تبليغاتX
دلتنگی بسه وقت عاشق شدنه - فرشته اي روي زمين-4
تصـــــــوير مرتبط

كربلاي حسين عليه السلام

منوي کاربري

Make Your HomePage    Send Email To Admin    Add to Favorites

پيغام مدير : با سلام اميدوارم از مطالب وبلاگ راضي شده باشيد

با تشکر   

لينك دوستان
?زيباترين قالبهاي وبلاگ? بهترین وبلاگ تفریحی
دانلود آهنگهاي جديد روز دنيا
بزرگترين كتابخانه الكترونيك ايران
دانلود نرم افزارهاي صوتي و تصويري
ثبت لينك
بهترين عكسها
عصرونه
كدهاي جاوا
::به اين ميگن حال واقعي::

براي تبادل لينک ابتدا لينک مارو بانام:دلتنگی بسه وقت عاشق شدنه - فرشته اي روي زمين-4 در وبلاگ ياسايتتان قراردهيد ،

سپس از طريق فرم نظرات به ما خبر دهيد تاما هم اين کار رو براي شما بکنيم.

چت بامديـــــر
جستجوگر

Google
  
            
     در كل اينترنت
     در اين سايت

آرشيو
طراح قالب
فرشته اي روي زمين-4

 

نميدونم چرا آونروز خيلي دير بعد از ظهر شد هر چي نگاه به اين ساعت بي مروت ميكردم به ساعت پنج بعد از ظهر نزديك نميشد كه نميشد  حتي گاهي اوقات فكر ميكردم تازه عقربه ها  دارن برعكس هم ميچرند. دم ظهر از مدرسه كه برميگشتم مادرم با دو سه تا زناي همسايه جلو در يه مجمع محلي راه انداخته بود و براي شيطوني  تو سن و سال خودشون به زناي ديگه ميخنديدن و پشت سرشون حرفاي با مزه ميزدن: دماغ عذرا خانومو ديدي؟ مريم خانوم ميدوني چند تا بچه انداخته؟ شوهر زينب ميدوني تو خونه چي صداش ميزنه؟

 خلاصه از اون دسته حرفايي كه تو صندوق هيچ عطاري پيدا نميشد .  پچ پچايي كه هيچوقت تمومي نداشت.اما هميشه تو اينجور موقعيتا تا مادرم چشمش به من ميخورد از زناي محل ميكند و چند قدمي به بدرقم ميمومد امروز هم تا منو ديد فورا از جاش بلند شد و با لبخند به استقبالم اومد ولي امروز ميدونستم مادر به عادت هميشه اينكار و نميكرد بلكه حتما ميخواست با شنيدن خبر حتمي قبولي من به همسايه ها فخر بفروشه و در ادامه حرفها و تعريف و تمجيداي بسيار كه خودش بخودي خود ميومد و همسايه ها با چشاي بق زده مات و مبهوت تعريفاش ميشدن.

- سلام مامان

سلام عزيزم؟

حتي سلامش هم برا م بوي پرسش داشت منم چون ميدونستم چي ميخواد بشنوه طفره رفتم و خودمو زدم به ناراحتي.

-چي شده مادر؟

- هيچي مامان اصلا حوصله حرف زدن ندارم سرم داره از درد ميتركه.

- حتما مال آفتابه بري داخل يه كم باد كولر بخوره بهت سردردت هم خوب ميشه. خب تعريف كن ببينم چي شد؟

- چي ...چي شد؟

- اذيت نكن مگه نرفته بودي كار نامه بگيري...چي شد؟ جواب چي بود؟ قبول شدي؟ چرا هيچي نميگي؟

-قبول؟...آره قبول شدم.

-همين قبول شدم...هيچ مخلفات ديگه اي نداره...قبول خشك و خالي...من به همسايه ها چي بگم؟

-هيچي...مادر مگه همه منتظر خبر قبولي نبودن...قبول شدم ديگه.

اخماش تو هم رفته بود ميدونم چه انتظاري داشت...دوست داشت باخبر شاگرد اولي من جلو در و همسايه پز بده و فخر بفروشه. نميخواستم دلشو بشكونم و بيشتر از اين منتظرش بذارم كمي كه ازش دورشدم برگشتم و با لبخند بهش گفتم: اگه دانشجو بودم الان بورسيه كشور خارج تو دستم بود برا بهترين دانشگاههاي دنيا اما فعلا بايد فقط بفكر كنكور باشم...كنكور نمره اول و دوم نميشناسه.

لبخند رو لباي مادرم نقش بست نگاهي به چند تا زن همسايه كه احاطه ش كرده بودن انداخت و گفت: ديدي گفتم شاگرد اول ميشه پسر خودمه از همون...

ديگه منتظر بقيه تعريف و تمجيداش نشدم اونقدر فكر و ذهنم مشغول بود كه صحبتاي شيرينش بدلم نشينه و برام مهم نباشه. فرشته تموم فكرمو مشغول خودش كرده بود دقيقا همون احساسي كه تا الان باهاش بيگانه بودم احساسي كه ميخواستمش و بهيچ وجه حاضر نبودم از دستش بدم.

نميدونم چرا ميل شديدي به نوشتن پيدا كرده بودم چيز بخصوصي نبود فقط ميخواستم بنويسم برا اينجور مواقع يه دفتر بخصوصي داشتم كه هرچي بنظرم زيبا و آهنگين ميومد توش نوشته بودم با عجله داخل اتاق سه در چهارم شدم و بدون اينكه لباسامو از تن در بيارم بسراغ دفتر دلتنگيهام رفتم هميشه تو سكوت مطلق شبا سراغش ميرفتم و بعد از يه كمي فكر رو تن سفيدش شروع به نوشتن ميكردم اما الان دستم خود بخود مشغول نوشتن شده بود:

به آسمان رو كرده ام آنجا كه آبي آسمان آبي تر از چشمان تو نيست

به سرزمينهاي دور دست سر زده ام آنجا كه هيچ دختري در نگاهم زيباتر از تو نيست

به ناشناخته ترين اضلاع وجودت سر كشيدم جايي كه معادلات رياضي مجهول ميمانند

به عمق ژرفاي درونت نفوذ كردم و آنجا را نيز نوراني يافتم تا خود را در تبلور وجودت بيابم

به تو مي انديشم كه در تنهاترين لحظات پوچي قلبم را نشانه گرفتي و در بهت گنگ و نامفهومي قلبم را باصرار تپشهايش واداشتي

بتو مي انديشم كه روزگارانم را با تو ميخواهم و با تو ميخواهم چشم از دنياي خواستنيها فرو بندم

با تو هر چه كه هست را ميخواهم و هر چه كه نيست را بدست خواهم آورد...

خطهاي دفتر دلتنگيام يكي پس از ديگري پر ميشد و كلمات خودبخود پشت سرهم رديف ميشدن هنوز بيست دقيقه بيشتر از وردم به خونه نگذشته بود كه صفحه دوم رو هم تا نيمه پر كرده بودم باورم نميشد كه به اين راحتي و بدون فكر چطور اينهمه مطلب رو پشت سر هم رديف كرده بودم اگه صداي تلنگر مادرم كه بآرومي به در ميزد تا خبر آماده بودن نهار رو بهم بگه حواسم و پرت نكرده بود معلوم نبود تا كي به نوشتن ادامه ميدادم و چقدر ميتونستم پيش برم.

بعد از نهار يه دوش گرفتم و كم كم داشتم آماده ميشدم برم باشگاه لباسامو پوشيده بودم و آماده رفتن بودم كه صداي زنگ در خونه بلند شد بسرعت در و باز كردم . به جرات ميتونم بگم شايد اين اولين باري بود كه از ديدن بابك تا اين حد خوشحال شده ميشدم خودش هم فهميده بود لبخندي زد و گفت: بازم دمت گرم ما لايق اينهمه تحويل نيستيم.

- بيا تو خودتو لوس نكن.

- مگه نميخواي بري باشگاه؟

- چرا اما تا اينجا اومدي بيا داخل...

- اي ول معرفتت داره همينطوري شامل حالمون ميشه.

- چكار ميكني مياي تو يا نه؟

- نه بيا بريم

برگشتم سمت خونه و با صداي بلند خطاب به مادرم گفتم: مامان كاري نداري؟

صداي ضعيف مادرم و شنيدم كه ميگفت: دست خدا بهمرات باشه پسرم.

تو راه تا ايستگاه تاكسي جز حرف خودمون چيز ديگه اي نگفتيم سوار تاكسي هم كه شدم جز چند كلمه هيچ حرف ديگه اي بين ما رد و بدل نشد اما بعد از اينكه از تاكسي پياده شديم بابك نگاهي به اطراف كرد و گفت:

يا آدرس و ياد نگرفته يا هنوز نيومده شايد هم نتونسته خونوادشو قانع كنه بياد باشگاه.

- چطور مگه؟

- زنگ زد آدرس باشگاه رو گرفت.

- زنگ زد آدرس باشگاه رو گرفت؟ چرا تا الان خفه خون گرفته بودي؟ الان بايد بهم بگي؟

- اي بابا مگه چي شده قرار كه نذاشته آدرس گرفته بياد ثبت نام چه ربطي به منو تو داره؟ منم خواستم ببينم اومده يا نه؟ همين.

بابك كفرمو بالا آورده بود ديگه جوابشو ندادم تا اتمام ساعت خانوما بيست دقيقه ديگه باقي مونده بود بهمين خاطر اجازه نداشتيم بريم تو سالن باشگاه مجبور بوديم اين بيست دقيقه رو همين دور و برا پلاس بشيم تا نوبت ورود آقايون رو كه بوسيله يه تابلو اعلام ميشد و بزنن دم در بريم داخل.

يه گوشه اي نزديك در باشگاه ساكم و گذاشتم رو زمين و بديوار تكيه دادم هنوز خودمو درست و حسابي با اين طرز ايستادن مچ نكرده بودم كه بابك با دست زد به پهلوم: بابا خيلي خوش قوله.

سرمو كه برگردوندم ديدم نگاه بابك بسمت در باشگاه ميخكوب شده بيچاره حق داشت فرشته با يه دختر ديگه كه تقريبا همسن و سال خودش بود و شباهت زيادي هم بخودش داشت جلوي در باشگاه بما زل زده بود. بازم مثل هميشه دست و پامو گم كرده بودم حركات و رفتارم بنظر خودم خيلي مسخره شده بود كه اصلا خنده دار نبود. بابك سرش و بعلامت سلام به سمت دخترها تكان داد و آنها هم اين عمل و تكرار كردند و در ادامه دوباره اشاره اي به دخترها كرد و بعد از آن گفت: ساك و بردار دنبالم بيا.

و بسمت پارك مجاور براه افتاد. مثل بچه هاي اول دبستاني چشم و گوش بسته و رام حرفاي بابك بودم و دنبالش راه افتادم.

- برگرد ببين دارن ميان؟

- كي من؟

- آره برگرد ببين دخترا دارن ميان يا نه؟

شايد اين سخت ترين كاري بود كه بابك از من خواسته بود تا انجام بدم چيكار بايد ميكردم بي اختيار بياد بند فلزي ساعتم كه هميشه شل بود و باز ميشد افتادم دستمو كه تكون دادم فهميدم دوباره بندش باز شده زحمت زيادي نكشيدم تا ساعت بيفته رو زمين براي برداشتنش كه خم شدم رنگم پريد دخترا هر دوشون داشتن ميومدن با عجله ساعت و برداشتم و خودمو به بابك رسوندم.

- دارن ميان...دارن ميان.

- خوبه ديگه برنگرد...فقط دنبالم بيا.

چند دقيقه بيشتر نگذشت كه بابك وارد پارك شدو بعد از پشت سر گذاشتن چندتا پيچ و خم پارك يه گوشه اي ايستاد.

- همينطوري كه حرف ميزنيم چشمت باز باشه مامورا نيان.

- من تا حالا از اين كارا نكردم.

- منم دفعه اول از اين كارا نكرده بودم...اما اين مسئله ايجاب ميكنه كه اين ملاقات اولين بارت باشه ولي آخرين بار نباشه.

دخترا كه رسيدن خيس عرق شده بودم سلام كه كرد تموم وجودم لرزيد تقريبا با حركت سر و بسيار آروم جوابشو دادم. بابك كه شروع به صحبت كرد انگار كه راحت شده بودم نفس عميقي كشيدم.

- سلام من بابك هستم اينم دوستم حسينه كم حرف و بسيار خجالتيه شايد باورتون نشه اما اين اولين باريه كه ميخواد با يه دختر صحبت كنه...كه فكر نكنم از نظر شما مشكلي باشه كه من طرف صحبتتون باشم.

- اتفاقا منم تقريبا همين خصلتا رو دارم.

- خوبه پس خدا خوب در و تخته رو با هم جور ميكنه.

- ميبخشيد آقا حسين فضوليه...قبول شدين.

نفسم داشت بند ميومد انگار از يه دوندگي چند صد كيلومتري فارغ شده بودم و نفس نفس ميزدم زبونم بند اومده بود با وجود اينكه جواب سوالش بسيار راحت بود اما باور اينكه بتونم خيلي راحت جوابش و بدم سخت بود... تنها چيزي كه الان احتياج داشتم اين بود كه بابك به كمكم ميومد و حداقل تو اين اولين جلسه بحراني جواب سوالش و ميداد...اما معلوم بود داره بدجنسي ميكنه...نگاه التماس آلودي بهش انداختم...ولي او داشت پوز خند بهم ميزد...چشمام و بستم و از لج بابك هم كه شده بود سعي خودمو و كردم و گفتم: بله با اجازتون.

بار بزرگي از رو دوشم برداشته شده بود احساس ميكردم ميتونم به تموم سوالاش جواب بدم احساس بسيار خوبي بود.

- تصميم داريد تو كنكور شركت كنيد؟

كمي مكث كردم و در حالي كه نگاهمو به بابك دوخته بودم گفتم: بله...حتما.

در اين لحظه بابك بحرف اومد و با بدجنسي خاص خودش كه كمي تمسخر هم چاشنيش كرده بود گفت: اي بابا

چرا ادامه نده...اون حتما تو كنكور شركت ميكنه و مثه الان نمره اول ميشه.

- نمره اول؟

- اره بابا ...حسين با معدل بيست نمره ممتاز دبيرستان شده...بقول خودمون خرخون خرخنه.

چيزي نگفتم سرمو پايين انداختم دستمو و تو جيبم فرو بردم تا ساعتمو كه تو جيبم گذاشته بودم و در بيارم. شيشه ساعتم شكسته بود و به عقربه ساعت گير كرده بود. خيلي دوست داشتم به نحوي اين ماجرا فيصله پيدا ميكرد.

بابك دوباره به حرف اومد و گفت: فرشته خانوم شما ميتونيد هر وقت خواستيد زنگ بزنيد تا من فورا به حسين بگم...خونمون تقريبا نزديكه.

- بله حتما...من امروز با سيما دختر عموم تو باشگاه ثبت نام كردم...

- شما هم به ورزش رزمي علاقه داريد.

- راستش نه...فقط ميخواستم...بهونه اي برا بيرون اومدن داشته باشم...

- اما حسين عاشق ورزشاي رزميه...چهار ساله كه داره كار ميكنه... ميتونه حتي براي كسب مقام قهرماني هم پيشقدم بشه ولي ميگه هنوز روحيه قهرماني ندارم...مسخره نيست؟

- نه اصلا...بنظرم جالبه...

با وجود اينكه از حرف بابك دلخور شده بودم اما با جواب فرشته آروم شدم فرشته نگاهي به ساعتش انداخت بي مهابا پرسيدم: ساعت چنده؟

لبخندي زد و گفت: چهار تكميله

فورا از جا پريدم: مي بخشيد كلاس شروع شده من تا حالا غيبت نداشتم اگه اجازه بدين مرخص ميشم.

- خواهش ميكنم...بفرماييد

ساك دستيمو كه برداشتم نگاهي به بابك انداختم...اما معلوم بود نميخواد با من برگرده خداحافظي كه كردم فرشته يه قدم به طرفم اومد و گفت: بازم مياي؟...اينجا ميبينمت؟

از اينكه ميديدم با اين سوالش ميل و اشتياق خودش و براي ديدار مجدد داره نشون ميده خوشحال بودم راستش قند تو دلم آب ميكردم...سرمو پايين انداختم و گفتم: اگه شما بخوايد حتما ميام.

با اين حرف لبخندي رو لباش نقش بست و من كه از شرم سرخ شده بودم در حالي كه فكر ميكردم روي ابرها  راه ميرم بسمت باشگاه براه افتادم.

[+] نوشته شده توسط حسین طاهرزاده در 20:45 | |

مطالب پيشين