم كه برام دست تكون ميداد و بطرفم مي اومد ديگه درنگ جايز نبود باعجله و در حالي كه لبخندي نيز روي لبام نقش بسته بود بسمت دخترك برگشتم ولي با كمال تعجب ديدم او رفته بود...

...ادامه دارد...

[+] نوشته شده توسط حسین طاهرزاده در 19:1 | |

مطالب پيشين