

براي تبادل لينک ابتدا لينک مارو بانام:دلتنگی بسه وقت عاشق شدنه - فرشته ای روی زمین-2 در
وبلاگ ياسايتتان قراردهيد ،
سپس از طريق فرم نظرات به ما خبر دهيد تاما هم اين کار رو براي شما بکنيم.
فروردین 1387
اسفند 1386
مهر 1386
شهریور 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
آنچنان رفتم که خود میخواستم
هرچه گفتم جملگی از عشق خاست
جز حدیث عشق گفتن دل نخواست
حکمت این عشق از دلدادگیست
عشق بی دلدادگی دیوانگیست
گر در این راه طلب دستم تهیست
عشق من پیش دلم شرمنده نیست
با عجله از جام بلند شدم و در حالي كه سمت اتاقم ميدويدم بمادرم گفتم : مامان بهشون بگو تا دو دقيقه ديگه ميام... با عجله لباسامو پوشيدم و خودمو به بچه ها رسوندم سرتونو درد نيارم ساعت ده مدرسه بوديم دل تو دلمون نبود ... مجيد و اهورا كه زياد اميدي بهشون نبود درس فرامرز هم بگير و نگير داشت بابك هم خيلي موزي بود هيچكس از كاراش سر در نمي آورد اما دو ثلث قبل نمره هاش بد نبود فقط ثلث دوم رياضيات نمره نياورده بود تازه رشته ساده علوم انساني رو هم انتخاب كرده بود درس خونشون من بودم كه هميشه اين بروبچه ها بهم آويزون ميشدن... جلو پنجره غل غله بود بعضي از بچه ها به شوخي از سرو كله هم بالا ميرفتن ...جز جلو پنجره دفتر بقيه جاهاي مدرسه پرنده هم پر نميزد يكي دو تا از همكلاسيامو اون جلو هاي ازدحام جلو پنجره ديدم مشخص ترينشون احمد صديقي بود بنابراين صداش كردم : صديقي ...صديقي ... احمد صديقي ...
بمحض اينكه سرشو برگردوند و منو ديد لبخندي زد ... تو كلاس نيمكت پشت سري من مي نشست ... با صدا و اشاره و ايما بهم گفت: هر چي نگاه كردم اسمتو نديدم اما خودم قبول شدم بايد برم ببينم معدلم چند بوده؟... برا تشويقش با اشاره دست براش كف زدم و او باز هم خنديد اما دلم از ترس به تاپ و تاپ افتاده بود مگه ميشه اسم من نباشه تا خودم نميديدم باورم نميشد ... اهورا بيچاره رد شده بود و مجيد همت كرده بود هفتا تجديد آورده بود از فرامرز خبر نداشتم فقط ديدم با زور خودشو جلو شيشه رسونده بود ... با وجود اينكه دل تو دلم نبود اما تصميم گرفتم وقتي خلوت شد برم جلو خودم اسما رو چك كنم... بابك هم مثه هميشه هر كاري من ميكردم ... رد خور نداشت خلافش عمل كنه از دور قيافه خندون فرامرز و ديدم كه داشت بهمون نزديك ميشد با خنده اون لبخند رو لبام نقش بست هنوز بما نرسيده بود كه از دور گفت : يه دونه يه دونه تجديد آوردم ... زبان ... آفرين به خودم...آفرين هم داشت تا اونجايي كه يادمه فرامرز كمتر از سه تا تجديد تا حالا نياورده بود در همين لحظه نگاشو به بابك دوخت و گفت : من گفتم بيشتر از تو ميارم اما تو رو منو هم سفيد كردي...
بابك كه رنگش مثه گچ سفيد شده بود گفت : تجديد شدم ؟... چند تا؟ ...
- يه جين... فكر كنم درساي شفاهي رو هم تجديد شدي...
بابك سرشو پايين انداخت نگاش كردم ... معلوم بود كه انتظارشو داشته ...دستم و رو شونش گذاشتم و گفتم من كه خيلي باهات كار كردم پس چرا اينطور شد؟...
- تو خونه اوضاع و احوال درست و حسابي نيست مادر و پدرم همش دعوا و مرافه دارن ميخوان تا يكي دو هفته ديگه از هم جدا بشن ...
- جدا بشن ناسلومتي تو كه پسر بزگشوني هيجده سالته خواهرتم كه ده دوازه ساليش هست چطوري بعد از اين همه مدت به اين فكر افتادن؟
بابك كه بغض گلوشو گرفته بود از جاش بلند شد و در حالي كه بغضش تركيدو زد زير گريه گفت : نميدونم... نميدونم... من هيچي نميدونم...
تا يه نيم ساعتي من و فرامرز دور و بر بابك ميگشتيم تا آرومش كنيم ... از اونطرف جلو پنجره دفتر هم خلوت شده بود و فقط يكي دونفر با انگشت اشاره تو اسامي دنبال اسمشون مي گشتن بايد ميرفتم و تكليف خودمو مشخص ميكردم...
دو سه باري تو اسامي دنبال اسمم گشتم ولي اسم من نه تو قبوليها و نه تو مردوديها تو هيچكدومشون بچشم نميخورد ... از دور به فرامرز و بابك اشاره كردم نيست... بچه ها با اشاره بهم فهموندن كه برم دفتر... هميشه از دفتر ترس داشتم ... نه اينكه بگم فضول بودم و شر نه يه حس بود همينطوري بي دليل تا اونجايي كه ميشد سعي ميكردم جلو دفتر آفتابي نشم ... اما الان با پاي خودم بايد ميرفتم پيش مدير و دفتردار و غيرو... يه يا علي زير لب گفتم و رفتم سمت دفتر اونجا دوتا مرد و يه خانم پشت ميزاشون نشسته بودن و با كاغذا و دفتراي جلوشون ور ميرفتن ...بآرومي جلو اولين ميز توقف كردم و گفتم : مي بخشيد...
- بله بفرمائيد ...
- اسم من پشت شيشه نيست
- نه تو قبولي و نه تو مردودي؟
- بله تو هيچكدومشون اسمم نبود
- شاگرد همين دبيرستاني؟
- بله خانم
-لطفا" بريد اتاق بغلي پهلو آقاي مدير
صداي ضربان قلبمو بخوبي مي شنيدم تاپ تاپ... تاپ تاپ ... مي ترسيدم نكنه اونقدر صداش بلند باشه ديگرون هم بشنون... چندتا ضربه بدر زدمو و بعد از صداي بفرماي مدير در و باز كردم و رفتم داخل و سلام كردم
- سلام جانم ... بيا جلوتر ببينم مشكل چيه؟
- مي بخشيد اسم من پشت شيشه نه تو مردوديا ونه تو قبوليا تو هيچكدوم نبود
- به به پس شما بايد آقاي طاهرزاده باشي ... آقاي حسين طاهرزاده ... درسته؟...
فكر كنم رنگم پريده بود و جلو چشمام سياهي ميرفت يا شايد سرگيجه گرفته بودم ... باور كنيد اگه تن و بنيه خوبي نداشتم مطمئنا" رو زمين ولو شده بودم
- بفرمائيد بنشينيد... بفرمائيد
- آقاي اسلامي مذهب... آقاي اسلامي...
چند لحظه بعد در باز شد و آقاي اسلامي ناظم بد اخلاق دبيرستان با اون سر طاسش تو چهارچوب در پيدا شد : بفرمائيد...
- لطفا" ليست نمره اولا رو بياريد
يه نگاهي به مدير انداختم لبخند مدير مثل يه سطل بزرگ آب يخ بود كه اونم بنوعي قلبمو به طپش انداخته بود خيالم راحت شده بود زير پوستي ميخنديدم و بد جوري جلو خوشحالي خودمو گرفته بودم... در دوباره باز شد و آقاي اسلامي در حالي كه لبخند رو لب داشت و تعدادي پوشه و پرونده تو دست روبروي من ايستاد و گفت: اسمتون؟
حسين... حسين طاهرزاده...
- آفرين پسرم... آفرين... بفرمائيد آقاي رعنايي... ايم پرونده آقاي طاهرزاده... امري با من نيست...
- نخير بفرمائيد عرضي نيست
بعد از خروج آقاي اسلامي چند لحظه اي به سكوت گذشت و در همين بين آقاي رعنايي مدير دبيرستان حبيب ابن مظار شيراز مشغول بررسي و در بعضي جاها نوشتن يا امضاء كردن بود و من همچنان مضطرب و شاد بانتظار گرفتن كارنامه و نتيجه كلي امتحانام زير چشمي مي پائيدمش...
- خب پسرم خوشبختانه شما با نمرات بسيار عالي و معدل بيست بعنوان نمره اول دبيرستان شناخته شديد متاسفانه امسال فقط شما به اين معدل دست پيدا كرديد در صورتي كه هر سال ما چهار يا حتي پنج نفر رو هم با اين نمره به آموزش و پرورش معرفي كرده بوديم اما در عوض امسال هفده نفر نمره معدلشون بين هيجده و نيم تا نوزده و نيم بوده كه اين هم بد نيست با توجه به اين موضوع ...تبريك ميگم ... بفرمائيد اين كارنامه و بقيه مدارك يه معرفي نامه هم هست كه تو پوشه گذاشتم ميتوني شنبه با بهمرا داشتن پروندت يه سري به آموزش و پرورش ناحيه دو بزني حتما" يه امتيازاتي برا ادامه تحصيلت در نظر ميگيرند...
بعد در حالي كه ازجايش بلند ميشد دستش را بسمتم دراز كرد و گفت : اميدوارم حتما" ادامه تحصيل بدي و موفق باشي
از جا بلند شدم و در حالي كه دستش و بشدت ميفشردم تشكر كردم واز دفتر خارج شدم... به حياط مدرسه كه رسيدم لبام تا بناگوش باز شده بود دستمو مشت كردمو در حالي كه با يك حركت به آسمون ميپريدم فرياد زدم: يهو...
بدو بدو بسمت بابك و فرامرز كه هنوز تو حياط منتظرم بودن رفتم و با خوشحالي هرچه تمامترتموم ماجرا رو براشون تعريف كردم اونا هم بنوبه خودشون خوشحال شده بودن ولي بابك معلوم بود كه بزور لبخند ميزد...
هر سه با هم از دبيرستان بيرون اومديم چند قدم كه از اونجا دور شدم برگشتم و به دبيرستان نگاهي انداختم بعد به بچه ها گفتم : خداحافظي نميكنيد... اين برا آخرين باره كه پامو اينجا ميذاشتم ...
- درسته ... اما ما شهريور دوباره دعوت شديم ... با اجازت من يه بار و بابك شيش مرتبه كارت دعوت داره...
ديگه دنبال حرفو نگرفتيم و هر سه در حالي كه چند كلمه اي هم در مورد اهورا صحبت كرديم و قرار شد عصري يه سر بريم خونشون رسيديم سر ايستگاه اتوبوس ... وقتي خودمو تو ايستگاه ديدم هري دلم ريخت ... دوباره كنار همون درخت ايستاده بود و داشت بر و بر نگاهم ميكرد...
[+]
نوشته شده توسط حسین طاهرزاده در 16:52
|
|