

براي تبادل لينک ابتدا لينک مارو بانام:دلتنگی بسه وقت عاشق شدنه - تولدی دوباره ام شاید در
وبلاگ ياسايتتان قراردهيد ،
سپس از طريق فرم نظرات به ما خبر دهيد تاما هم اين کار رو براي شما بکنيم.
فروردین 1387
اسفند 1386
مهر 1386
شهریور 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
آنچنان رفتم که خود میخواستم
هرچه گفتم جملگی از عشق خاست
جز حدیث عشق گفتن دل نخواست
حکمت این عشق از دلدادگیست
عشق بی دلدادگی دیوانگیست
گر در این راه طلب دستم تهیست
عشق من پیش دلم شرمنده نیست

سلام به همه دوستاي گلم:
سلامي به وسعت عشق...سلامي به سبكي ابر...به زلالي آب...
به يكدستي آسمان...به لطافت باران...سلامي به امروز...
سلامي به طلوع امروز ...سلام به بهاري دوباره...به تولدي ديگر
ميخواهم بابت تمامي انتظارهايي كه در طول سال گذشته بر شما تحميل كردم
عذر خواهي كنم...بابت تمام نبودهايم...بابت تمام بدقوليهايم...و بابت تمام
بديهايم . ميدانم در اين مدت یک سالروزهای بسیاری را بدليل اتفاق ناگواري
كه برايم افتاد وکم یا بیش همه در جريان هستيد در خدمت دوستان نبودم
كه دوباره بدين طريق از تموم دوستاي گلي كه يك لحظه هم تنهام نذاشتن
و با كامنتهاي پر از مهر و محبتشون شرمندم كردن و ابراز نگرانيهاشون
بيشتر و بيشتر مرا بزندگي دوباره دعوت كرد... اما هميشه هيچ كار
خدا بي حكمت نيست همونطور كه يه زندگي رو براحتي ميگيره همزمان
به يه زندگي بي ارزش هويت و بها ميده و باعث رشد دوبارش ميشه
و من همون تولدي ديگر هستم
مردي جديدي كه ناديده هاي زندگيشو دوباره ديد و براي ديده هاي
گذشته اش افسوس خورد...نميدونم اما من زندگي دوباره امو بيشتر
مي پسندم تا ببينم شما از اين به بعد نگرشتون نسبت بمن چه خواهد بود؟
همونطور كه همه دوستاني كه سر ميزنند متوجه شدند سعي كردم خيلي
چيزا رو با اين نگرش عوض كنم قالب وبلاگ...اسم وبلاگ و همينطور
از اين به بعد محتواي نوشتاري وبلاگ هم عوض خواهد شد...بهمين
منظور با عرض تاسف بايد خدمت همه دوستان عزيزم اعلام كنم كه
ديگه فرشته اي روي زمين آپ نخواهد شد...
ولي در همينجا به تمام علاقه منداي اين سرگذشت اعلام ميكنم كه:
منو فرشته هرگز بهمديگه نرسيديم از اين به بعد پدر فرشته گردانده
كامل اين سرگذشت ميشه بطوري كه ورق كاملا برميگرده...من طي
دوره نقاهتم كاملا فرشته رو از دست دادم...تماسش بكل با
من قطع شده بود و بابك هم ديگه بهم سر نميزد...روند رو به بهبودم
نيز به كندي پيش ميرفت
هيچ چيز اونجور كه بنظر ميرسيد نبود... تا اينكه يه روز در كمال
ناباوري با يه كارت دعوت به عروسي فرشته و بابك دعوت شدم...
از توصيف اين لحظات متنفرم...عروس داماد
براي ماه عسل به فرانسه رفتن و ديگه هرگز برنگشتن...الان فرشته
صاحب يه فرزند پسر و يه فرزند دختره كه اسم فرزند پسرشونو حسين
گذاشتن...فرشته دكتراي مامايي داره و بابك هرگز ادامه تحصيل نداد...
از چند و چون ماجراي بابك و فرشته هيچي نفهميدم...
نميدونم چطور ولي تونسته بود آدرس وبلاگمو پيدا كنه و هر وقت
فرشته اي روي زمين آپ ميشد
يه نظر كوتاه و مختصر بي نشوني ميداد و ميرفت...كاش حداقل يكشون
توضيح ميدادند كه چرا اين بلا رو سر من آوردند...بعد از اين ماجرا من
هرگز روحيه گذشته تلخمو بدست نياوردم
و شكستهاي پي در پي باعث شد با وجود طبع شوخ و خندانم آروم بشم
و تو خودم فرو برم...
اينها رو گفتم تا بدون پرداخت به زواياي تاريك و ناگفته ماجرا به حس
آخر سرگذشتم برسيد تا حدودي جبران مافات كرده باشم...باشد
كه دوستاي خوبم از تجربه هايي كه از رنج و محنت
بدست مياد درس بگيرن و سرشونو ودر جهت هر بادي خم نكنند...
در عوض از اين به بعد ميخوام داستاني ديگه اي رو آپ بذارم بنام:
((عروسك قصه من))...
اين داستانو سال شصت وهفت شروع كردم و سال شصت و نه پس
از نوشتن هشتصد صفحه به اتمام رسوندمش...داستانيه از ظهور يه
عشق...داستانيه از چرخ روزگار...داستان مرديه
كه دلش درياست و عشقش سرشار...بنظر من خوندن اون خالي از
لطف نيست...مطمئنم با خوندن
اولين قسمت اون از طرفدارهاي پرو پا قرص اون خواهيد شد...چرا كه
هر قسمتش يه حرف تازه ست از رنج و دردي كه حسش ميكنيم و دم بر نماريم.
[+]
نوشته شده توسط حسین طاهرزاده در 2:1
|
|