تبليغاتX
دلتنگی بسه وقت عاشق شدنه - حادثه خبر نميكند
تصـــــــوير مرتبط

كربلاي حسين عليه السلام

منوي کاربري

Make Your HomePage    Send Email To Admin    Add to Favorites

پيغام مدير : با سلام اميدوارم از مطالب وبلاگ راضي شده باشيد

با تشکر   

لينك دوستان
?زيباترين قالبهاي وبلاگ? بهترین وبلاگ تفریحی
دانلود آهنگهاي جديد روز دنيا
بزرگترين كتابخانه الكترونيك ايران
دانلود نرم افزارهاي صوتي و تصويري
ثبت لينك
بهترين عكسها
عصرونه
كدهاي جاوا
::به اين ميگن حال واقعي::

براي تبادل لينک ابتدا لينک مارو بانام:دلتنگی بسه وقت عاشق شدنه - حادثه خبر نميكند در وبلاگ ياسايتتان قراردهيد ،

سپس از طريق فرم نظرات به ما خبر دهيد تاما هم اين کار رو براي شما بکنيم.

چت بامديـــــر
جستجوگر

Google
  
            
     در كل اينترنت
     در اين سايت

آرشيو
طراح قالب
حادثه خبر نميكند

 

همه جا تاریک بود نمیدونم تاریکی بود یا چشامو بسته بودم اما هر چی بود میلی برای برهم زدن این تاریکی و ورود به روشنایی نداشتم...

تموم وجودم درد میکنه اما حتی حس فریاد زدن هم ندارم بی حسی و بی حالی مطلق تموم وجودمو فرا گرفتم هیچ صدایی جز صدای مقطع بوق خفیف یه دستگاه مثه دستگاه ضربان قلب شنیده نمیشه...بوی الکل همه جا هست انگار که یه جا بسته شده باشم قدرت هرگونه حرکتی رو از دست دادم یه چیزی تو دهنمه مثه لوله هر از گاهی بکار میفته و دهنمه خشک میکنه سردرد بسیار شدیدی دارم داره دیونم میکنه اگه بتونم باهاش کنار بیام شاید باز بتونم با همین چشم بسته بخوابم...یه صدای پای خفیف به صداهایی که میشنیدم اضافه شد اما اونم ازمن دور میشد و بازم سکوتی بود که برام بی مفهوم جلوه میکرد!

* * *

- مهندس مطمئن باش تموم چیزایی که لیست کرده بودین تهیه کردم...دیروز تا نزدیکای ساعت نه شب داشتم از اینور و اونور وسایل و ابزاری و رو که سفارش داده بودین میخریدم

-ایرادی نیست نمیخوام اونجا میریم سرپرست کارگاه غر بزنه بگه چرا وسایل درخواستی رو تهیه نکردین...

-نترسید...بیخود میکنه حرفی بزنه...همینه که هست...اما با این وجود خیالتون راحت باشه

فقط یادم بندازید قبل از اینکه از شهر خارج بشیم یه چیزایی برا صبحانه و نهار خودمون بگیریم.

-صبحونه که ایرادی نیست اما نهار که اونجا هست.

- راستش مهندس زیاد دلم بر نمیداره از دست این آشپز شرکت چیزی بخورم یه جورایی قیافشو که می بینم دلم از غذا خوردن برمیگرده.

-ای بابا دلت پاک باشه جعفر آقا وگرنه غذاها فقط مزه اشون فرق میکنه همشون قابل خوردن هستن.

-راستش مهندس موندم شما کجا درس خوندین و چطور لیسانس گرفتین

-چطور مگه؟

-نه خدای نکرده قصدم توهین نیستا...منظورم اینه با کارگرا مهربونید و تو قید و بند ریزه کاریها نیستین کارگرا هم که قربونشون برم بیشتر از همه فقط از شما حرف شنوی دارن باهاشون می شنی و میخوابی و میخوری و بلند میشی...موضوع چیه؟

-راستش آقاي جعفري فلسفه من تو کار و کارگاه دوستیه بنظر من آدم اگه شخصیت داشته باشه برای دوستی حاضره هر کاری کنه مقام و جا سر جای خودش اما بنظر من بعضی جاها کاری که دوستی و محبت میکنه هیچ زور و دستوری نمیتونه به انجامش برسونه بخاطر همینه که قبل از هر چی با زیر دستام دوست هستم تا رئیس...و این برام ارزشش از هر چیز دیگه اي بالاتره راه خودمو میرم البته تا وقتی كه کسی از دوستیم سو استفاده نکرده مشکلی نیست اما خدای نکرده اگه کسی به فکر سواستفاده از این حسن نیت بیفته بدجوری باهاش برخورد میکنم

-آره وصف بدخلقیاتونم بگوشم خورده...خیلی خب اگه میخوایم نهار اونجا باشیم باید بریم که کم کم داره ساعت شیش میشه

کلا" آدم خوب و نرمالی بود یه دو سه ماهی میشه که استخدام شرکت شده مرد میان سال و مسن دنیا دیده ایه بهش اعتماد کامل دارم پنج تا بچه داره و بازنشسته ارتش بوده تو بعضی از کارا هم باهاش مشورت میکنم یه تنه همه کارای تدارکات شرکت و میچرخونه

-راستی ديروز پولو حواله کردی؟

-بعله اولین کاری که کردم پولو حواله کردم که دیگه صدای غروغر سرپرست کارگاه و نداشته باشیم

- نه اون بیچاره هم باید جوابگوی زیر دستاش باشه کم که نیستن ماشالله بیست نفر شدن...

-دیگه کی اضافه شده؟

-راننده بلدوزر و یه کمکی و سرویش کارش

-خوبه والله هرکی از خونونه و خونوادش رونده و مونده میشه شما میارینشون سر کار

-ای با با آقای جعفري اینا که دیگه نیروی متخصص هستن

-من نمیدونم فقط الکی دور و بر خودتونو شلوغ پلوغ نکنید

-نخیر شما ناراحت نباش الان میری می بینی الکی شلوغ پلوغ نیست...فقط یادت باشه...صبرکن همینجا جلو این سوپری بایست یه مقدار خرت و پرت برا صبحونه بگیریم

- چشم...چند لحظه صبر کنید...ای با با مثه اینکه دیگه کسی به چراغ راهنما هم اهمیت نمیده

خورشيد داشت كم كم از سمت شهرستان ميناب خودشو بالا ميكشيد هوا خوب بود اما رطوبت خيلي زياد بود وقتي در ماشين باز ميشد انگار يه سطل آب ريختن روت خيس خيس ميشدي زياد طول نكشيد كه سرو كله آقاي جعفري پيداش شد با يه كيسه پلاستيك بزرگ .

-بفرما اينم يه صبحونه دو نفره انرژي زا نميدونم چرا بعضي از اين فروشنده ها زورشون مياد فاكتور بدن...

-شايد فكر ميكنند يه چند قلم جنس برا صبحونه ارزش فاكتور و نداشته باشه.

-آره حتما همين فكرو ميكنند وگر نه... بگذريم مهندس...زحمتشو ميكشي يا بزنم كنار

-تا آمادش ميكنم ميتوني به رانندگيت ادامه بدي

در حين اينكه خمير نون باگتها رو در مياوردم و لقمه ها رو آماده ميكردم هيچ حرفي بين ما رد و بدل نشد...اين جاده هميشه شلوغ بود و پر برخورد ولي مدتيه كه دو بانده شده بود و از تصادفهاي منجر به مرگ تا حد زيادي كم شده بود و اين جاي شكرش باقي بود كه اداره راه و ترابري تازه بعد از سالها بفكر راه چاره افتاده بود تا فكري بحال وضع نابسامان اين جاده پر حادثه بكنه بهرحال تازه اول راه بوديم بين راه هيچ سالن غذاخوري يا جايي كه بشه ايستاد و صبحونه رو خورد وجود نداشت بنابراين مجبور بوديم حتما صبحونه رو تو ماشين و در حين رانندگي بخوريم...

-خدا بخواد امروز هوا خوبه...اما شرجي زياده

-بذار يه كم از بندر دور بشيم شرجي كم ميشه... و وقتي كه به معدن برسيم هوا گرم و كاملا خشك ميشه

دو ساعت ونيم بيشتر راه نيستا اما ببين چقدر رو آب و هوا تاثير داره

-آره قدرت خداست... ميخواي لقمتو بدم.

-نه شما بخوريد من بعد ميخورم

-اوكي

يه چاي گرم برا خودم ريختمو و شيرينش كردم نون و پنير و با چاي شيرين و خيلي دوست دارم.

-ميخوايد آرومتر برم تا صبحانتونو بخوريد؟

-راحت باش من كار خودمو ميكنم

خورشيد ديگه كاملا بالا اومده بود جاده رفت خلوت بود اما باند برگشت خيلي شلوغ بنظر ميرسيد مناظر بيرون يكي پس از ديگري بسرعت از جلوي چشمامون فرار ميكردن چند تا شتر ميون درختاي بي عار آروم آروم نشخوار ميكردن و يك چوپان زن با نقاب سنتي بروي چهره بدنبالشون روان بود هنوز به پل اول نرسيده بوديم بعد از پل اول به اولين دهكده هاي بين راه برخورد ميكرديم هيچ حرفي بينمون رد و بدل نميشد سكوت بامزه اي بينمون حكم فرما بود نميدونم هميشه دوست دارم حين سفر ساكت باشم تا بتونم تو ذهنم يه چيزايي از ديده هامو سر هم كنم و يه نكته هايي رو هم بخاطر بسپرم تا بتونم از ميون اونا چيزي بنويسم و به دوستاي وبلاگيم ارائه بدم تو سكوت به خيلي چيزا فكر ميكنم به خودم به كسايي كه ميشناسم و به كسايي كه دوستشون دارم ...تكون نسبتا خفيفي رشته افكارمو پاره كرد...نگاهي به آقاي جعفري انداختم.

-چيزي نيست مهندس جون...به جاده هاي اينجا كه بايد عادت...

هنوز حرفش تموم نشده بود كه ماشين با تكون و صداي شديدي از زمين بلند شد

-يا ابوالفضل...وااااااي

-يا خداااااااااااااااا

سرو صدا و تكونهاي بسيار...دست آقاي جعفري محكم به صورتم اصابت كرد درد بسيار شديدي وجودمو فرار گرفت و صورتم خيس شد...هنوز ماشين بشدت در هوا و زمين پيچ و تاب ميخورد و هردو با هر چرخش و اصابت ماشين بزمين بيشتر آسيب ميديديم... تا اينكه ماشين با اصابت به چيز محكمي آروم گرفت...تموم وجودم درد ميكرد بادرد فراوان سرم بسمت آقاي جعفري برگردوندم و بخيال اينكه صداش ميكنم سعي بيهوده اي داشتم

آقاي جعفري تكون نميخورد و از سر و گوشش خون بيرون زده بود وحشت سراپامو فرا گرفته بود...چرا تكون نميخورد؟

نميتونستم تكون بخورم سقف ماشين تقريبا بسرم چسبيده بود و خورده شيشه هاي روي صورتم آزارم ميدادن...صداي بوق ماشين هم به وحشتم افزوده بود...بسختي نفس ميكشيدم و مايع گرم و شور مزه اي رو تو گلوم احساس ميكردم...شديدن به كمك احتياج داشتم...اما صدام در نمي امد...گرد و خاك همه جا رو فرا گرفته بود...احساس ضعف تمام وجودمو فرا گرفته بودو تنها چيزي كه توي گوشم باقي بود صداي بوق ممتد ماشين بود و ديگر هيچي نفهميدم...

* * *

هنوز سرم درد ميكنه چند لحظه پيش با صدايي سعي كردم بارومي چشمامو باز كنم اما موفق نشدم...قادر نبودم هيچ حركتي بكنم اما متوجه شخصي بودم كه داشت دور و برم ميچرخيد و با لمس دستم و سوزش آمپولي كه بدستم فرو ميرفت دوباره از هوش رفتم.

* * *

- كي بهوش اومد؟

- بمحض اينكه بهوش اومد صداتون كردم فكر كنم يه دو سه دقيقه اي ميشه

دستي پلك چشمامو باز كرد تصوير مشخصي نبود يه سياهي و نوري كه بواسطه يه چراغ قوه كوچك آزارم ميداد.

-خوبه بگيد يكي از بستگانش بياد

-فقط دوستاش هستن

-باشه به يكيشون بگيد بياد تا براش نسخه بدم

-چشم دكتر

باد خنكي صورتمو نوازش ميكرد و بوي الكل و مايع ضد عفوني همه جا به مشام ميرسيد

-سلام آقاي دكترمن آرش هم شريك و هم دوست آقاي طاهرزاده هستم

-سلام جانم يه نسخه براتون مينويسم كه بايد از بيرون تهيه كنيد

-بله آقاي دكتر حتما

-فاميل يا بستگان نزديك ندارند كه خبرشون كنيد چون حال زياد مساعدي ندارند شايد تو بيست و چهار ساعت آينده احتياج به عمل مجدد داشته باشند

-آقاي دكتر يه بار عمل شدن

-بله ميدونم اما تموم ريه شون پر از خون شده بود اين عمل الزامي بود وگرنه خفه ميشدن...الانم بايد بخاطر شكستگي كتفشون عمل بشن و چيزاي ديگه كه بعدا براتون شرح ميدم

-بله متوجه هستم اما ايشون فاميل يا بستگان خاصي رو ندارن پدر و مادرشون كه برحمت خدا رفتن خواهرو برادري هم ندارند فقط يه دختر كوچولو دارن كه با همسرش تو شهرستان زندگي ميكنه...و متسفانه از همسرشون هم كه جدا شدن

-خب بهر حال شما بايد با بيمارستان همكاري لازم رو داشته باشيد

-بله آقاي دكتر از نظر خرج و مخارج بيمارستان نگران نباشيد من خودم تموم هزينه ها رو تقبل ميكنم

-خب پس مشكلي باقي نميمونه..اما ميتونيد بخاطر اينكه براش اتاق خصوصي گرفتين...شبا يك نفر پيشوش بمونه.

-بله آقاي دكتر ترتيبشو ميدم...با اجازتون من برم داروها رو تهيه كنم

-خواهش ميكنم بفرماييد

-پرستار لطفا دو سي سي.....به سرمشون اضافه كنيد

-چشم آقاي دكتر

و دوباره صداي پايي كه دور ميشد و صداي بلندگوي بيمارستان كه ميگفت: دكتر مصلحي به سرپرستي اتفاقات...دكتر مصلحي به سرپرستي اتفاقات

* * *

-سلام...پيرمرد...تو كه همه ما رو ترسوندي

-سلام

-چطوري؟

-بد نيستم يه كم درد دارم

-صبركن پرستارو صدا بزنم

-نميخواد

-چي نميخواد بپا گذاشتن برات تا بهوش اومدي خبرشون كنه

آرش كه بيرون رفت سعي كردم يه كم جابجا بشم...اما هر سعي كردم نتونستم...فقط احساس درد بيشتراز تكون خوردن منصرفم كرد . دو سه دسته گل قشنگ رو ميز دو طرفم بچشم ميخورد احساس آرامش خاصي به آدم دست ميداد تا حالا كسي برام گل نياورده بود اول پرستار بخش و سپس آرش بداخل اتاق آمدند.

-سلام...حالتون چطوره؟

-ممنونم خانم بد نيستم فقط نميتونم تكون بخورم

-ميخواي با اين همه جاي شكسته تو بدنت تكون هم بخوري

-تا كي بايد اينجا باشم؟

-تا وقتي كه دكتر اجازه مرخصي بهت بده

-دكتر كي اجازه ميده؟

-وقتي كه حالت خوب بشه

-كي حالم خوب ميشه؟

-خدا ميدونه...الان اجازه بديد من مقدمات كار و انجام بدم تا دكتر بياد...بعد هر سوالي داشتي ازش بپرس

به آرش كه نگاه كردم داشت ميخنديد و سرشو تكون ميداد

-تو كي ميخواي از اين كارات دست برداري؟

-هيچوقت

در باز شد و يه دكتر مسن با چهره اي مهربون وارد شد

-سلام آقاي دكتر

-سلام جانم...به به ميبينم مرد خوش شانس داره لبخند ميزنه

-سلام

-سلام عزيزم...حالت چطوره ...احساس بدي نداري

-نه آقاي دكتر...فقط احساس كوفتگي شديد دارمو تموم بدنم درد ميكنه

-خب طبيعيه...دو جاي سخت العلاج بدنت شكسته يكي كتف راست و چهار تا از دنده هات كه يكيش باعث خوريزي ريه شده بود چند تا شكستگي معمولي هم داري كه زياد مهم نيست...ببينم سر گيجه نداري...يا حالت تهوع...

-نه آقاي دكتر فقط سر درد دارم

-سردرد مهم نيست مال ضربه هاي واردست اما...اگه احساس سرگيجه يا حالت تهوع داشتي حتما پرستار بخش رو خبر كن

-بله چشم حتما

-فشارشون چنده...

دكتر مشغول سوالهاي تخصصي خودش از پرستار بود كه در باز شد و دوستم آرمان كه يكي از كارمنداي شركت نيز بود وارد شد

-سلام...اجازه هست

كسي جوابشو نداد اما با ديدن لبخند من و آرش وارد شد و يكراست كنار تختم قرار گرفت

-چطور اومدي تو؟

-اي بابا عزا گرفته بودم كه يهو يكي از باجناقامو ديدم...نميدونستم نگهبان اينجاست

-خوبه پس پارتي داشتي

-بله...حالتون چطوره جناب طاهرزاده...

-ممنونم بهترم...

-تو اين مدت كه نبودين حسابي همه دلتنگتون شدن

-مگه چند وقته اينجام؟

-اي بابا فقط بيست روزه تو كما بودي...امروزم روز بيست و ششمه كه بعد از اولين باري كه چشماتو باز كردي...داري حرف ميزني

بيست وشش روز بود كه من تو بيمارستان بستري بودم و تو اين مدت از اوضاع و احوال اطرافم بي خبر موندم...صحنه تصادف بارها و بارها تو ذهنم مرور شده بود و هر بار با وحشت و تاسف به پايان ميرسيد.

-راستي از آقاي جعفري چه خبر؟

هم آرمان و هم آرش هر دو ساكت شدن...و نگاهي به همديگه كردن آرش يه قدم به تخت نزديك شد و در حالي كه غم تو چشماش موج ميزد گفت:

متاسفانه آقاي جعفري چند روز پس از انتقالش به بيمارستان فوت شدن...

ديگه صداشو نمي شنيدم تصوير بگو بخندهام با آقاي جعفري مثه يه پرده عريض داشت جلو چشمام رژه ميرفت بغض غريبي گلومو ميفشرد رومو از دوستام برگردوندم ميلي به صحبت كردن نداشتم و صداي فرياد آقاي جعفري كه ميگفت يا ابوالفضل تو گوشم مي پيچيد...دست آرمان به شونم كه خورد رومو برگردوندم

چشمام پر از اشك بود و تصوير واضحي از آرش و آرمان نداشتم...آرش دستمالي از جعبه در آورد و بآرومي اشكامو پاك كرد...

- اي بابا ملاقاتي برا اين نيست كه مريض و ناراحت كنه ايشون به استراحت احتياج دارن نبايد ناراحتشون كنيد...لطفا تشريف ببريد بيرون

- ميبخشيد آقاي دكتر در مورد همكارشون كه تو تصادف باهاشون بود پرسيدن...ما هم مجبور شديم حقيقتو بهشون بگيم...

-اينجا بهتر بود حقيقتو چند روز ديگه كه حالشون بهتر ميشد ميفهميدن شما چه ميدونيد الآن چه فشاري رو تحمل ميكنه؟...بيرون باشيد آقا...لطفا بيرن باشيد

از رفتن آرش و آرمان هيچ ناراحت نشدم...واقعا احتياج داشتم كه تنها باشم...ميخواستم كمي با افكار خودم خلوت كنم...اونشب نتونستم بخوابم وتا خود صبح بيدار بودم وقتي از پنجره اتاق طلوع خورشيد رو ميديدم كمي چشمام ميسوخت بخاطر همين براي چند لحظه چشمامو رو هم گذاشتم كه صداي باز شدن درب اتاق بگوشم خورد...

- خب خب ميبينم راحت خوابيدي...همراه نداشتي؟

-نه نداشتم...

-احساس درد نداري؟

-سوال عجيبيه...تموم بدنم درد ميكنه...مخصوصا سرم

-بهر حال وظيفه دارم بپرسم...البته اين دردها طبيعي هستن...منظور من دردي غير از اين دردهاي چند روزه اخيره؟

-نه...اما باز احساس ميكنم سرم بيشتر از هر روز درد ميكنه

-به لوله توي بينيت كه دست نزدي؟

-نه جراتشو ندارم

-خوبه...بعد از صبحونه دكتر حتما ويزيتت ميكنه

پرستار خوبي بود...خيلي هوامو داشت...بدون اينكه حرف ديگه اي بينمون رد و بدل بشه اتاق رو ترك كرد...از فكر آقاي جعفري و خانواده اش بيرون نمي اومدم

ولي اونقدر خسته بودم كه وقتي چشمامو به بيرون از پنجره دوخته بودم خوابم برد.

* * *

داشتم مرخص ميشدم از روزي كه يراي اولين بار چشمامو باز كردمو فهميدم كجام نوزده روز گذشته بود كلي از رفقا و كارمنداي شركت تو اتاق و دم در بيمارستان جمع شده بودن از بس كه ازشون تشكر كرده بودمو به سوالاشون جواب دادم خسته شده بودم اما از يه طرف به همشون حق ميدادم همشون دوستاي خوب و مهربوني بودن كه بنوعي سعي ميكردن تا ناراحتي و ابراز تاسف خودشون و از اين ماجرا بيان كنند ولي نميدونم شايد اگه شما رو هم با چند خروار گچ كه بدورتون پيچيده شده بود اينور و اونور ميبردن و سوال پيچتون ميكردن حتما كلافه ميشديد...از دور ميون اون همه رفيق آرمان رو ديدم...دو سه بار صداش كردم تا خودشو از ميون ازدحام كشيد جلو و دسته صندلي چرخدارمو گرفت

-بله؟

-چكار كردي؟

فرستادم

-نگفتي كه دارم مرخص ميشم؟

-نه نگفتم...ولي فكر كنم اگه ميگفتي بهتر بود...بايد از نگراني درش ميآوردي

-ميدونم...ولي ميخوام اگه بشه خودم از تو خونه براش ميل بفرستم

-باشه من كه سر در نميارم

-برا دوستاي ديگه چطور؟

-راستش با كاراي شركت زياد وقت پيدا نميكنم برم اينترنت...با همون دو سه تا پيغام اولي كه داده بودي به دوستاي وبلاگت خبر دادم...اما بقيه رو متاسفم تو اين مدت وقت نكردم برم حالتو بهشون خبر بدم...ولي تا اونجايي كه شده فقط برا (ا- شانتي) هر وقت گفتي پيامهاتو فرستادم.

_ممنونم...نميدونم اگه تو رو نداشتم چه ميكردم؟

-هيچي اينقدر آدم اينجا دور و برت ريخته كه يكي ديگشون مياد چرخ دستي رو هل ميده...

از اينكه داشتم از بيمارستان مرخص ميشدم خيلي خوشحال بودم...دلم برا يه نت درست و حسابي و سر زدن به دوستاي اينترنتي و ديدن وبلاگهاي پر احساس و رنگارنگشون لك زده بود...ولي متاسفانه با وجود اينهمه گچ دور و برم و درد شديدي كه داشتم فكر نكنم بتونم جواب محبتهاي بي دريغشونو بدم...حداقل تا يكماه آينده تايپ حروف برام خيلي سخت و دشوار بود چون دو تا از انگشتهاي دست راستم نيز از جا در رفته بود بنابراين قدرت و ناي حركت دادنشونو نداشتم يعني به عبارتي در حدود دو ماه ديگه هم بايد با يه پرستار سر خونه سر ميكردم كه البته همگي از رفقا بودن...طرفهاي ساعت هفت بعد از ظهر ديگه كاملا خونه از هوادارها و عيادت كنند ها خالي شده بود و تونستم چند لحظه اي چشمامو ببندم...

* * *

-نميخواي بلند شي؟...چند دقيقه ديگه بايد داروهاتو بخوري

-ساعت چنده؟

-نزديك هشته

-شب؟

-اي بابا ديشب رو كه مثه جنازه خوابيدي...دلم نيومد حتي برا داروهات بيدارت كنم

-هشت صبحه؟...

-آره مگه چطور...ديشب ميخواستم برم نت...

-بري كجا؟

-برم تو اينترنت

-بابا فارسي خودمون صحبت كني ما هم بفهميم چي ميشه...خدا رو خوش نمياد سر پيري سر كار بذاريمون

-آقا الماس من روز روزونش سر كارت نميزاشتم الان كه شب تاره...من بخودم همچين اجازه اي نميدم

الماس آدم بسيار خوب و محترمي بود علي رغم پوست سياهش دلش سفيد و پاك بود كه همه رقم با آدماي دور و برش راه ميومد شوخ بود و اغلب اوقات از دستش از خنده ريسه ميرفتيم كاراي خونه رو انجام ميداد هميشه دو سه ساعت رو اينجا تو خونه ميگذروند خونه رو تميز ميكرد و ميرفت اما فعلا برا اينكه از من مراقبت كنه قبول كرده بود كه تمام وقت خونه باشه

-مي بخشيد الماس ميتوني لب تابمو بياري؟

-از آوردن كه ميارم...اما فكر نكنم كار كردن با كامپيوتر الآن براتون خوب باشه

-نترس خودمو خسته نميكنم...فقط ميخوام يه سر به وبلاگم بزنم

-باشه از ما گفتن بود...حتما صبحونه هم نميخوريد؟...

نگاش كه كردم آروم ازم دور شد...و پس از چند لحظه با لب تاب برگشت و در حاليكه هنوز غر غر ميكرد لب تاب رو كنارم رو زمين گذاشت و رفت...ولي مطمئن بودم كه تا دست و صورتمو نشوره و بهم صبحونه نده برام خط تلفنو نمياره.

نيم ساعت بعد وقتي وبلاگم باز شد از ديدن اون همه نظر چشمام داشت قيلي ويلي ميرفت تقريبا با اون وضعيت حالي يه نيم ساعتي طول كشيد تا تونستم تموم نظراتو بخونم با خوندن بعضي از نظرات چشمام پر از اشك شده بود . بعضي از دوستان واقعا با پيامهاي پر احساسشون شرمنده ام كرده بودن واقعا نميدونستم چي بگم ولي بعضي ها فقط و فقط بفكر دعوت كردن سايرين براي ديدن وبلاگهاشون بودن... نميدونم چطور بايد به ابراز احساسات دوستايي كه نگران و ناراحت حالم بودند جواب بدم باور كنيد هر كلمه و هر جمله يا هر متني كه بفكرم ميرسيد رو براي تشكر از دوستان خوب و مهربانم كم قدر و كوچيك ميبينم بنابراين تنها تصميم گرفتم در اينجا دليل غيبت طولاني و دوري از محبتهاي بيدريغشونو با نوشتن علت دوري توجيه كنم كه مطمئنا باز اين متن سرگرم كننده براي من جاي هيچگونه تشكري رو نميگيره اما در اينجا از تموم كسايي كه تو اين مدت اظهار نظر كردند سر زدند و نگران بودند كمال تشكر رو دارم ميدونيد كه هيچ چيز نميتونه بيانگر نگرانيها و دلواپسيهاي شما دوستان گلم باشه اما باور كنيد همه شما رو دوست دارم و هرگز فراموشتان نميكنم...بديهست كه تنها الطاف خداوند بزرگ و دعاي مستدام خير شما منجر به بهبودي و سپري اين روزهاي سخت بوده كه اميدوارم بتوانم بنوعي در شاديهایتان جبران كنم...باميد آنروز

[+] نوشته شده توسط حسین طاهرزاده در 1:5 | |

مطالب پيشين