

براي تبادل لينک ابتدا لينک مارو بانام:دلتنگی بسه وقت عاشق شدنه - عروسک قصه من-2 در
وبلاگ ياسايتتان قراردهيد ،
سپس از طريق فرم نظرات به ما خبر دهيد تاما هم اين کار رو براي شما بکنيم.
فروردین 1387
اسفند 1386
مهر 1386
شهریور 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
آنچنان رفتم که خود میخواستم
هرچه گفتم جملگی از عشق خاست
جز حدیث عشق گفتن دل نخواست
حکمت این عشق از دلدادگیست
عشق بی دلدادگی دیوانگیست
گر در این راه طلب دستم تهیست
عشق من پیش دلم شرمنده نیست
- فردا صبح كه از خواب بيدار شديم اثري از پدرت نبود. همه جا رو دنبالش گشتيم و بهر اسمي كه ميشد صداش كرديم ولي توفيري نداشت. از ديشب به بعد هيچكس مازيارو نديده بود طرفهاي عصر نسرين و ديدم كه نفس نفس زنون در اتاقو باز كرد و گفت: مازيار كنار رودخونست نزديك همونجايي كه از آب گرفتيمش.
همه با عجله خودمونو به رودخونه رسونديم... مازيار رو يه تخته سنگ بزرگ نشسته بود و زار و زار گريه ميكرد. هر چي دلداريش ميداديم و ازش خواهش ميكرديم بگه چي شده انگار نه انگار... اصلا دوست نداشت با هيچكس صحبت كنه...زياد پا پيچش نشديم و همه با هم بسمت روستا برگشتيم. كابوس اونشب و گريه هاي اونروز و هرچي كه اونروز اتفاق افتاد از اسراري شد كه هنوز هيچكي از اون خبر نداره. تقريبا مازيار يكي از اعضاي خانواده بحساب ميومد مرد كاري و زحمتكشي بود و اصلا فكر و خيال برگشتن به شهر و ولايت خودشو نداشت حتي هيچ اشاره اي هم به گذشته اش نداشت. البته اين باون معنا نيست كه كسي ازش نميپرسيد... نه... ولي هميشه جز سكوت برا جواب هيچي نداشت. بهمين خاطر ديگه بكل از پرس و جو در رابطه با اين موضوع منصرف شده بوديم.
تو كاراي آبادي به همه كمك ميكرد... همنه از دستش راضي بودن... هيچ دشمني نداشت و اين تنها چيزي بود كه پدرتو راضي نگه ميداشت. بعضي وقتا طرحها و ايده هاي جديدي ميداد كه هميشه با استقبال روبرو ميشد. و با اجراي اونا يه سنگ از جلو پاي مردم آبادي برداشته ميشد و روز به روز مازياربين مردم روستا محبوبترميشد. دست خط بسيار زيبايي داشت به هيچكس برا نامه نوشتن نه نميگفت... اخه اونوقتا سطح سواد تو روستا خيلي پايين بود يه چندتا از اين سپاهي دانشا از طرف دولت يه مدتي ميومدن و يه چيزاي ياد ميدادن و ميرفتن... فقط ميخواستن مدت خدمتشونو بگذرونن و برن... هيچ تعهد و مسئوليت درست و حسابي نداشتن... ولي با وجود پدرت و همكاري اهالي يه مدرسه ساختيم... مدرسه كه نه وسط آبادي يه گله جا رو چهار ديواري كرديم و پدرت شد معلم مدرسه... هيچ مدرك و چيزي نبود فقط بچه ها و بعضي از بزرگا ياد ميگرفتن بخونن و بنويسن... از سرمونم زياد بود...منو نسرين و رقيه و يه دو تا از فاميلاي خودمون اولين كسايي بوديم كه تو باصطلاح مدرسه آبادي ثبت نام كرديم و با سواد شديم... گوش كردن به حرفايي كه پدرت سر كلاس درس ميگفت واقعا آدمو به رويا فرو ميبرد... ولي هميشه ميگفت گول ظاهر فريبنده شهر و نخوريد اينجا پر از صلح و صفاست در حالي كه تو شهر همش دروغ و نيرنگه.
بلاخره روز عروسي منو رقيه فرا رسيد تا الان به بهونه هاي مختلف از جمله مرگ و ميرو خشكسالي و اختلاف خانوادگي عقب افتاده بود ولي ديگه همه اين دوره ها رو پشت سر گذاشته بوديم و اگه خدا ميخواست همه چي داشت طبق برنامه بخوبيو خوشي پيش ميرفت. نامزاد نسرين هم اومده بود از دو تا ده اونطرفتر با ايل و طايفه ريخته بودن تو عروسي. پسره خودش آدم خوبي بود ولي خواهراي پاچه پاره و دو بهم زني داشت كه فضول بودن و تو هر كاري از جمله زندگي داداششون هم دخالت ميكردن... هيچكس از تيغ زبون تندشون در امون نبود بهر طريقي كه ميتونستن همه رو مسخره ميكردن و از همه چيز ايراد ميگرفتن و حتي تو زندگي سايرين هم دخالت ميكردن...بهمين خاطر ت اين ده و روستاهاي ديگه اطراف هيچ وجه خوب و اجتماعي نداشتن... نميدونم رو چه حساب سيف اله خان پدر نسرين و پدر بزرگ تو چطوري قبول كرده بود اين دو تا با هم نامزاد بشن.
بگذريم... مازيار سنگ تموم گذاشته بود از سير تا پياز كارايي كه تو عروسي بايد انجام ميشد و برنامه ريزي كرده بود و از رو برنامه جلو ميرفت... هيچكدوم از مهمونايي كه از راه دور دعوت شده بودن مازيارو نميشناختن ولي مازيار با خنده و رويي خوش از هم پذيرايي ميكرد و خنده از رو لباش دور نميشد.
با ياد آوري حرفاي شيرين عمو كريم يه كمي از حال و هواي سرد دور و برش دور شده بود. توله سگ جوون هر از گاهي از جاش بلند ميشد و يه نگاهي به بالا و پايين كوچه مينداخت و دوباره يه گوشه اي سرشو ميون دستاش ميذاشت و تو حالت خواب و بيداري از سرما زوزه هاي خفيف و سوزناكي ميكشيد...يه دفعه هم بلند شد و سمت پايين كوچه چند تا پارس كرد و دمي هم تكون داد و برگشت سرجاش...
بارش ممتد بارون هنوز ادامه داشت فقط يه كمي از وزش باد كم شده بود... سرما چشماشو حسابي سنگين كرده بود شايد اگه تن به خواب ميداد و ميخوابيد ديگه نميتونست بلند بشه... برا همين به خاطرات از دست رفته گذشته پر از درد و رنجش پناه برده بود تا بلكه ميون شلوغي در هم و برهم خاطرات شنيده ها و ديده هاش يه نقطه روشني پيدا كنه و يه لبخند رو لباش نقش ببنده... شايد بنوعي تو موقعيتايي گير كرده باشيم كه برا خلاصي از وضعيت بوجود اومده موجود به ياد آوري خاطره هامون پناه ببريم... فرهاد در همين حالت داشت تمام شنيده هايي كه عمو كريم با حوصله و شمرده شمرده براش تعريف كرده بود رو بياد ميآورد:
دو سه تا از شاگردا و يه چند تا از اهالي رو گذاشته بوديم تحت اختيار پدرت تا بتونه با امر و نهي كردن به اونا كارا رو بنحو احسنت به پيش ببره... كه خداييش خوب از پس كارا بر اومده بود و حواسش به هيچي نبود جز كارش... منو بابام هم داشتيم به مهمونا خوش آمد ميگفتيم كه يه لحظه متوجه شدم رقيه داره از تو خونه با دست بهم اشاره ميكنه كه برم پيشش... بهر كلكي بود چند لحظه بعد خودمو به رقيه رسوندم و گفتم: چيه... مگه نميدوني الان وقتش نيست كه ببينمت؟
- ميدونم... ولي همينطوري كه مشغولي يه نگاهي هم به نسرين بنداز... انگار همش دنبال مازياره؟
- خب داره كارا رو انجام ميده... بد كرده؟
- آخه خل و ديوونه كسي با نگاه كار انجام ميده... منظورم اينه نگاش دنبال مازياره.
- آها اينو بگو... فكر كردم وردست مازيار شده.
خب خداييش حرف حساب ميزد تا به چشم خودم نديدم باورم نشد...نسرين با نگاه همه جا مازيارو تحت نظر داشت اصلا تو حال و هواي خودش نبود... يه عده از دور و بريا هم كم كم متوجه شده بودن... ولي مازيار غرق كارش و بود و هيچ توجهي باين موضوع نداشت... هر وقت هم با نسرين روبرو ميشد لبخندي ميزد و ميرفت پي كارش... ولي مثه روز روشن بود كه نسرين داره خودشو بهر نحو به مازيار نزديك ميكنه... تا اينكه تو همين زاغ سياه چوب زدنا متوجه صورت برافروخته مجتبي نامزاد نسرين شدم... نميدوني از خشم چطوري داشت سبيلاشو يكي يكي با دندوناش از جا ميكند... اگه همينجوري پيش ميرفت مطمئنا از اون سبيلاي مشكي پر پشت ديگه چيزي باقي نمي موند... بايد يه كاري ميكردم و تا وضع بدتر از اين نشده بود نسرين و متوجه رفتار بچه گونش ميكردم. بهمين خاطر تو اولين فرصت خودمو به نسرين رسوندم و بازوشو گرفتم و كشيدمش پشت ديوار ساختمون... در حالي كه بازوش درد گرفته بود و داشت ميماليدش گفت: وحشي چته دستم درد گرفت؟
- چرا ميخواي كاري كني كه دوباره اين عروسي بهم بخوره؟
- من؟
- بله تو...ببين خودت خوب ميدوني روزي كه مازيار و از آب گرفتيم داشتيم مقدمات عروسي رو مي چيديم بعد از اون هم دوبار ديگه قرار گذاشتيم مراسم بگيريم كه نشد از روز دو سال گذشته... خواهشا دندون رو جيگر بذار امشب هم بخوبي و خوشي بگذره تموم بشه قول ميدم خودم در مورد تو با مازيار صحبت كنم... با اين كارات همه كم كم دارن متوجه ميشن.
- برام فرق نميكنه كي متوجه شده و كي نشده... من مازيارو دوست دارم... اگه اونم منو دوست داشته باشه همه چي حله... ولي اگه منو دوستم نداشته باشه همه من با مرتضي و اون خواهراي جادوگرش ازدواج بكن نيستم كه نيستم.
اين جمله آخرو تقريبا با صداي بلندتري داد زد بهمين خاطر در حالي كه دستمو رو دهنش ميذاشتم گفتم: ساكت دختر... ساكت... اين چه كاريه ميكني... اين حرفا جار و جنجال بپا ميكنه... من دارم بهت قول ميدم... هر كاري از دستم بر بياد انجام ميدم فقط امشبه رو تحمل كن اينم بخاطر رقيه.

- باشه كريم... من نميدونم چي خوبه چي بد... اميدوارم بعد از اين چند روزه عروسي و بعدش قولتون يادتون نره.
- چشم عزيزم... بخدا يادم نميره... مطمئن باشم.
- بله... بخاطر شما و رقيه... نه بخاطر خودم.
خلاصه خدا بخير كرد و اونشب همه چي بخير و خوشي تموم شد و نسيرين بعد از اون صحبتها حتي كوچكترين توجهي هم به مازیار نكرد و مجتبی هم عروسي رو با لبخند و خوشي بانتها رسوند... تموم خويشاوندا طي دو سه روز بعد برگشتن سر خونه و زندگي خودشون. چند روزي گذشت خبري از نسرين نبود... حتي بعد از عروسي هم بما سر نزده بود... سيف اله خان ميگفت تو خونه خودشو زندوني كرده بيرون نمياد... از موضوع صحبتايي كه با نسرين داشتم به رقيه هيچي نگفته بودم بخيال اينكه بعد از مراسم عروسي آبا از آسياب مي افته و همه چي فراموش ميشه با مازيار هم صحبتي نداشتم... مازيار اصلا از جريان بويي نبرده بود.
بخيال اينكه موضوع بفراموشي سپرده شده يه ماه گذشت... و من طي اين يه ماه فقط يه بار نسرينو ديدم كه اونم با نگاه پر معني نسرين همراه بود... تا اونجايي كه ميشد سعي ميكردم باهاش روبرو نشم تا شايد بتونه موضوع رو بفراموشي بسپره. ولي بلاخره نسرين كار خودشو كرد... يه روز جواد پسر دايي نسرين بدو بدو اومد سر زمين و گفت كه نسرين غيبش زده... تا شب تموم سوراخ سنبه هايي رو كه احتمال ميداديم ممكنه سر بزنه رو گشتيم... اما اثري ازش نبود... فورا فك و فاميلا جمع شدن يه جلسه ترتيب دادن... مادر نسرين مرده بود ولي بعلاوه پدرش... يكي از خاله هاش و دو تا داييش و دو تا عموي نسرين كه هر دو تا از سيف اله خان كوچيكتر بودن و من و خونوادمو رقيه و كدخدا محمد كه بزرگ روستا هم بحساب ميومد ديگه كسي حضور نداشت... هركي يه چيزي ميگفت و هم منتظر بوديم تا از هر فكر و ايده اي يه برداشتي كنيم... تا اينكه مازيار در زد و با اجازه وارد شد... كسي با ورودش مخالفت نكرد... همه اونو جزئي از خونواده ميدونستن... بمحض اينكه مازيار نشست سيف اله خان با نگاه مهربون هميشگيش به مازيار چشمشو دوخت و گفت: پسرم نميدونم اين چه بدبختيه كه داره بسرمون مياد...عقلم به جايي قد نميده... نميدونم كجا ممكنه رفته باشه... تو چيزي تو فكرت نيست؟
- راستش من نميدونم... از عروسي به بعد منم مثه بقيه خيلي كم ديدمش... يا شايد بهتر بگم اصلا نديدمش... برام عجيب بود تا اينكه از اينبر و اونور حرفايي بگوشم خورد...
همه نگاهها به مازيار دوخته شده بود عجب شخصيتي داشت اين مازيار...معلوم بود از همه چيز خبر داره و اصلا حرفي نزده...ميخواستم چيزي بگم كه متوجه نگاه خشمگين رقيه به مازيار شدم خيلي بد ميشد اگه رقيه حرف بي ربطي ميزد ولي دوباره مازيار بحرف اومد و گفت: شايد بعضي ها علي ناپديد شدن نسرين خانومو وجود من بدونن... ولي باور كنين تا همين چند روز پيش... از احساس نسرين خانوم هيچ اطلاعي نداشتم... نميخوام بحرفام شاخ و برگ بدم و وقت اين جلسه رو بگيرم... ولي الان كه از احساس نسرين خانوم مطلع شدم...
چند لحظه اي مكث كرد و بعد روشو كرد طرف سيف اله خان و با حالتي شبيه سجده كردن ادامه داد: منو ببخشيد... من آدم نمك به حرومي نيستم... من نمك نميخورم كه بعد بخوام نمكدون بشكونم... من مديون شما هستم... من مديون اين خونواده هستم... من مديون نسرين خانوم هستم... اعتراف ميكنم منم نسرين خانومو دوست دارم و اگه شما اجازه بدين و منو به غلامي خودتون قبول كنيد... ميخوام باهاش عروسي كنم... خواهش ميكنم... خواهش ميكنم...

[+]
نوشته شده توسط حسین طاهرزاده در 23:45
|
|