

براي تبادل لينک ابتدا لينک مارو بانام:دلتنگی بسه وقت عاشق شدنه - فرشته ای روی زمین-6 در
وبلاگ ياسايتتان قراردهيد ،
سپس از طريق فرم نظرات به ما خبر دهيد تاما هم اين کار رو براي شما بکنيم.
فروردین 1387
اسفند 1386
مهر 1386
شهریور 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
آنچنان رفتم که خود میخواستم
هرچه گفتم جملگی از عشق خاست
جز حدیث عشق گفتن دل نخواست
حکمت این عشق از دلدادگیست
عشق بی دلدادگی دیوانگیست
گر در این راه طلب دستم تهیست
عشق من پیش دلم شرمنده نیست
خشكم زده بود بجرات ميتونم بگم اگه دست و پاهام حركت ميكرد اون لحظه از حركت افتاده بود. جز اينكه گه گاهي نيگاش كنم هيچ حرفي برا گفتن نداشتم . مرد هيكل دار و چهارشونه اي بود خيلي متين و جدي بنظر ميرسيد...حتي جرات نيگاه كردن به بابكو هم نداشتم...تو سكوت خفه كننده اي فقط نگاهم ميكرد...چشماش برق خاصي داشت كه نشون از جديتش بود. كمي جابجا شد و خودشو سمت چپ تخت خواب...كنار دستم كشوند . نيگاهي از روي بي تفاوتي به تخت پيرمرد كنار دستم انداخت و پرسيد: اين بيچاره چشه؟
انگار زبونم بند اومده بود...چند لحظه اي به سكوت گذشت تا اينكه بابك با دستپاچگي شروع به صحبت كرد:
ا...ميبخشيد دخالت ميكنم...آخه حضورتون خيلي ناگهاني بودش...من...من بابك هستم بابك معصومي دوست حسين آقا...راستش در مورد اين پيرمرده ما هيچي نميدونيم...از وقتي اينجا هستيم اين بنده خدا به همين حال و روزه...حتي دكترا هم كمتر از بقيه بهش سر ميزنن...
- خب پس بابك شما هستين...راستي شما پسر ارشد دكتر معصومي نيستين؟
رنگ از روي بابك پريده بود...با اون همه بلبل زبوني طفلكي لال شده بود و بمن نيگاه ميكرد...درست گفته بود پدر بابك آقاي دكتر معصومي از استاتيد خوب رشته كالبد شكافي تو دانشكده پزشكي شيراز بود و مادرش هم استاد تاريخ ادبيات زبان فارسي تو دانشكده ادبيات...هردوي اونا آدماي تحصيلكرده و فهيمي بودن كه بجز درس مطلق از بابك هيچ چيز ديگه اي انتظار نداشتن كه متاسفانه بابك به اين مسئله اصلا اهميتي نميداد...و با وجود امكانات مالي بسياري كه در اختيار داشت كمترين توجه ممكنو به درس و مدرسه نشون ميداد.
- بهر حال متاسفم شما رو تو اين وضعيت ملاقات كردم سلام مخصوص اينجانب و خدمت ايشون برسونيد...من دكتر شاهپسندي هستم...فارغ التحصيل رشته طب هسته اي از دانشگاه سوربن فرانسه تقريبا نزديك به پنج ساله كه به ايران اومدم و مشغول تدريس دانشجوهاي اين رشته ام...فرشته تنها دخترمه...راستش تنها اميد زندگيمه...تنها چيزيه كه تو زندگي بهش اهميت ميدم... بي رو درواسي بگم ميخوام تو تمام مراحل زندگيش موفق باشه و مدارج عالي تحصيلي رو بگذرونه...نميخوام الان خواسته يا نا خواسته كه با شما آشنا شده تو زندگي حال و آيندش تغييري ايجاد بشه...و از درس و ادامه تحصيل عقب بمونه...هنوز برا شما وقت بسياره...عشق و عاشقي هم سن و سال مخصوص خودشو داره...هميشه تو اين جور مواقع يه كم فكر و انديشه به هيچ جاي آدم برنميخوره...اينا رو گفتم كه الگوي كار دستت باشه اگه عاقل باشي و بفهمي چي ميگم كه هيچ...باور كن از هيچ كمك مادي و معنوي برا سر و سامون گرفتنت دريغ نميكنم...اصلا فرض ميكنم پسر خودمي...اما در غير اينصورت...با تمام قوا در مقابلت ميستم و از انجام هيچ كاري هم فرو گذار نخواهم بود...بهتره متوجه جا و موقعيت خودت باشي...تو بهيچ وجه بدرد اون نميخوري حداقلش الان وصله جور اون نيستي...شكر خدا امسال هم تونست با نمرات بسيار خوب سال سوم رو هم پشت سر بذاره...دوست دارم برا سال چهارم دور و برش نباشي تا بتونه تموم هوش و ذهنشو به درس و مدرسه بسپاره اگه موفق بشه با نمره و رتبه بالا اين مرحله رو هم پشت سر بذاره براش بورسيه ميگيرم برا ادامه تحصيل ميفرستمش خارج از كشور...البته هميشه اين خواست خودش بوده كه برا ادامه تحصيل به فرانسه يا انگليس بره و مدارج دانشگاهي رو تو دانشگاههاي اونجا بگذرونه...پس ميتوني اگه واقعا دوستش داري بزرگترين كمك ممكنه رو بهش بكني و بي سر و صدا از زندگيش كنار بري.
سكوت عميقي تموم فضاي اتاقو فرا گرفته بود حتي صداي عبور و مرور ملاقاتي ها رو هم تو سا لن نميشنيدم...پشت سر هم حرف زده بود حلاجي تموم اون حرفا تو ذهنم احتياج به وقت داشت كه نداشتم...هيچ جلمه تو ذهنم وجود نداشتم...ميترسيدم با يه حرف نسنجيده اوضاع رو از اونچه بود بدتر و بدتر ميكردم بابك هم بي حركت و متفكر ايستاده بود...دكتر شاهپسندي كه جو رو مناسب ديده بود از جا حركت كرت و بقصد بيرون رفتن از اتاق خطاب به بابك گفت: ميبخشيد ميتونم چند لحظه بطور خصوصي با شما صحبت كنم...بابك نگاهي به من انداخت و در سكوت بدنبال دكتر براه افتاد در آخرين لحظه دكتر بآرامي بروي پاشنه پا چرخيد و گفت: تموم اين حرفها رو از جانب يه پدر شنيده باش و بعنوان يه دوست تجزيه و تحليل كن...اميدوارم اونقدر عاقل باشي كه راه درستو انتخاب كني.
از اتاق كه خارج شد نفس راحتي كشيدم...احساس خفگي كه از حضور دكتر شاهپسندي بمن دست داده بود از بين رفته بود و در حال تنفس شديد هواي اتاق بودم خيلي سعي كردم تا به حرفهاي دكتر فكر كنم اما نميشد و تنها مانعش چهره فرشته بود كه بيكباره تموم افكارمو بهم ميريخت و دوباره برميگشتم سر پله اول...تقريبا از خروج دكتر نيم ساعتي گذشته و كم كم زمان عيادت ملاقات كنندگان هم بسر رسيده بود...هنوز داشتم با خودم كلنجار ميرفتم كه احساس كردم يه نفر داره از كناره در اتاق دزدكي نگاهم ميكنه ...كمي خودمو جابجا كردم تا بهتر بتونم شخص مورد نظر رو ببينم...نميدونم چرا امروز بايد اينهمه حادثه غير مترقبه برا من يكي پيش بياد كه تن و بدنمو بلرزونه و از خود بيخودم كنه...شخص مورد نظر كسي نبود بجز فرشته...وقتي فهميد كه متوجه حضورش شدم... كمي بيشتر خودشو نشون داد و با خجالتي آميخته به ناراحتي گفت: سلام...راستش نميخواستم ناراحتت بكنم...اما بايست ميديدمت...
-نه...بفرماييد... اصلا مهم نيست...باور كنيد خيلي بموقع اومدين خيلي بوجودتون احتياج داشتم...خوشحالم اومدي.
لبخند زيبايي رو لبش نقش بسته بود...خدا انگار تو چهره اين دختر هيچي كم نگذاشته بود همه چي سر جاي خودش با دقت خاصي چيده شده بود انگار تو خلقت فرشته از جنس ديگه اي استفاده كرده بود و با حوصله تر دست بخلقت زده بود...تو همين فكرا بودم كه فرشته اومد داخل و خودشو كنار تخت خوابم ايستاد:چه بلايي سر خودت آوردي؟
با وجودي كه از هنگام رفتن دكتر فكرم خيلي مشغول شده بود اما با ورود فرشته همه رو بدست فراموشي سپردم و با لبخندي در جواب گفتم: آخه كدوم آدم عاقلي از پشت بخودش چاقو ميزنه و خودشو عيلون و ويلون بيمارستان ميكنه...تازه دست و پاي خودشو هم از كار ميندازه.
لبخند فرشته رو لباش خشك شده بود و دوباره رنگ غصه بخودش گرفته بود...اما خيلي زود دوباره بخودش مسلط شده و گفت: پدرم اينجا بود نه؟...من باهاش صحبت كردم...اون آدم با شعور و فهميده اي...از نظر فرهنگي هم خيلي بالاست...جريان تو رو با شوق و علاقه گوش داد حتي گفت حاضره در رابط با بورسيه تحصيلي خارج از كشور هم كمكت كنه...ميدونستم خيلي ماهه...
بيچاره از صحبتهاي پدرش هيچ خبر نداشت...نميدونست چه حرفهاي تو اين اتاق چهار ديواري گفته شده دوست داشتم بهش ميگفتم كه پدرش شايد با اين نيت اومده اما حرفهايي غير از اينا زد و رفت...بايد ميفهميد كه پدرش بقصد عيادت نيمومده بلكه اومده بود تا حرفهاي تحقير آميزشو بارم كنه و بره و در آخر سر هم بگه كه بايد دخترشو ترك كنم...بايد بهش ميگفتم: ببين فرشته پدرت اينجا بود تا...
- سلام تو اينجايي فرشته؟
- سلام بابك باور كن با وجود اينكه قول داده بودم اما دلم طاقت نياورد...ميخواستم فقط ببينمش حالا تو هر وضعيتي كه بود فرق نميكرد.
- من همين الان از پدرت جدا شدم...واي عجب مرديه...
- خوبه يا...
- عالي...واقعا صحبتاش بدل ميشينه...
بابك نگاهي بمن انداخت و ناراحتي منو از صورتم فهميد و بسرعت جهت عوض كردن موضوع گفت: خب مثل اينكه وقت ملاقاتي تمومه...تو هم الان پدرت ميره خونه...شايد اگه ببينه نيستي شك بكنه...
-شك بكنه؟ هرگز تنها چيز كه اون از من نميپرسه اينه كه كجا بودم و با كي بودم؟
- من نگفتم بپرسه گفتم شك بكنه.
_آره بهتر ديگه بريد منم يه كم درد دارم ببينم ميتونم يه ساعتي چرت بزنم يا نه؟
فرشته هنوز لبخند زيبايي رو لباش بود معلوم بود كه دوست نداره باين زوديها اونجا رو ترك كنه داشت با خودش كلنجار ميرفت...اما بلاخره بحرف اومد و گفت: با وجودي كه دوست داشتم بيشتر بمونم اما بايد برم تو هم استراحت كن تا زودتر خوب بشي...اومدي بيرون يه جشن كوچيك سه نفره ميگيريم بايد قول بدي ديگه تو شب تاريك با كسايي كه نميشناسي درگير نشي...خب خداحافظ...فردا ميبينمت...
-فردا؟
- آره ...فردا...ميخوام هر روز بيام عيادتت...
- آخه شايد پدرت متوجه بشه هر روز سر اين ساعتا مياي ملاقات...مهم نيست متوجه بشه...بهتر الان كه موضوع رو ميفهمه...متوجه ميشه تا چه حد برام اهميت داري...باي
-خدافظ...
با لبخند بدرقشون كردم ...خيلي جلو خودمو گرفته بود تا دردي رو كه از چند لحظه پيش تو پشتم احساس كرده بودمو بروز ندم...
- بابك راستي سر رات به پرستار بگو يه سر به اينجا بزنه
- باشه الان ميرم
بسرعت از فرشته جدا شد و فرشته بجاي اينكه از اتاق خارج بشه دوباره به اتاق برگشت و بسرعت دست راستمو تو دستش گرفت...گرم شدم بودم انگار كوره اي بود كه داشت تموم حرارتشو به وجودم منتقل ميكرد
احساس كردم عرق كردم و مطمئن بودم صورتم سرخ شده...
- شبا برات دعا ميكنم...ببين با خودت چي كردي...اگه حتي ذره اي بفكر من بودي...
هنوز حرفش تموم نشده بود كه پرستار بهمراه بابك سر رسيدن بسرعت دستش و از دستم بيرون كشيد و پشت قاب در از نظر ناپديد شد و بابك هم دستي تكون داد و رفت.
[+]
نوشته شده توسط حسین طاهرزاده در 12:46
|
|