

براي تبادل لينک ابتدا لينک مارو بانام:دلتنگی بسه وقت عاشق شدنه - عروسک قصه من-قسمت اول در
وبلاگ ياسايتتان قراردهيد ،
سپس از طريق فرم نظرات به ما خبر دهيد تاما هم اين کار رو براي شما بکنيم.
فروردین 1387
اسفند 1386
مهر 1386
شهریور 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
آنچنان رفتم که خود میخواستم
هرچه گفتم جملگی از عشق خاست
جز حدیث عشق گفتن دل نخواست
حکمت این عشق از دلدادگیست
عشق بی دلدادگی دیوانگیست
گر در این راه طلب دستم تهیست
عشق من پیش دلم شرمنده نیست
كوچه تو شب زمستوني فرو رفته و صداي شر شر بارون يه لحظه هم قطع نميشد آب بارون از گذر تموم درزها و جوبها تن به شيب پايين كوچه داده و سر و صدايي راه انداخته بود. تاريكي مطلق شب ابري ديماه قرص كامل ماه شب چهاردهمو تو خودش پنهون كرده بود. يه كم اونبر تر ناودوني فرسوده اي با سر و صداي فراوون صداي بارش رويايي بارونو تو خودش محو كرده و ديگه هيچ صدايي بگوش نميرسيد. پشت شيشه پنجره خونه روبرو بخار آب جمع شده و بخوبي ميشد گرماي توي خونه رو احساس كرد.
شايد توي همين خونه اي كه او زير سر پناه دم درش سر ميون زانو و دست زير بغل كرده
و از سرما بخودش مي لرزيد يه خونواده دوست داشتني كنار سماور كهنه مادربزرگشون كه شايد عمرشو داده باشه به شما بساط گرم و پر مهر چايي خورون بپا باشه. شايد هم همه زير كرسي گرم خودشون رفتن و چشاشون كم كم گرم خواب ميشه. پاهاش تو كتوني كاملا خيسش يخ زده بود انگشتاي پاشو بسختي حس ميكرد. خوب ميدونست كه دماي بدنش پايين اومده و ديگه زير بغلهاش هم احساس گرمي نميكرد. از لاي چاك سر زانواش سفيدي پاهاش توي چشم ميزد.

با وزش هر از گاه باد سرما تا مغز استخونش نفوذ ميكرد.
گذشت زمون رو فراموش كرده و زير سر پناه نسبتا وسيع يه خونه قديمي و بزرگ بخودش پيچيده و منتظر قطع شدن بارون ايستاده بود. با وجود اينكه خونه نمايي قديمي و رنگ و رفته داشت ولي ميشد با يه كم دقت فهميد كه از اون خونه هاي اشرافي اصيله كه مثه يه نگين انگشتر تو اون محله ميدرخشيد. محله آشنايي نبود همه چيز براش تازگي داشت اما سرما حس تماشاي تازه هاي اونجا رو هم ازش گرفته بود اگه باد نمي اومد مي تونست تا حدي سرما رو تحمل كنه . با هر وزش باد دندوناشو بهم فشار ميداد و هر چه بيشتر خودشو جمع و جور ميكرد. چشاش سنگين شده بود و ميل به خواب هر لحظه تو وجودش بيشتر و بيشتر ميشد ولي با اين وجود هر چند لحظه يه بار يه نيم نگاهي به بالا يا
پايين كوچه مينداخت. تا اينكه يه دفعه متوجه شد تو تاريكي مطلق بالاي كوچه دو تا چشم
براق داره نگاش ميكنه خواب از چشاش پريد يه كم جمع و جور شد تا بلكه بتونه به لرزش غير ارادي كه ناگهان تو وجودش افتاده بود غلبه كنه. نميدونست ترسيده يا اينكه هنوز از سرما داره بخودش مي لرزه بارش بارون يه لحظه هم قطع نميشد نور چراغ صد
وات زير سر پناه فقط تونسته بود يه دو سه متر اطراف در خونه رو روشن كنه بقيه
كوچه تو سياهي تيره شب فرو رفته بود بهمين خاطر اگه صاحب اون دوتا چشم وحشتناك به اين محدوده نميرسيد نميتونست بفهمه با چه يا كي بايد طرف باشه.

تو همين افكار سرگرم كننده بود كه يهو احساس كرد دو تا چشم براق داره بهش نزديك ميشه احساس ميكرد چشاش داره از حدقه بيرون ميزنه بخوبي ميدونست كه از هيچ چي تا حالا باين اندازه نترسيده بود. بي اراده نگاهي به سمت ديگه كوچه انداخت شايد باين فكر بود كه كسي رو ببينه و ازش كمك بخواد اما جز تاريكي و سكوت صداي ريزش بارون هيچي نبود. سرما از وجودش پريده بود الان جز اينكه ميخواست هر چه زودتر بفهمه چه اتفاقي داره ميفته به هيچ چيز ديگه اي فكر نميكرد حتي از ترس داشت بطور فرضي قدماي صاحب چشمو ميشمرد براي يه لحظه چشماشو بست و باز كرد شايد دنبال يه معجزه بود. اما حالا فهميده بود تو خيال و رويا نيست و ميتونه به حقيقي بودن چيزي كه ميبينه اعتماد داشته باشه. نفسي براحتي كشيد و بي اختيار يه لبخند زوركي رو لباش نقش بست چونكه الان ميدونست صاحب اون تا چشم براق و ترسناك يه توله سگ جوني بود كه مثه موش آبكشيده شده و از سرما زوزه هاي خفيف كوتاه و نامحسوسي ميكشيد و بسمت او مي اومد.

توله سگ جلو سرپناه كه رسيد زير چشمي و در حالي كه دمشو وسط پاهاش فشار ميداد نگاهي باو انداخت و آروم آروم در حالي كه مستقيما نگاشو باون نمي انداخت خودشو زير سر پناه كشيد و يه گوشه اي رو زمين چمباتمه زدو سرشو ميون پاهاش گذاشت و تو يه حالت خواب و بيداري اونو مي پائيد. هنوز چند لحظه اي از اومدن توله سگ نميگذشت كه چراغ سر پناه خاموش شد و توله سگ جوان اون و كوچه بارون زده همه تو تاريكي مطلق فرو رفتن.

اسمش فرهاد بود يه پسر تقريبا ريز نقش صد و هفتاد و پنج سانتي متري با چشم و ابرويي مشكي و موهاي صاف و تقريبا قهوه اي تيره. صورت گردي داشت كه هاله اي از غم هميشه تو نگاش موج ميزد. دستاش ظريف ودخترونه بود نوعي وقار و متانت خاصي تو وجودش بچشم ميخورد. موهاي خرمايي بسيار بلندش تا پشت شونه هاش ميرسيد. بلوز نسبتا نو سرمه اي رنگ كفش ته سبز كتوني چيني و شلوار جين آبي كهنه نخ نما شده اي بتن داشت.

تو خاطرات گذشتش اثري از پدر و مادرش نميديد شايد غير از چند تا عكس و يه گردنبند خانوادگي هيچ ميراثي از اونا بهمراه نداشت.
ولي يه چيزايي از پدر و مادرش شنيده بود كه تمومش برميگشت به خاطرات شيريني كه شوهر خالش يعني كريم آقا براش تعريف كرده بود. او هرگز دست نوازش مادر و پدرشو احساس نكرده بود عكسي كه تو گردنبند خونوادگي پدرش بهمراه داشت اونا رو بسيار مهربان و عاشق پيشه نشون ميداد پدرش مرد خوش قيافه و اشراف گونه اي بنظر ميومد كه چشايي بسيار زيبا و گيرا داشت كه با ابروايي كشيده و خوش حالت تو صورت سفيدش تزيين شده بود و با ريشاي صاف وخوش فرم خرمايش چهره اي مردونه و باوقار پيدا ميكرد.

مادرشم زن بسيار زيبا و دلربايي بود كه نجابت و مهرباني رو تو عكس هم ميشد از چهرش حدس زد و عاشق لبخند شيرين رو لباش شد.كريم آقا هميشه ميگفت: فرهاد تو از خوشگلي و خوش تيپي هيچ چي از اون خدا بيامرزا كم نداري چشم ابروات كه به پدرت رفته با همون نگاه مردونه و گيرا. لب و دهن و بيني كوچيكت هم به مادر خدا بيامرزت. اون گردي قشنگ صورتت هم به خاله جونت رفته.

بعد از مرگ پدر و مادرش خاله رقيه باصرار كريم آقا سرپرستي فرهاد و بعهده ميگيره و از تحويل بچه به پرورشگاه جلو گيري ميكنه و از اون به بعد كريم آقا مثه يه پدر دلسوز و فداكار از فرهاد مراقبت كرده و حسابي تر و خشكش ميكرد. كريم آقا كه فرهاد هميشه عمو كريم صداش ميكرد در مورد پدر فرهاد ميگفت: ما مازيار و مثه يه ماهي از آب گرفتيمش...باورت نميشه ولي عين حقيقته...وقتي به آب زدمو از آب درش آوردم تموم بدنش زخمي و تكه تكه بود. نيمه جون بود هيچكي اميدي به زنده بودنش نداشت ازش خون زيادي رفته بود چند جاي بدنش واقعا زخماي وحشتناكي برداشته و سرش در اثر برخورد به تخته سنگاي رودخونه شكافاي عميقي خورده بود تا به بهبودي كامل رسيد يه چند ماهي طول كشيد ولي جالب اينجاست وقتي بهوش اومد به همه مثه آدم فضائيها نگاه ميكرد... انگار كه از يه سياره ديگه اومده بود با تعجب نگامون ميكرد...حرف نميزد و چيزي نميگفت هميشه سوالامونو با نگاه بهت زده و متعجبش جواب ميداد . نميدونستم كيه و از كجا اومده حتي نميدونستيم چي بسرش اومده. همه ما براش غريبه هايي بوديم كه به چهره هامون عادت نداشت.
معلوم بود از جنس ما نيست. ماها آدماي ساده و دهاتي بوديم كه با يه كاسه آبدوغ خيار هم سير ميشديم و خدا رو شكر ميگفتيم. يك سال گذشت از نظر جسماني پدرت كاملا خوب خوب شده و تو كاراي كشاورزي و بقيه كارايي كه ما ميكرديم هم كاملا راه افتاده بود. كم كم منو خاله رقيه هم كه از پنج سال پيش نامزاد شده بوديم داشتيم مقدمات عروسي رو تو عيد فطر برنامه ريزي ميكرديم...راستي ميدوني تا وقتي كه پدرت گذشته خودشو بياد آورد و فهميد كيه و اسم و رسمش چيه چي صداش ميكرديم؟...احمد همه باسم احمد ميشناختنش بخاطر همين حتي بعد از ياد آوري حافظه ش خيليها مازيار صداش نميكردن دوست داشتن بهون اسمي كه پهلوشون طلوع كرده بهمون اسم هم غروب كنه.
اسم مادرت نسرين بود همه نسرين گل صداش ميزدن اون بود كه پدرتو شناور تو آب رودخونه پيدا كرد و دون دون صدامون كرد تا از آب درش آورديم...خلاصه اينكه مراقبتاي نسرين و تر و خشك كردناي اون بود كه پدرتو از مرگ حتمي نجات داد...فكر كنم اونوقتا پدرت بيست وچهار يا بيست و پنج سال بيشتر نداشت.
بلاخره تو همين هنگ و ونگ تداراكات عروسي بود كه چند تا از فك و فاميلاي دور كه اسم يكيشون مازيار بود و تو آبادي ديگه اي زندگي ميكردن برا خريد چند راس گوسفند پيش پدر نسرين اومدن و بعد از تفاهم قرار و مدار طرفاي غروب...وقتي همه بلند شدن تا از خونه خارج بشن پدرت از جاش جم نميخورد برا همه عجيب بود درسته كه اصلا حرف نميزد اما با رفتار و كردارش هميشه بهمه احترام ميذاشت بهمين دليل خيلي زود تو دل همه جا شد و همه با آغوش باز بين خودشون پذيرفتنش. تو خودش فرو رفته بود انگار هيچكس دور و برش نيست حتي صداي خداحافظي مازيار و همراهاشم نشنيد و در جواب سوالاي ما هيچ عكس العملي نشون نميداد.
طرفاي ساعت يك و دو بعد از نيمه شب بود كه صداي داد و فرياد همه رو از خواب پروند. صدا از اتاق پدرت بود همه با هر وضعي كه بودن با عجله خودشونو پشت در اتاق رسونده بودن پدر نسرين و نسيرين از بقيه جلو تر بودن و با ضربه زدن بدر ميپرسيدن : چيه احمد جان درو وا كن چي شده؟
پس از چند لحظه در اتاق بآرومي رو پاشنه چرخيد...پدرت با سر و صورتي خيس عرق و نفسهاي تند و تند جلو همه ايستاد و براي اولين با بحرف اومد و گفت: همه چي رو بياد آوردم...اسمم مازياره مازيار نصرتي...لطفا منو باسم خودم صدا بزنيد.

[+]
نوشته شده توسط حسین طاهرزاده در 0:35
|
|